24 Januar 2006

وحدت و همبستگی اُپوزيسيون خارج از کشور ما

برخلاف ميل باطنی ام ، تصمیم گرفتم که اين پُست را آپ کنم . ( البتّه در ميل باکسم خيلی گشتم که ايميلی از اين دوستان پيدا کنم که در آن توهين و فحاشی نباشه ولی بهتر از اين چيزی پيدا نکردم )1

قصد جبهه گرفتن را اصلآ ندارم ( ۲۷ ساله که اين اُپوزيسيون ما دارند فقط و فقط واسه هم جبهه ميگيرند و همديگر را ميکوبن ) ولی دوستی در قسمت پيامگير وبلاگ واسم نوشته بود :1

و ... من پرخاشی کنم خوب هست و تو پرخاشی کنی بد هست!؟؟ سخنان من پر از کینه باشدحق هست اما اگر تو با کینه سخن پراکنی کینه توزی و بدرد نمیخوری؟؟ .....1

اگر اين باشه که اين دوست عزيز ميگه ، نتيجه اش فقط از اين جور ميل هاست در صندوق ايميل باکس من و شما و حال روزمان هم همين است که هست .... !!!1

قصد هيچگونه طرفداری از هيچ حزب و يا گروهی را ندارم ولی حساب ، حساب دو دو تا چهارتاست .... حــــرف ، حــــرف حساب .... فقط و فقط همين !1

وچه زيبا گفت هر آنکه گفت :1

البتّه با عرض پوزش از دوستانی که در کار صادرات و واردات خائن هستد ... و يا گرايش چپی دارند .... و یا سلطنت طلبها و .....1

اين هم از حال روز ملّت بخت بر گشته ايران
با تشکر از وبلاگ ناگزير ( به خاطر کاريکاتور )1

From: Parsa Sorbi
Subject: choon be khalvat miravim >>>>>>>>>
To:
dayani@dayani.de
CC:
Friends@MardomTV.com


Aghaye Dyani,

cheghadr ziba goftid ke vaghti shakhsi dar javabe harfe hesaab pasokhi nadarad, ba estefade az aks va kartoon oghdeh haye khod ra neshan midahad :)

hatman yadetan hast akse bandeh ra miaane 2 sag gozashtid va baraye doostan ferestadid ?
bandeh mitavanestam be doostan begooyam in akse bandeh dar miaane khanom va aghaaye Dyanist :) vali be khod goftam javabe ablahan khamooshist taa emrooz ke in emaile shoma be dastam resid !

aya shoma ham mesle akhund ha amal nemikonid ? mardom ra be rahe rast fara mikhanand va khod hezaran raahe kaj miravand ?
ya be ghovli, choon be khalvat miravid aan kaare digar mikonid !

Karemoon Kheili Kharabeh va man o shoma ham dalilesh hastim ! na Amrika na Englis !
az khodeman aghaz konim :) kerme panir az khode panir ast !

rooz khosh :)
Sorbi,



Dayani Dayani@dayani.de wrote:



Jenaabe Meik Hassibi,

In baare nakhosst nisst ke shomaa-haa dar braabare harf-e hessaab sokhani digar naddarid, naachaar dasst be in kaarhaa mizanid va tassvir maraa (baa grafic) mikhaahid be Jaaygaahe ajdaadi-ye khod befersstid !


تا دراين پيكر خاكي جان است

قبله و كعبه من ايران شاهنشاهي است!1

به ويژه پيوست ايميل شمارا آورده ام كه مردم ببينند و

متوجه شوند، منطق سياسي مصدقيون يعني چه ؟

آفرين بر اين روش سياسي شما فرزندان خلف

محمد مصدق السلطنه، پسر شوهر دوم شاهزاده

خانم نجم السلطنه كه فاصله ازدواج، شوهر اول به

شوهر دومش تنها مساوي (سپري شدن ((عده)) اش بود! 1


--------------------------------------------------------------------------------

Von: Anjoman Golshan (Golshan Society) [mailto: golshan@golshan.com ]
Gesendet: Freitag, 19. August 2005 06:43
An:
dayani@dayani.de
Cc: chebayadkard
Betreff: Re: 28 a-mordad zede Koodetaa-ye 25 a-mordad-e Jebhe Mell (Mossadegh)



az golshan be farmandeh dayani!!!!!!

----- Original Message -----

From:
Dayani
To:
Badredin
Cc:
Badredin
Sent: Thursday, August 18, 2005 4:09 AM
Subject: 28 a-mordad zede Koodetaa-ye 25 a-mordad-e Jebhe Mell (Mossadegh)





_________________________
Badredin Dayani



Web:
www.dayani.de
Mail:
dayani@dayani.de
Fax: +49 (89)725 18 28

P.O.B. 15 0505
D-80044 Muenchen

18 Januar 2006

( راه اصلی ميدان آزادی خيابان شاهرضا است ( 2

و امّا بخش بعدی از پاسخ به پرسش دوستان : چگونـه چـاره کـنيم ؟؟؟

باز هم با اجازه از نگارنده عزيز : آقای دکتر امير سپهر ( حزب ميهن )1

راه اصلی ميدان آزادی خيابان شاهرضا است
(بخش دوم )


عبور از شبه اپوزيسيون فرتوت، تقلبی و بد پيشينه

قصد سفر به گذشته پر افسوس را ندارم، ليکن به منظور پند آموزی و پرهيز از اشتباهاتی مشابه در آينده، نگاهی گذارا به آن گذشته سراسر اشتباه را لازم می دانم. چون بخش اعظم کسانی که مرتکب آن خطای هولناک تاريخی شدند متاسفانه هنوز هم صحنه گردان اپوزيسيون خارج از کشور هستند. اگر متاسفانه می گويم بدين علت است که در ميهن ما سنتی سياسی وجود دارد که يکصد و هشتاد درجه با ديگر کشور ها مغايرت دارد. در ايران برخلاف ساير کشور ها که سياستمداران با يک اشتباه کوچک و حتی شکست در يک انتخابات شهری شخصآ استعفا می دهند، افرادی که دهها بار اشتباهات فاجعه بار کرده و ملت را خانه خراب کرده اند نه تنها کنار نمی روند که هنوز هم خود را برگزيدگان و عقلای سياسی اين کشور می دانند و آن گذشته فاجعه بار را هم سابقه مبارزاتی می نامند. بی اينکه خود و ديگران به اين مهم دقت کنند که سابقه سياه و سفيد دارد و داشتن گذشته سراسر اشتباه نه تنها مايه مباهات نيست که روشن ترين مدرک بی لياقتی و غير قابل اعتماد بودن اينگونه افراد هم هست

دليل بيشترين اشتباهات مکرر و ناکامی های پشت سر ما اين است که ما نفس مبارزه را اصل قرار می دهيم نه کيفيّت و دست آورد آنرا. اگر به کارنامه بسياری از اينها که به پنجاه سال مبارزه خود می بالند نگاهی بيافکنيد ، متوجه خواهيد شد که آنان جز جاسوسی برای اتحاد شوروی، جز همکاری با دشمنان تاريخی ايران، جز يقه دراندن برای خمينی، جز انتقال قدرت به آخوند ها و سپس هم جز گول خاتمی را خوردن و جز هشت سال خود را منتر رژيم کردن هيچ چيز ديگری در اين کارنانه نيم قرنه خود ندارند. ما اگر مانند بعصی اين افراد را خائن هم نناميم حداقل بايد اين حقيقت مسلم را بپذيريم که به افرادی با پنجاه سال مداوم اشتباه اعتماد کردن خود خطايی بزرگتر از تمامی خطا های اين ورشکستگان سياسی است. کسانی که در انقلاب ويرانگر پنجاه و هفت شرکت داشتند، هرگز نبايد بخود ببالند، زيرا بدون اينکه خود متوجه باشند مرتکب يک جنايت هولناک تاريخی شدند. جنايتی عظيم که به بهای جان بيش از نيم مليون نفر از هم ميهنانمان، ويرانی کشورمان و نا امنی کل جهان تمام شد. حتی عاقل ترين انقلابی های ديروز هم نه ايران را می شناختند و نه مردم خود را. برای همين هم بود که نادانسته فقط حمال وار ملا ها را کول گرفته و آنان را از گورستانها به کاخها حمل کردند نه که حرکتی حساب شده و ملی انجام داده باشند

