17 Juli 2007

زندگينامه احمدی نژاد




از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانواده­ای فقیر، زاده شده بود.1


می­شد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.1


مردی ناشناس که مشخصن به روحانیت زمان خودش، احترام خاصی می­گذاشت.1


جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماند، به قدرت رسید.1


یک روز ساده که مثل همیشه خواب بود، 1


کسی صدای­اش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.1


صبحانه­اش را خورد،1


ورزش روزانه­اش را کرد


و کفش­های­اش را پوشید که به مسجد محل برود.1


سر نماز بود که کسی او را صدا زد.1


گفت : الان می­آیم و سریعن از مسجد بیرون آمد و کفش­های­اش را پوشید.1


با لبخند همیشه­گی پرسید: چه کسی ممکن است با آدمی مثل من کار داشته باشد؟


گفتند: مهم شده­ای و باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.1


گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت پنج صبح هم نیست!1


چون کسی او را نمی­شناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای بلند معرفی کند.1


وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی. 1


و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.1


قرار شده بود که رییس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوه­گویان شرق و غرب و مخصوصن اصلاح طلبان بزند.1


او در دو مرحله مشت­های­اش را گره کرد.1


برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.1


و حرکات ضد فرهنگی می­کرد و علامت گروه متالیکا را به مردم نشان می­داد! 1


مردم از این ساده­گی او لذت می­بردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه می­کردند.1


که گاهی ابراز احساسات شدیدی می­کند.1


و گاهی از در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک می­کشد!1


از خدا کمک خواست و


شناسنامه­اش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.1


مسیر از اول مشخص بود.1


فقط کافی بود او دوباره کفش­های­اش را به پا کند


و لباس رزم بپوشد


و از قوی­ترین مردان جهان کمک بگیرد


تا به حلقه­ی قدرت، وارد شود.1


تا بتواند به پشتوانه­ی قدرت نظامی،1


و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،1


و کمک «هوگو»ی خوبش،1


راه امامش را ادامه دهد.1


البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود. 1


توانایی­های خودش نیز به کمکش آمدند


تا با نیرویی الهی و غیبی، در هاله­ای از نور فرو برود.1


و در هنگام عبادت، کفش­های­ کذایی را به پا کرد


تا به سمت قدرت، حرکت کند


و شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .1
او چهره­های دوست داشتنی فراوانی دارد.
1

گاهی رفتگر شهرداری ست،1


گاهی یک بلوچ


گاهی یک لرستانی غیور


گاهی یک تاجیک شش آتشه


گاهی یک روستایی شاد


گاهی یک عرب تمام عیار


و گاهی نمی داند که دیگر کیست؟


اما همیشه کفش­های آهنینش را به پا دارد


و با اتکا به خدا در هرجایی


ولو در خانه­ی خدا


برای رسیدن به حق مسلم مردمش، دل­سوزی می­کند.1

او از خودش چنین سیاست­مداری را به تصویر کشیده است:1


خدا عاقبت به خیرش کند. ان­شاءالله.1

6 Kommentare:

Winston hat gesagt…

خیلی باحال بود

Anonym hat gesagt…

با حال بود

Anonym hat gesagt…

kheili bahal bod vaghean merc!

Anonym hat gesagt…

سید جان
نگفتی صفحه آخرش چه عکسی بود ، منتظر دیدن عکس سرانجام کار رئیس جمهور هستم

Anonym hat gesagt…

محشره پسر
محشره
خیلی با حال بید

Twoshorties hat gesagt…

بیوگرافی جالبی بود. مستفیظ شدیم.
و خدا ایشان را، بعدها، بیامرزد!!!