اما کار به همينجا ختم نشد، چه که آن نسل زيانکار حتی امروز و از پس اينهمه خانه خرابی هم همچنان از تلاش بيهوده برای فرو کردن ميخ آهنين در سنگ دست بر نداشته. آن بيخبران کينه توز هنوز هم درک نکرده اند که واقعييّت جامعه آن چيزی نبود که آنان ديروز در رويا های خود ساخته بودند، و حقيقت جامعه ما امروز هم اين اوهامی نيست که ايشان در مغز منجمد خود دارند. آنان نمی خواهند درک کنند که حقيقت جامعه يعنی همين عينيّت های موجود، که ما اخبار آنرا روزانه در رسانه ها می خوانيم و می شنويم. بسيار طبيعی هم هست که ايران را نشناسند، زيرا همه در خارج هستند و در جای گرم و نرم، هيچ مشکل اجتماعی و غم آب و نان هم ندارند. بنابر اين عجله ای هم ندارند. چکيده سخن اينان در يک جمله خلاصه می شود (يا آزادی مطلق و بهشت برين و يا همين وضع موجود!) و چون اولی رويايی و دست نا يافتنی است، پس جمهوری اسلامی بايد فعلآ بماند. از اينرو است که ايشان خواه و نا خواه به وفادار ترين پاسداران بی جيره و مواجب جمهوری روضه خوان ها مبدل گشته اند

نگارنده همينجا می توانم دوجين نام از اين به اصطلاح روشنفکران و مثلآ سران اپوزيسيون را بياورم که هريک بيش از دستکم چهل ـ پنجاه سال است که در خارج زندگی می کنند و شناختشان از ايران هم مربوط به دوران زنده ياد دکتر مصدق مربوط می شود. اينان قادر به درک اين واقعيّت نيستند که در اين نيم قرن ايران بلحاظ سياسی اجتماعی فرهنگی زير و رو شده است. اين طفيلی هايی که هنوز هم از بام تا شام به پادشاهان پهلوی فحاشی می کنند اصلآ متوجه نيستند که تمام افتخارات و دماغ سربالا گرفتنشان فقط مربوط به روزگار خوش همان پدر و پسر است نه فبل و بعد از آن. ايران پر از نکبت و عقبمانده دوران قاجار که چيزی نداشت که مايه مباهات باشد. جمهوری اسلامی هم که از روز استقرار تا کنون فقط ننگ و بدنامی روز افزون آورده و تنها به غارت منابع اقتصادی موجود و ويرانی فرهنگی دوران پيش از خود مشغول بوده است. ما بايد اين حقيقت تلخ را بپذيريم که ديگر آن زمان سپری شد که مردم ما در جامعه ای غير دينی، نسبتآ مرفه و کاملآ امن تولد يافته و رشد کرده بودند. حال زمانه ای نيست که قدرت اقتصادی و ثبات ايران مايه افتخار باشد و ايرانی در جهان از غرور و اعتباری برخوردار. زمان زمان جمهوری اسلامی است و علی خامنه ای و احمدی نژاد و همين بساط بی آبرويی و نکبت معلوم و ملموس. کسانی که معتقدند مردم ما نسبت به بيست و هفت سال قبل آگاهتر هستند پاک در اشتباهند

در تحت حکومت مشتی چاقو کش تمدن ستيز فرهنگ کش چه تحول مثبتی انجام گرفته که مردم امروز آگاهتر از مردم ديروز شده باشند؟ رواج جراحی پلاستيک بينی که ارتباطی به رشد فرهنگی ندارد. اگر منظور از آگاهتر شدن کثرت دانشجويان و پيشی گرفتن دختران در اشغال صندلی های دانشکده ها است، اين نيز استدلال درستی نيست. اين امر صرفنضر از انفجار رشد جمعيت که بطور طبيعی تعداد دانشجويان را بالا برده بنا به دلايل روشن ديگر هم به هيچ وجه نشانه آگاهتر شدن جامعه ما نيست. گرچه تلخ است و قصد آزردن دانش آموختگان و دانشجويان را ندارم، اما با جرآت حقيت را فاش می نويسم که اين دانشگاهها و مدارک اخذ شده از آنها ديناری ارزش ندارند. چرا که جز در جمهوری روضه خوان ها اين دانشنامه ها در هيچ کشوری برسميت شناخته نمی شوند. وقتی سازمان يونسکو سيستم آموزش عالی ايران را در درجه بندی جهانی چهارده بار تنزل دهد، اين ورق پاره ها چه ارزش علمی می توانند در جهان داشته باشند. اين دانشگاه بازی و دانشجو پروری هم فقط محل ديگری است برای سرکيسه کردن خانواد ها و سرکار گذاردن نسل جوان. بويژه دانشگاههای آزاد که مدارک آن حتی بی اعتبار تر از ورقه سابقه کار در يک عطاری و بقالی است. برای همين هم هست که بيشترين دکتر مهندس های فارق التحصيل در جمهوری اسلامی در خارج از ايران بهترين شغلی که دارند رانندگی تاکسی يا تحويل پيتزا به مشتريان در درب خانه آنان است

مردم ما فقط محتاط تر شده اند نه آگاهتر، دليل آنهم ديدن نتيجه کثافتکاری گذشته و در آتش افکندن ايران بوسيله همين کسان است. اگر نام اين احتياط ناشی از ندانمکاری و تجربه تلخ "آگاهی" است، پس بايد بدانيم که در اين زمينه روستائيان، چوپان ها، طبقه کارگر و قشر بيسواد ما هزاران بار آگاهتر از قشر باسواد ما شده اند. چه که اين ساده مردم مار گزيده ديگر از هر ريسمان سياه و سپيدی می ترسند و حال حاظر به تقبل هيچ هزينه ای نيستند. فرهنگ عمومی جامعه ما در اين بيست و هفت ساله سير نزولی داشته نه صعودی. دلايل آن نيز ترويج خرافات، بسته تر شدن فضای هنری، فقر اقتصادی، رواج اعتياد، همه گير شدن رشوه خواری، معنويت ستيزی و گسترش دروغزنی و هزاران معضل فرهنگی اجتماعی اقتصادی ديگر است که جمهوری اسلامی برای مردم به ارمغان آورده. ما در دوران گذشته کجا شنيده بوديم که کسی چلوکباب در چاه ريزد، بلواری برای عبور امام زمان ساخته شود، امام زمان ليست امضاء کند، مردی سفيه و مسخره اما خطرناک در تلويزيون ملی کشور ادعا کند که هاله ای از نور در اطراف خود دارد و يا سگ اصحاب کهف پا برهنه داخل حرم امام رضا شده باشد و مردم هم اصلآ به روی خود نياورند. هر کدام از اين بی فرهنگی ها در زمان پيش از انقلاب سوژه ششماه روزنامه توفيق و ساير نشريات فکاهی می شد

عجيب است که بعضی با تماشای چهار برنامه مغالطات آقای مهنس بهرام مشيری که بخشی از گفتار خود آن عاليجناب هم متاسفانه از سر کين و پر مغالطه است و يا به استناد گفتار شاعرانه و عارفانه آقای عليرضا ميبدی که ايران را بدليل داشتن چند صد جوان قربانی و زندانی جمهوری ملا ها سرزمين با فرهنگترين و بهترين فرزندان خداوند می نامند، گمان می برند که ديگر از ما با فرهنگتر در جهان ملتی نيست. اما اين ايران ادعايی ايرانی مجازی و مختص برنامه های تلويزيونی است که با ايران حقيقی از زمين تا آسمان تفاوت دارد. با فرهنگ که نمی شود گزينشی برخورد کرد. کسانی هم که در زندانها تير خلاصی می زنند، اين آخوند ها، مردم گريان و عقبماند، قمه زن ها، رمال ها، تروريست های کلامی و فيزيکی، حرفه ای ترين حقه بازان جهان، بسيجی ها، انصار حزب الله، دستمال بدست ها، آدم فروشان و شارلاتان های حرفه ای و و و هم همگی در درون همين فرهنگ ما جای دارند. اين کسانی که کشور و شرف ملی و مردم و انسانيت خود را به ملا ها فروخته اند که از کره مريخ به ايران نيامده اند. اينها هم همه ايرانی هستند. اگر پاره ای از هم ميهنان بنده و شما شرف فروشی نمی کردند و يا تا اين اندازه نادان نبودند ملا که نمی توانست بيست و هفت سال حاکم کشور و هستی و شرف و حيّثيت آنان گردد

کسانی که تاريک انديشی و ظلم و جنايات ملا ها را به پای فرهنگ عرب می نويسند و آن قوم را مسبب اصلی استقرار رژيم آخوندی می پندارند و مرتبآ به آنان فحاشی می کنند، بايد توجه داشته باشند که بجز معدودی از عراقی های ايرانی الاصل همگی اين ملا ها ايرانی هستند نه عرب، بدبختانه افکار متحجرشان هم جزيی از فرهنگ ما است. نگارنده يکبار ديگر هم اين نکته را آورده ام که ملای ايرانی نماينده فرهنگ هزار و چهارصد سال قبل اعراب است نه مروج فرهنگ کنونی آنان که از بيخ متحول شده. به همين خاطر هم هست که ايران ملا زده ما از تمامی کشور های امروزی عرب پسمانده تر و بی فرهنگتر است. پس اگر خواهان رهايی از دست طاعون جمهوری اسلامی هستيم اول جامعه خود و فرهنگ حقيقی آنرا بشناسيم و قبول کنيم و سپس متناسب با آن برای آزادی و رشد فرهنگی ايران ملا زده برنامه ريزی کنيم

خود فريبی و تعريف بيجای ازخود را بس کنيم، اين حقيقت را بپذيريم که ما با اين فرهنگ عقبمانده هرگز از اين وضعييت نکبت بار موجود قادر نخواهيم بود يکباره به آزادی مطلق دست يابيم. اگر هم به فرض اين آزادی بی حد و مرز آرمانی را بدست آريم قادر به نگهداری آن نخواهيم بود. چه که پاسداری از آزادی هزار بار از بدست آوردن آن مشکل تر است. سياسيونی که مثلآ خود را آگاه ترين قشر جامعه بحساب می آورند در اين بيست و هفت سال حتی نتوانسته اند در يکصد متری هم ديگر ايستاده و بر عليه دشمن مشترک خود تظاهرات کنند. اين افراد چگونه خواهند توانست در فردای آزادی فرضی ايران برای حراست از منافع ملی کشور خود و پاسداری از دموکراسی همکاری کنند. کسانی که از يک سو مردم ما را نا آگاه ميدانند و از سوی ديگر در زمينه دستيابی به دموکراسی يكشبه خواهان پشت سرگذاردن جوامعی هستند كه پرونده هشتصد سال مبارزات مدنييشان را در زير بغل خود دارند يا صداقت در کارشان نيست و يا اينکه اصلآ الفبای سياست و تاريخ و جامعه شناسی را نمی شناسند. ما قادر نيستيم بدون در نظر گرفتن ويژگيها و ظرفيتهای جامعه خودی با ملتهايي کوس برابری زنيم كه قرنها چهار اسبه در راه روشنگری و مدنيت به جلو تاخته اند . گنده گويی صرف که نشانه رشد فرهنگی نيست. فرهنگ هر جامعه انسانی همانی است که هر ملتی در عمل از خود بروز می دهد. دموکراسی متعلق به مردم رشد يافته و دموکرات است نه فحاشان و تهمت زنان و تروريست های کلامی و چاقوکشان سياسی

اين بمعنای عدم باور نگارنده به استحقاق مردم و شايستگی آنان برای برخورداری از نظامی مردم سالار و جامعه ای آزاد نيست. اتفاقآ اگر درميان تمامی ملتهای دربند جهان يک ملت بيش از ديگر ملتها استحقاق رهايی و دستيابی به آزادی داشته باشد ملت ايران است. ليکن هر کشور و ملتی نرم ها و ويژگيهايی تاريخی خاص خود را دارد که طرح و برنامه ای متناسب با عينيت ها و ظرفيتهای همان مردم و کشور را طـلب ميکند. مردم هيچ کشوری بطور ناگهانی و با تقليد صرف از ديگران به آزادی نرسيده است. دموکراسی هر ملتی در روند يک سلسله رخدادهای تاريخی و مبارزات مدنی آن ملت شکل گرفته

ما نيز می توانستيم و هنوز هم ميتوانيم دموکراسی خاص خودمانرا داشته باشيم. ما بيست و هفت سال پيش با دولت بختيار شانسی بی نظير و تاريخی داشتيم که به آزادی دست يابيم ، اما آنرا با افزون طلبی و نابخردی از دست داديم. ملت ما امروز، حتی هم امروز هم تمامی اسباب دستيابی به يک جامعه ای آزاد و دموکرات را در اختيار دارد ، ليکن کم آگاهی و عناد عده ای اجازه نميدهد که از آن سود برد. همان عده که در بيست و هفت سال قبل با ايستادن در مقابل دولت بختيار يک بخت و فرصت بی نظير تاريخی را از چنگ ملت ايران بدر بردند و اينهمه کشته و معلول و صدها ميليارد دلار خسارت مالی و در نتيجه فقر و نکبت و ننگ و بدنامی را به ملت ما تحميل کردند، متاسفانه امروز نيز ره رستگاری را برما سد کرده اند. بايد توجه داشت که در سياست صرف مبارزه و نيّت خير کسی را از مسئوليت و گناه مبرا نميسازد. فردی که تشخيص درد ميدهد و نسخه صادر ميکند، لاجرم مسئول عواقب و نيک و بد آن نيز هست. فقط شيخ و ملا مسئول فلاکت ما نيستند. نابکارانی که اين طايفه جانی و گدا پيشه دزد را بر ما حاکم کردند گناهشان هزاران برابر از خود اين قوم سفله پرور و بی آبرو بيشتر است. شيخ و ملای قرون وسطايی هرگز بدون کمک چپ و راست های بی سواد و از مرحله پرت ديروز ما قادر به شکست نظام قبلی نمی شدند

آخوند و جمهوری اسلامی معلول عدم آگاهی سياسيون نسل پيشين هستند. علت اصلی سيه روزی و پريشانحالی ما بی دانشی سياسيون ديروز ما است. ما هر بدبختی و دربدری که می کشيم از دست اين پير های لجوج و ورشکسته است و از به اصطلاح روشنفکران ديروزين که در واقع تاريک انديش ترين قشر نسل قبل بودند. روح الله خميني راكه كسي نميشناخت. هيچ ملا وشيخ ومفتي هم كه در آنزمان نه در خارج از ايران امكانات و ارتباطاتي داشت و نه حتا كسي از ايشان كوچكترين آشنايي به زباني غير از عربي دست و پا شکسته و فارسي معرب داشت ( خود روح الله خمينی نه تنها کوچکترين آشنايی به دستور زبان فارسی نداشت ، حتا با صرف و نحوعربی نيز کاملآ بيگانه بود، آنهم با اقامت پانزده ساله دريک کشور عربی. اشعاری را که به وی نسبت ميدهند تمامآ از همين غلامعلی حدادعادل (غلام پيشه) غلام ولی فقيه فعلی است که برسم جنباندن دم بنام صاحب و ارباب پيشينش سرود ) . ملا چه ميدانست آمريكا و اروپا كجاست. غير از دولت فخيمه بريتانياي كبيركه حكم ولايت بر صغار را برايشان داشت و بجز سامره و كاظمين و نجف و كربلای حسيني ، كه در آنجا به تکدی خمس و ذكات مي نشستند ملا ها اصلا نميدانستند كه ممالك ديگري هم وجود دارند. اين كنفدراسيون وتحصيلكردگان و سياسيون برونمرزی بودند كه او را به پاريس سراسر كفر! برده و وی را مردی آزاديخواه ومتفكر، همرديف مهاتماگاندی ، دكتر سوكارنو، قوام نكرومه و ... به جهانيان معرفي كردند

بنابر آنچه آوردم ما امروز برای آزادی ايران با دو نيروی پسمانده و ورشکسته طرف هستيم، خود رژيم جمهوری اسلامی و نسلی که رژيم جمهوری اسلامی محصول پنجاه سال مبارزه آنان است و حاظر هم به پذيرش مسئوليّت خطا های ايران برباد ده خود نيستند. گر چه عناصری از اين نسل خيلی کم جان و بی رمق از برکناری جمهوری اسلامی سخن می گويند ليکن راستی اين است که کليّت جمهوری اسلامی سازان به هيچ وجه خواهان برکندن اين نظام از ريشه نيستند. به همين علت هم در گفتار خود نه هرگز از واژه سرنگونی استفاده می کنند و نه خواهان بحث در اين باره هستند. زيرا خوب می دانند که با سرنگونی نظام خود نيز بلحاظ سياسی سرنگون خواهند شد. در ذهن اينان اگر بتوان جمهوری اسلامی را به يک جمهوری عرفی مبدل ساخت آنگاه است که حقانيّت مبارزاتشان به اثبات خواهد رسيد، که اينهم جز رويای دوغ ساحتن از آب يک دريا با يک تغار ماست چيزی بيش نيست، که گرچه ناشدنی است، اما اگر بشود چه دوغی خواهد شد! مشکل عمده ديگری که اينها دارند مسئله شکل نظام آتی است، و شايد بتوان همين امر را مهم ترين نقطه افتراق اينها از مردمان عادی آزادی خواه دانست

برای دانشجو و کارگر و کارمند و فرهنگی وکشاورز و دکاندار و زن و مرد که براستی خواهان آزادی و يک نظام دموکرات است شکل نظام چندان اهميّتی ندارد، اما برای اين نسل ورشکسته شکل نظام از هر چيزی مهم تر است حتی از محتوای آن. اينها به هر قيمتی که شده به نام يک جمهوری نيازمند هستند بی توجه به درونمايه آن. اينها جمهوری می خواهند، ولو يک جمهوری موروثی چون سوريه و آذربايجان و ليبی و ... چه که بازگشت به نظام پادشاهی حتی با انتخاب آزاد هم به معنای مهر تآييد مردم خواهد بود بر پنجاه سال ندانمکاری اين نسل که پايان خفتبار حيات سياسيشان را هم معنا خواهد داد. از اينرو است که اينان حتی با شکنجه گر شناخته شده رژيم هم برای استقرار جمهوری حاظر به همکاری هستند اما حتی يک دانشجوی بيست ساله طرفدار مشروطه را هم دشمن خونی خود به حساب می آورند. نسلی ندانمکار که جز چند دهه مبارزه با رژيم پادشاهی و کمک به استقرار جمهوری اسلامی اصلآ هويّت ديگری ندارد و حاظر هم به نقد خود و مسئوليت پذيری نيست، ظبيعی است که همين رژيم را به استقرار مجدد نظام پادشاهی ترجيح دهد. جابجايی دوباره اين دو سيستم برای اينها نه تنها مرگ سياسی که حتی جنون بهمراه خواهد آورد. اما برای يک مبارز راستين راه آزادی شکل نظام در درجه دوم اهميّت است. کما اينکه حتی خود شاهزاده رضا پهلوی هم که قاعدتآ در صورت انتخاب مردم پادشاه خواهد شد شکل نظام را فقط ده در صد مهم دانسته و نود درصد به محتوای آن اهميّت داده است

نتيجه اين بخش از نوشته اينکه قسمت بزرگی از اپوزيسيون نه تنها اپوزيسيون و يار ما نيستند بلکه در عمل بزرگترين سد راه تشکيل يک اپوزيسيون حقيقی و هدفمند سرنگونی طلب هم هستند. اين شبه اپوزيسيون را می توان دوم خرداد اپوزيسيون دانست که در اصل تقلبی بوده و خواسته و نا خواسته دل در گرو نظام آخوند ها دارد تا آزادی خواهان ايران. اين کوته آستينان در بهترين حالت هنوز هم اصلاحاتچی هستند نه دشمن حقيقی اين نظام. بدين ترتيب ما اگر براستی خواهان برکندن ريشه نظام ضد ملی روضه خوان ها هستيم يکی از بزرگترين گامهای نخستين ما بايد گذار از اين شبه اپوزيسيون باشد. گذار از سد اپوزيسيونی تقلبی که نه تنها در اين سالها ما را در ارزيابی نيروی خودمان دچار اشتباه محاسبه کرده است، که پيوسته هم با سنگ اندازی و ايجاد نفاق و خاتمی بازی و هزار بار چپ و راست زدن از شکل گرفتن يک اپوزيسيون حقيقی خواهان آزادی جلو گيری نموده است. آنچه امروز برای آزادی خواهان و ايران دوستان بايد اهميّت داشت باشد نه شکل نظام که اول ماندگاری ايران و سپس بر کندن رژيم جمهوری اسلامی از ريشه است، که در حد توان و بضاعت کم خويش از دانش سياسی به چگونگی آن در در بخش های بعدی اين نوشته خواهم پرداخت

ادامه دارد

14 Januar 2006

راه اصلی ميدان آزادی خيابان شاهرضا است

و امّـا چگونـه چـاره کـنيم ؟؟؟

اين پرسشی بود که دوستان در ۲ پُست قبلی از من کرده بودند و يا حتی معتقد بودند که :1
شماها فقط حرف ميزنين !1
اينبار باز هم از سايت حزب ميهن ياری مطلبم و آخرين مطلب آقای دکتر امير سپهر را در اين پست آپ ميکنم .1
اُميدوارم که در اين پُست به پرسش دوستان به خوبی پاسخ داده باشم .1

البته باز هم با اجازه از نگارنده عزيز اين مقاله

راه اصلی ميدان آزادی خيابان شاهرضا است
(بخش نخست)

سال دوهزار و پنج ميلادی هم به پايان رسيد. يک سال ديگربه عمر اين تيره ترين دوران سراسر تاريخ ملت و کشورمان افزوده گرديد، بی اينکه هنوز هم بتوان پايانی را برای اين دوران نکبت و تباهی متصور بود. رژيم دوران غار نشينی آخوند ها در کشورمان بيست و هفت ساله شد. در اين بيست و هفت ساله استقرار جمهوری اسلامی جهان از بيخ و بن دگرگون گشت. اما بجای اينکه ما با مبارزات خود به آزادی نزديک شده باشيم سال بسال دستيابی به نظامی دموکراتيک برايمان رويايی تر و دور از دسترس تر شد. چه که رژيم نه تنها تضعيف نشد که سال بسال هم پايه های خود را محکم تر کرد

در عوض اين ما بوديم که در جنگ در ميان خود روز بروز ضعيف تر و حيران تر شديم، قوايمان بيشتر به تحليل رفت، اپوزيسيون را به قهوه خانه و محل گپ زدن راجع به حقانيّت شاه يا مصدق مرده مبدل ساختيم، برای جمهوريّت يا مشروطيّت نظامی رويايی در آينده ای نا معلوم آبرو و حيّثيت برای خود باقی نگذارديم، تمام درهای اميد را با نخوت و نابخردی شخصآ بر روی خود بستيم، اميد ها را به يآس مبدل کرديم، و عاقبت کار را به جايی رسانديم که جهان ديگر مجبور شد که بپذيرد رژيم جمهوری اسلامی هيچ بديلی ندارد و در ميان ايرانيان هيچ دسته و گروه و شخص توانا و مسئول و مورد احترام مردم وجود ندارد که در نبود جمهوری ملا ها سکان اداره کشور را بدست گيرد

حال ديگر خود نيز قبول کرده ايم که از خودمان هيچ بخاری بر نمی خيزد. تنها روزنه اميدی که برايمان باز مانده و ما خود را با آن دلخوش می سازيم اين است که آيا شورای حکام پرونده اتمی رژيم را به شورای امنيّت احاله خواهد کرد يا نه، که در آن صورت هم وضعيّت تحريم اقتصادی راههای جديدی را برای ملاها برای چپاول بيشتر هستی ايران باز خواهد کرد و ملت نگونبخت و کليه فروش ايران از اين هم خانه خراب تر خواهندشد. تو گويی بيست و هفت سال تباهی که سهل است، بيست و هفت قرن ديگر بی آبرويی و بدنامی هم ما را بخود نخواهد آورد. طرفه اينکه به ملا ها ايراد می گيريم که فرصت ها را می سوزانند، توجه نداريم که در اين زمينه روضه خوان های حاکم بر ايران به گرد پای ما خود شيفتگان خوابزده نيز نمی رسند. اين در حاليست که ما خود را حداقل متمدن ترين و مترقی ترين ملت آسيا می دانيم. بگذريم از اينکه چپ اندر قيچی های چهار جلد کتاب خوانده ما (که اتفاقآ تمامآ هم بدليل کم سوادی مترجمين وطنی غلط ترجمه شده اند) سوئد و بلژيک و آلمان ... را عقبمانده می دانند و آسيمه سر در فکر هر چه زود تر نجات کل بشريت از دست امپرياليسم هستند

و باز هم اين در حاليست که امروز حتی پسمانده ترين و بی نام نشان ترين ملت ها نيز به نوعی از مردمسالاری و آزادی رسيده اند و به تحقيق ديگر در هيچ نقطه از جهان ملتی را عقبمانده تر از ملت ما نمی توان يافت. در منطقه عقبمانده خودمان حتی رژيمی چون طالبان افغانستان هم جای خود را به نظامی دموکراتيک سپرده و در طرف ديگرمان عراق فاشيستی ديروز هم اينک ديگر تنفس در فضای بدون اختناق و ظلم و تجاوز را تمرين می کند و مينی کشور های شيخ نشين هم انتخابات نسبتآ آزاد برگزار کرده و دارای پارلمان شده اند و ... اما ما همچنان در خواب و غوطه ور در افتخاراتی خود ساخته که از ما بزرگتر و هشيار تر ملتی هرگز مادر گيتی نزاده و هيچ ملتی هم از ما آگاه تر و پر روشنفکر تر در دنيا وجود ندارد

همه می گوئيم آزادی خواه و دموكراسي طلب هستيم. در عالم انتزاع همه از آتيه ای درخشان سخن می گوئيم و از اينکه ما جامعه جوان ما ديگر خيلی آگاه هستيم. معتقد هم هستيم که کار رژيم روضه خوان ها تمام است. اما در کشورمان همچنان اين متحجر ترين رژيم جهان بر سر کار است. رژيمی متشکل از طايفه ای دزد و آدمکش که نه تنها از ما مشتی از مرحله پرت هيچ ترسی ندارد، که حتی روی سبيل بزرگترين قدرتهای جهان هم نقاره می زند و کماکان هم قرص و محکم بر سر جای خود ايستاده است. هيچ شيرپاک خورده ای هم پيدا نمی شود که برايمان روشن سازد که ما از اين همه آگاهی خود چه بهره برده ايم و آخر ما از کجا به اين اعتقاد عميق رسيده ايم که نظام روضه خوان ها رفتنی است، به کدامين تدبير و سلاح مجهزيم که باور داريم بزودی اين رژيم ضد ملی را بزانو در خواهيم آورد، ما اين تصوير روشن از آينده ای سراسر رفاه و آزادی را از کجا آورده ايم. و بالاخره اينکه ما با چه وسيله ای و با عبور از کدامين مسير و جاده و مجرا به اين دنيای پر از سعادت و رفاه و نيکبختی خواهيم رسيد

اين را نيز ادعا می کنيم که از ما مبارز تر ملت در جهان وجود ندارد. هر چه بيجا باشد اين آخرين اتفاقآ در ظاهر پر بيراه هم نيست، چه که در و ديوار تاريخ بيست و هفت سال گذشته ما آغشته بخون مبارزان و پر از شعار های آزادی خواهانه است. اما سئوال اين است که آيا صرف مبارزه، آنهم مبارزه انفرادی عده ای پهلوان پنبه بی يال و کوپال و بدون ستاد مشترک که هر خدمت نطام نرفته ای در آن خود را يک ژنرال چهار ستاره بحساب می آورد خواهد توانست ما را به پيروزی رساند؟ مهم تر از آن آيا اساسآ اين مبارزات غير متمرکز، بدون هيچ برنامه و هماهنگی، با چشمانی بسته و برای آينده ای موهوم را می توان اصلآ مبارزه برای آزادی ناميد، و آيا ما قادر خواهيم شد با اين روش مضحک مبارزه در نهايت به سعادت و نيکبختی رسيم؟. بنده کم عقل که چنين تصور باطلی را ندارم
قبول که ما آزادی می خواهيم، اين نيز درست است که همه هم کم و بيش مبارزه کرده ايم، اما آيا خردمندانه نخواهد بود که از پس اينهمه سال از خود بپرسيم که دستاورد اين مبارزات مستمر ما چيست؟! آنگاه اين حقيقت روشن تر از روز و تلخ تر از زهر را بپذيريم که هيچ! قبول کنيم که ما مبارزه کرده ايم اما هيچ چيز بدست نياورده ايم، حتی دريغ از يک قدم درست که بسوی آزادی برداشته باشيم، و در انتها دلايل اين عدم توفيق را يافته و به اصلاح خود و تغيير روشهای مبارزاتی خويش بپردازيم!؟


ما هنوز اندر خم همين کوچه اول مانده ايم که درک کنيم مبارزه در خلاء و غير سازماندهی شده برای آينده ای موهوم را اصلآ نمی توان مبارزات آزادی خواهانه ناميد و اين اعمال تا هزار سال ديگر هم ما را بجايی نخواهد رساند. چه دليلی روشن تر از اينکه خودمان همه سفيل و سرگردان مانده ايم و سالهاست که بی حاصل سر بر ديوار می کوبيم. وقتی هم که ما به اصطلاح هوشمند ترين مردمان جهان خود هم ندانيم که برای چه مبارزه می کنيم و عاقبت کارمان چه خواهد شد، چگونه توقع داريم که جهانيان در کار ما حيران و سرگردان نمانند. ما از دنيای آزاد انتظار همياری و کمک داريم اما بيچاره خارجی ها همه مات و مبهوت مانده اند که به چه کس و گروهی بايد کمک کنند. اگر می بينيم که بسياری بطور کليشه ای و کلی گويی از مبارزات ما حمايت می کنند علت اين است که هنوز هيچکس نتوانسته بدين کشف بزرگ دستيابد که آزادی خواهی اين مردم از چه جنسی است، اين مبارزات در چهره کدام شخص و گروهی متبلور است، ملوان و يا کشتی بانهای آزادی اين مردم چه اشخاص و گروهايی هستند که بتوانند با آنها تماسی، از آنها حمايتی و يا با آنان تبادل نظری بعمل آورند. پذيرش اين واقعيات مشکل است، اما اين وضعيّت اسفبار عين حقيقت ما است، آنچه که ما در حال حاظر داريم يک اپوزيسيون فکسنی است، سرگردان در فضايی غبار آلود، تيره و کدر که در آن هيچ چشم انداز روشنی را حتی در دوردست ترين افقها نيز نمی توان ديد

مادام که ما احساسات را کنار نگذاريم، يک داوری شجاعانه از آنچه تا بحال انجام گرفته بعمل نياوريم، خود را نقد نکنيم، بی پرده اذعان نکنيم که ما در مقابل تحمل اين رنجها و محروميّت های انفرادی هيچ چيز بدست نياورديم و اين تعصبات مسخره را رها نکنيم به هيچ جايی نخواهيم رسيد و در همچنان بر همين پاشنه خواهد چرخيد. بايد با واقع بينی و شجاعت قبول کنيم که ما در تمامی اين سالها سرنا را از سر گشادش فوت کرده و به تبع آن حاصل کارمان هم صفر بوده است، يعنی ما برای هيچ مبارزه کرده ايم. جای شگفتی هم ندارد. زيرا خواست آزادی که به تنهايی برای نيل به آزادی کافی نيست. ولو در اين راه جان شيرين خود راهم فدا کنيم. ما بيست و هفت سال است که در وصف معشوق به هزار زبان مانده و در هزاران فرسنگی خانه او سرگردان هستيم. دائمآ بحث و بحث و بحث، و باز هم بحث در باره آزادی و ديگرهيچ

هيچکس در اين بين متوجه نيست که همين بحث های برزخی است که اصلآ راه مبارزه را بسته و ما را از جاده اصلی منحرف ساخته. ما هر رنجی را هم که متحمل شده ايم فقط و فقط برای همين بحث های معلق در هوا بوده، برای همين ها هم هست که هزينه می دهيم. زندان رفته ها که سهل است، حتی بسياری از کشته شدگان ما هم اصلآ خود نيز ندانستند که برای چه به پای چوبه دار رفتند. هيچکس راه آزادی را هنوز هم نشناخته. همگی فقط عاشق يک واژه شده ايم، واژه آزادی! مرتبآ آنرا تکرار کرده ايم. برای اين واژه به زندان رفته ايم، شکنجه شده ايم، آوارگی کشيده ايم و حتی جان خود را فدای اين معشوق فريبا کرده ايم بی اينکه هيچکدام بخود کمی زحمت داده و ابتدا آدرس اين معشوق را يافته، راه رسيدن به خانه وی را شناخته و سپس قدم در راهی گذاريم که ما را به حجله او و وصال بی مثالش می رساند

هيچ عاقلی پيدا نشده که بما نهيب زند که ای مردم بيچاره! آزادی نيازمند توصيف و تمجيد نيست. آزادی مانند پول است، مانند ثروت و گنج که همگان هم آنرا می شناسند و هم حتی کم خرد ترين مردمان هم آنرا دوست می دارند، اگر طالب دستيابی به رفاه و ثروت هستيد بايد که کار کنيد. راه کسب آنرا بيابيد، ورنه هر چه هم که در مورد آن وراجی کنيد تا هزار سال ديگر گرسنه در باديه سرگردان مانده ديناری بدست نخواهيد آورد. هيچکس ننوشته که ای هموطنان، ايستادن در جا و يقه دريدن برای آزادی مبارزه نيست. قدم برداشتن به طرف آزادی و خود را بدان نزديک ساختن است که مبارزه ناميده می شود. نگفته اند که اين مباحث را در راه دستيابی به هدف نيز می توان دنبال کرد. حتی عقلای ما نيز هنوز درک نکرده اند که بايد حرکت کرد، با هر چه نزديک تر شدن به هدف اين نور حقيقت مباحث کدر نظری را روشن ساخته و بخودی خود واقعييّت ها و ملموسات را جايگزين تئوری بافی ها و محسوسات خواهد نمود

ما بيست و هفت سال است که مشغول بحث هستيم. بحث در مورد هدف بدون توجه به اينکه اين مشغوليّت های بی پايان بی پرداختن به کشف و تقويّت راههای دستيابی به هدف کاری بيهوده و عبث است. نمی دانيم سياست فقط در شعار و گنده گويی و مدينه فاضله آرزو کردن خلاصه نمی شود، اين را هر طفل دبستانی هم می داند که آزادی بهتر از استبداد است، هنر اين فن در چگونگی دستيابی به هدف و ميزان توفيق در اين راه تجلی می يابد. صرف باور به هدفی، ولو هرچه متعالی، بدون برنامه ريزی متناسب برای رسيدن بدان ديناری ارزش ندارد. اين سبک و سياق مبارزه ما را تا صد سال ديگر هم بجايی نخواهد رساند، چنانکه تا بحال هم همينطور بوده است

ما بايد بدانيم که نفس سياست چاره انديشی برای حل مشکلات است نه حرافی. موانع موجود بر سر راه آزادی هم فقط با اراده و مبارزه خود مردم از ميان برداشتنی است نه با مباحث خسته کنند چهل نفر سياستباز و مقاله نويس ورشکسته از کار افتاده لجوج که بيست و هفت سال است بحث می کنند. سياست بی مردم اصلآ سياست نيست. تا مردم وارد کارزار نشوند اين بيهوده گويی ها تا ابدآ گره از کار فروبسته ما نخواهد گشود. بايد مردم را به ميدان آورد. اما برای هدفی ملی، روشن و قابل درک و لمس برای خود مردم. سخنان فريبا گفتن در باره آتيه ای نا روشن و غير ملموس و به مردم هزاربار فريب خورده وعده های بيجا دادن آنها را به ميدان نخواهد آورد، اگر هم بياورد پوچ و بی نتيجه خواهد بود. بايد ضرورتهای ملت را شناخت، پتانسيل های موجود را کشف نمود، هدفی قابل درک و دست يافتنی را بدانان نشان داد و در نهايت راهکار های عملی را

اين وظيفه هم بعهده سياسيون و کسانی است که لقب روشنفکر را با خود به يدک می کشند. چه در اين ميان کار اين دسته است که بسيار پر مسئوليت تر از مردم کوچه و بازار است. آزاديخواهی برای کسی که نام مبارز سياسی و روشنفکر را با خود به يدک ميکشد ، فقط در آرمانگرايی صرف خلاصه نميشود. برای کمک به آزادی خود و ملتمان ابتدا بايد خود را از منّيت ها و جزم ها آزاد سازيم. بايد مسئوليت پذير باشيم. روشنفکری که خود را پيش آهنگ فکری جامعه می داند لاجرم در مقابل مردم و جامعه و تاريخ هم مسئول است. ما بايد بوم شناسی داشته باشيم و به تبع آن واقعگرايی و اعتدال پيشه کنيم. در غير اينصورت روشنفکر بودن و فعاليت سياسی ما کمکی به رستگاری ملتمان نخواهد کرد. مطلقگرايی بدون در نظر گرفتن موقعّيت فرهنگي اجتماعي كار را حتی خراب تر از اين هم خواهد كرد. چنانکه در گذشته نيز كرد. نسل ما قربانی و شاهد زنده آن تخريب ناشي از ندانمكاری و دستپاچگی عده ای نابخرد بد آگاه بود که صرف سرنگون ساختن نظام پادشاهی را با دستيابی به آزادی برابر ميدانستند

ادامه دارد

12 Januar 2006

! آخوندها را به قبرستان بفرستيد


آيا هرگز به دستان " آخوند " ها نگاه کرده ايد ؟ ديديد چگونه صاف و نرم و گوشت آلود و کار نکرده است ؟! انگار آفريده نشده که هرگز بار زحمتی را عهده دار شود و نان خود را از راه تلاش و رنج بردن به چنگ آورد !1
از همين روست که صاحب آن دست ها از دوران نوجوانی راهی حوزه های علميه می شود تا " نابرده رنج " صاحب گنج شود !1
در آن جاست که علاوه بر " کشف رموز وقاحت و جنايت پيشگی " می آموزد که با بکار بردن " چانه " و جنباندن فک ، امرار معاش کند . شايد به همين دليل پدران و اجداد ما ، اين افراد را تنها برای حضور بر سر قبر مردگان خويش تاب می آوردند و با پرداخت پشيزی ، از او می خواستند که " فاتحه " ای
بخواند و" نوحه " ای سر دهد . چه جای شگفتی ؟! چرا که نيک می دانيم گوش مردگان سنگين است برای شنيدن ياوه بافی های آنان !1
ولی چه کسی با خود می پنداشت که بر اثر " نادانی و ناآگاهی " ، "خوش خيالی و زود باوری " و " فريب و خيانت جماعت روشنفکر نما " کار به جايی برسد که اين " سر قبر خوان ها " بر سرير حکومت جا خوش کنند و نفس متعفن شان بر " سرنوشت " اين مردم سايه بيندازند ؟!1
اما آمدند و شد آنچه نبايد می شد !1
تنها پس از ۲۷ سال حکومت ديکتاتوری ، فريب خوردگان دانستند که " نعلين پوشان " هيچ ارمغانی نداشته و ندارند جز فقر و نکبت و بدبختی و شکنجه و عذاب و تباهی !1
باور نمی کنيد ؟ نگاهی به اخبار بيندازيد .1
باشد که به اين حقيقت برسيد وقت آن است که روضه خوان ها را به سر کار پيشين خودشان باز گردانيد و

برخيزيد و آخوندها را راهی قبرستان ها کنيد !1

گرد آفريد روشنگر ــ ديماه ۱۳۸۴

10 Januar 2006

وبلاگ

دوستان سلام

راستش امروز داشتم يک مقدار در نت دور ميزدم به مطلبی بر خورد کردم از حزب ميهن . اين مطلب تحليلی است از وبلاگ و وبلاگنويسی ! البتّه خوب ميدونم ( وبلاگ آزادشو ) آينه ای است از مطالب و مقالات اين حزب . 1
ولی از آنجائی که من شخصآ تحت تاثير اين مقاله قرار گرفتم ، تصميم گرفتم که اين مقاله را در وبلاگم آپ کنم .1
البتّه با اجازه از نگارنده اين مقاله

يک ميليون وبلاگ و يک ميليون بار سرگردانی بيشتر

روزنامه آلمانی فرانکفورتر آلگمانیه در تحليلی درباره وبلاگهای ايرانی نوشته است ((در ایران نوعی اپوزیسیون و جریان مخالف منتقد شکل گرفته که نه تنها از سخنان ضد اسرائیلی محمود احمدی نژاد به شدت انتقاد می کند، بلکه از پیکار متعهدانه زنان ایرانی علیه تبعیضات، خشونت پلیس و نیروهای انتظامی و علیه برنامه اتمی حکومت ایران سخن می گوید. به نوشته این روزنامه سانسور و ممیزی گریبان این سایتهای اینترنتی را نیر گرفته و اکثرا مشاهده شده وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی وبلاگهایی را که مزاحم تشخیص داده بسته است...)) اين چنين اظهار نظر های آبکی از سوی نشريات بيگانه که دستی از دور بر آتش دارند جای عجبی ندارد، شگفتی آنجاست که بعضی از ما به اين تحليل های بی محتوا استناد می کنيم و اين نخود سياه ها را دانه های درشت مرواريد بحساب می آوريم. و از همه عجيب تر اينکه بجای اينکه بيگانگان اوضاع جامعه ما را از خود ما بپرسند و ياد بگيرند، ما خود را بوسيله ديگران می شناسيم و بر اساس شناخت آنان روش مبارزاتی اتخاذ می کنيم. طبيعی است که عاقبت هم چيزی گيرمان نمی آيد جز سردرگمی بيشتر و شکست و سرخوردگی

مدتی خود را با افتخار جايزه صلح خانم عبادی دلخوش کرديم، که يارب! ما چه ملت عظيم الشأنی هستيم که در ميان بيش از دويست کشور برنده جايزه صلح نوبل شديم. بی توجه به اينک تقديم اين جايزه به يک فرد در جامعه ای بيانگر گرفتاری و بدبختی آن ملت و پسماندگی سياسی آن کشور از تمامی بيش از دويست کشور ديگر جهان است. زمان درازی ما را با جوايز گوناگون عباس کيارستمی و مخملباف برای نشاندادن بدبختی ما در لفافه دلخوش کردند و حال هم ديرگاهی است که مرتبآ ما را با تعداد وبلاگهايمان سرپا و اميدوار به آدم بودن خود نگاه داشته اند. بی اينکه خود به عقل خودمان رجوع کرده و سئوال کنيم که براستی آنگونه که اين نشريات غربی می نويسند آيا وبلاگ ها می تواند نقش اپوزيسيون را بازی کنند و اساسآ با وبلاگ نويسی می شود به نبرد رژيمی رفت که يکصد وپنجاه نوع ارتش جرار و چاقوکش و سرکوبگر دارد. آيا اين تعريف و تمجيد ها نبايد ما را به ياد ستايش های هشتساله همين نشريه و ساير نشريات مغرب زمين اندازد که ظهور اصلاح طلبان و خاتمی را با طلوع خورشيد آزادی در ايران برابر دانستند و مثلآ روشنفکران ما خود را هشت سال منتر اين تحليل ها کردند و اين ابر انديشمندان ما باقيمانده آبروی سياسی خود را هم بر پيشخوان دکان خاتمی به حراج گذاردند

تازه ترين مايه افتخار ما وبلاگ است. دلمان خوش است که در زمينه وبلاگنويسی ديگر برزيل بدبخت تر از خودمان را هم پشت سر نهاديم و حال ديگر از اين نظر مقام اول را در دنيا دارا هستيم، اما در اينکه اين بيماری نو ظهور ملی رو به گسترش به نفع ما باشد جای اما و اگر بسيار وجود دارد. با وجود اينکه بيش از چهار ـ پنج سال از عمر وبلاگ نويسی ما نمی گذرد، هم اينک در داخل ايران هفتصد هزار وبلاگ ثبت شده وجود دارد. در خارج از ايران هم تعداد اين وبلاگها بطور قطع کمتر از سيصد هزار نيست. يعنی ما ايرانيان به تنهايی در شبکه اينترنت در مدتی بدين کوتاهی صاحب بيش از يک ميليون وبلاگ شده ايم. اگر کار به همين منوال پيش رود و اين اپيدمی با همين سرعت رشد کند بدون شک در آينده ای نه چندان دور ما شصت ميليون ايرانی به تنهايی به اندازه کل شش ميليارد ديگر مردم دنيا وبلاگ خواهيم داشت

بسياری گسترش سرسام آور اين پديده را ناشی از بالا رفتن سطح آگاهی مردم ما دانسته و اين همه گير شدن وبلاگنويسی را به نفع ما می دانند، اما بايد توجه داشت که رشد سرگيجه آور اين پديده بيشتر ناشی از ناهنجاری های کهنه فرهنگی ما است تا رشد آن . اولين علت روحيه تکروی ما و اينکه هيچکذام ديگری را قبول نداريم. دوم همه خود را از ديگران آگاه تر می دانيم. سوم اينکه هر ايرانی خود را پيامبری می داند که وظيفه او هدايت و نجات ديگران ازگمراهی است و خلاصه اينکه تمامی ما روشنفکر هستيم و وظيفه ما روشنگری و آگاه ساختن سايرين است نه اينکه خود مطالعه کنيم و آگاه گرديم. حسين درخشان که گويا اولين وبلاگ فارسی را نوشته و پدر اين کودک چاق و خپله باشد، نادانسته وجود اين بيماری مزمن فرهنگی را با نامگزاری وبلاگ خود کاملآ تآييد کرده. نام وبلاگ او (اولين وبلاگ فارسی) سردبير خودم است، يعنی اينکه خيلی آگاهم و خر خود می رانم و ديگران را هم زياد قبول ندارم

وبلاگنويسی البته فی نفسه چيز بدی نيست. اين پديده می تواند بهترين وسيله برای گردش آزاد اخبار و تبادل انديش و افکار و در نتيجه در خدمت بالا رفتن سطح آگاهی های ما باشد. درصدی از وبلاگ های موجود نيز چنين هستند. پاره ای از جوانان ما با مطالب ارزنده ای که در وبلاگ شخصی خود درج می کنند در اين راه بسيار مفيد هستند. اما تعداد اينگونه وبلاگها به اندازی ای کم است که حتی به پنج در صد کل وبلاگهای موجود هم نمی رسد. همانگونه که ما کلآ از هيچ چيزی در راه درست استفاده نمی کنيم، با کمی دقت متوجه خواهيم شد که متاسفانه ضرر اين وبلاگ داری هم از فايده آن بيشتر است. اگر در گذشته هر ايرانی با شش کلاس سواد ابتدايی حتمآ بايد شاعر، نظريه پرداز، چريک و يا خواننده و يا روشنفکر می شد، حال اين وبلاگ داری و نويسندگی هم به ليست اين ويژگيهای فريبنده و غلط انداز اضافه شده است. مشکل ديگری که اين حجم عظيم وبلاگ بوجود آورده گيج کردن خود و ديگران است. اين بسيار خوب است که بتوان رخداد ها و معضلات اجتماعی را از ابعاد مختلف ديد و ديدگاه ديگران را نيز مطالعه کرد، اما مگر آدمی در شبانه روز چقدر فرصت دارد که بتواند بطور مرتب حتی يکهزارم اين وبلاگها را مطالعه کند

هر ايرانی اگر حتی کار و زندگی خود را هم کنار گذارد و تمامی شبانه روز خود را هم در اينترنت بگذراند و فقط بخواهد از هرکدام از اين وبلاگها ده ثانيه ديدار کند باز هم فرصت کافی نخواهد داشت که به يک پنجاهم آنها سر زند. ما نبايد فريب کميّت و ارقام را بخوريم چرا که توجه دقيق به وجود اينهمه وبلاگ آشفته حکايت از تقليد و عقده گشايی می کند نه رشد فرهنگی. کار بيشترين وبلاگها شده درج هزار باره اشعاری از سهراب سپهری و فرغ فرخزاد و فريدون مشيری و شهيار قنبری و ...، شکلک الاغ و سگ و ميمون و قاطر ساختن از عکس ملا ها، ساختن جوک های آخوندی، اطلاعات برای هک کردن ديگر سايت ها، آموزش نرم افزار دزدی، آنها هم که خود را جدی می دانند کارشان انتشار اخبار دوهزارو پانصد سال فبل است و شاهنامه نگاری، تعريف و تمجيد از سبيل گرشاسب و صولت اسفنديار و تعريف از عظمت برباد رفته ايران قبل از اسلام و ... دلسوزان هم که کارشان از درج خبر های بدبختی و درماندگی مردم و انتشار اخبار تازيانه زدن، قطع عضو، ايجاد مزاحمت پاسدار ها و بسيجی ها برای مردم و غارت هستی ملت ايران بوسيله عناصر گدا صفت و دون رژيم فراتر نمی رود

بخشی هم هستند که کارشان باز درج اخبار راديو فردا است و انتشار چند مقاله شعار گونه در محکوميت و پسماندگی رژيم و تمجيد از آزادی وجود نداشته که ما فقط بايد آنرا در رويا های خود تجسم کنيم. همگی هم همديگر را با ايميل بمباران می کنند. بگونه ای که هر کسی هر روزه بايد چند ساعت از وقت گرانبهای خود را صرف تفکيک کردن اين ايميل های کيلويی از ايميل های شخصی و پاک کردن آنها از کامپيوتر خود کند. آنچه هم که به چت مربوط می شود در واقع چرت است نه چت! بسيار مفتخر و خرسنديم که مردمی مدرن و اينترنتی شده ايم. ليکن وقتی بررسی می کنيد در می يابيد که نود و نه درصد مردمی که به چت می آيند برای يافتن دوست از جنس مخالف است، تبادل آهنگ و جوک و يا مدرک قلابی ساختن برای ترور شخصيت ديگران و از آبرو و حيتيت ساقط کردن مخالفان خود. آنان هم که خود را سياسی و برگزيدگان می دانند تنها استفاده شان از اينترنت در راه تبليغ جمهوريّت و يا مشروطيّت نظامی خيالی در آينده است که ديگر حال همه را بهم می زند. پنداری که رژيم ملا ها مدتها است که دود شده و به آسمان رفته، ما به افتخار به ايران بازگشتيم. همه چيزمان امن وامان است و ما در فضای انتخاباتی هستيم و تنها مشکل ما اينک تبليغ برای نظام جايگزين است

بخش چپ قفل شده و ورشکسته هم که برای رساندن ملا ها به قصر ها بدانها کولی دادند و تعدادشان از پانصد ششصد نفر فراتر نمی رود از بام تا شام در پای اينترنت هستند و در آه و افسوس به يغما رفتن انقلاب و تبديل انقلابی بخيال خودشان کمونيستی به انقلابی آخوند نشان. هدفشان هم با تمجيد از تئوری های مرده مارکس و لنين که نيمی از جهان را به بدبختی کشيد، آوردن نظامی است ضد مذهبی و کمونيستی، آنهم برای کارگرانی که کارشان يا زنجير و قمه زدن در ماه محرم و رمضان است، يا نماز شب خواندن و دعای کميل در مسجد باب الحوائج و يا ريختن چلوکباب در چاه جمکران برای آقا امام زمان. همگی هم از چپ و راست اين سرگردانی های مداوم و عمر هدر کردن در پشت کامپيوتر را برای خود سابقه سياسی بحساب آورده، نام اين بحث های هزاران بار تکرار شده و کپک زده نظری و تئوری پردازی های بی حاصل و انتها را هم گذارده اند مبارزه با رژيم جمهوری اسلامی

نتيجه اينکه نه جوايز رنگارنگ به اکبر گنجی در حال مرگ برای ما افتخاری دارد که بار بدبختی و گرفتاری ملتی را به تنهايی بدوش کشيده و ياران اصلاح طلب قلابی ديروزش خناق گرفته اند، نه جوايز اهدايی به کيارستمی که از برکت چادر ماتمی که ملا ها بر سرمان کشيده اند به همه چيز رسيده ، نه جايزه نوبل خانم عبادی که ملت از زمان اهداء جايزه هم سيه روز تر شده و اين فقط شخص ايشان هستند که نهار را در پاريس ميل می فرمايند و عصرانه را در هونولولو و شام را در مادگاسکار و نه اين يک ميليون وبلاگ که نود و نه در صد از آنها هر کدام ساز خود را می زنند. ايکاش ما بجای اينهمه يک اپوزيسيون متشکل داشتيم، يک راديو، يک تلويزيون و يک وبلاگ که با هماهنگی مبارزات مردم را کاناليزه و هدايت می کرد، و مردم بدبخت را با يک مليون و اندی وبلاگ و راديو و تلويزيون و نشريه نا هماهنگ گيج تر از اين نمی کردند که در انتخاب يک راه از ميان يک ميليون و يک راه وا مانند! ــ امير سپهر

بیانیه جمعی از وبلاگ نویسان در حمایت از زندانیان زندان رجایی شهر

به پیشگاه وجدانهای بیدار و بشریت مترقی و سازمانهای حقوق بشری و شخصیتهای بشردوست جهان


دولت جمهوری اسلامی ایران در هشتمین هفته اعتصاب غذای زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر به جای بررسی خواسته های آنان زندانیان را به بندهایی با شرایط سخت تر منتقل کرده است. زندانیان سیاسی در ایران در بدترین شرایط ممکن به سر میبرند . بسیاری از آنها به دلیل شکنجه های قرون وسطایی دچار نقص عضو شده اند. به طور مرتب به زندانیان حمله میشود و وسائل آنها غارت میشوند.بسیار ی از زندانیان سیاسی مدت های طولانی در سلول های انفرادی نگاه داشته میشوند. دولت ایران هیچ مسئولیتی برای تامین غذا و بهداشت و حتی امنیت جانی زندانیان قبول نمیکند. بنا به گزارشهای مختلف اعتیاد و بیماریهای پوستی واگیر دار و بیماریهای خطرناک مانند ایدز و هپاتیت در زندانهای ایران امری عادی است.در این شرایط دولت ایران زندانیان سیاسی را به میان زندانیان عادی با جرائم سنگین و به بندهایی منتقل کرده است که در آنها هر ماه حداقل یک نفر در درگیری های بین زندانیان کشته میشود تا کشته شدن احتمالی زندانیان سیاسی یک امر عادی تلقی شود.ادامه

برای حمایت از زندانیان سیاسی لطفن این پتیشن رو امضا کنید

29 Dezember 2005

عشرت شايق

اين حقيقتی است که می گويند انسان با شکم سير هذيان می گويد .1


هذيانهای معلق درهپروت عشـــرت خــــانوم ( که خود گذشته خويش را بسرعت فراموش کرده ) هم خود گواه بر اين حقيقت است .1

او قبلا گفته بود 10 زن خيابانی را اعدام کنيد تا مشکل زنان خيابانی حل شود و حال ميگويد : اگر در استاديوم‌ها آقاياني باشند كه ما را ببينند،عشق كنند و رعشه پيدا كنند، به اعتقاد من گناه دارد و نبايد شرکت کرد ...1

خواندن اين شعر را به عشــرت خــانوم توصيه و به افراد زير ۱۸ سال منع می کنم !!!1

بیا گویم برایت داستانی -----که تا تاثیر چادر بدانی
در ایامی که صاف و ساده بودم ----- دم کریاس در استاده بودم
زنی بگذشت از انجا با خش و فش ----- مرا عرق النسا امد به جنبش
ز زیر پیچه دیدم غبغبش را ----- کمی از چانه قدری از لبش را
چنان کز گوشه ابر سیه فام ----- کند یک قطعه از مه عرض اندام
شدم نزد وی و کردم سلامی ----- که دارم با تو از جایی پیامی
پری رو زین سخن قدری دو دل زیست ----- که پیغام اور و پیغام ده کیست
بدو گفتم کهاندر شارع عام ----- مناسب نیست شرح و بسط پیغام
قدم بگذار در دالان خانه ----- به رقص ار از شعف بنیان خانه
پریوش رفت تا گوید چه و جون ----- منش بستم زبان با مکر و افسون
به دستاویز ان پیغام واهی ----- به دالان بردمش خواهی نخواهی
مرا دل در هوای جستن کام ----- پریرو در خیال شرح پیغام
به نرمی گفتمش کای یار دمساز ----- بیا این پیچه را از رخ بر انداز
چرا باید تو رخ از من بپوشی ----- مگر من گربه ام تو موشی
پرید و زین سخن بیحد براشفت ----- زجا برجست و با تندی به من گفت
که من صورت به نا محرم کنم باز؟ ----- برو این حرفها را دور انداز
چه لوطیها در این شهرند واه واه ----- خدایا دور کن الله الله
جهنم شو مگر من جنده باشم ----- که پیش غیر بی روبنده باشم
چو این دیدم لب از گفتار بستم ----- نشاندم باز و پهلویش نشستم
دگر اسم حجاب اصلا نبردم ----- ولی اهسته بازویش فشردم
از ان جوش و تغیرها که دیدم ----- به عاقل شو و ادم شو رسیدم
گشادم دست بران یار زیبا ----- چو ملا بر پلو مومن بر حلوا
چو گل افکندمش بر روی قالی ----- دویدم زی اسافل از عالی
دو دست او همه بر پیچه اش بود ----- دو دست بنده در ماهیچهاش بود
بدو گفتم تو صورت را نکو گیر ----- که من صورت دهم کار خود از زیر
به زحمت جوف لنگش جا نمودم ----- در رحمت بروی خود گشودم
ک.س.ی چون غنچه نوشکفته ----- گلی چون نرگس اما نیم خفته
برونش لیموی خوش بوی شیراز ----- درون خرمای شهد الود اهواز
ک.س.ی بشاش تر زروی مومن ----- منزه تر ز خلق و خوی مومن
ک.س.ی هرگز ندیده روی نور ----- دهن پر اب کن مانند غوره
ک.س.ی بر عکس ک.س های دگر تنگ ----- که با ک.ی.ر.م ز تنگی میکند جنگ
به ضرب و زور بر وی بند کردم ----- جماعی چون نبات و قند کردم
سرش چون رفت خانم نیز وا داد ----- تمامش را چو دل در سینه جا داد
بلی ک.ی.ر است و چیز خوش خوراکست ----- ز عشق اوست کاین ک.س سینه چاکست
چو خوردم سیر از ان کلوچه ----- حرامت باد گفت و زد به کوچه
***
حجاب زن که نادان شد چنین است ----- زن مستوره‌ی محجوبه این است
به کس دادن همانا وقع نگذاشت ----- که با روگیری الفت بیشتر داشت
بلی شرم و حیا در چشم باشد ----- چو بستی چشم باقی پشم باشد
اگر زن را بیاموزند ناموس ----- زند بی‌پرده بر بام فلک کوس
به مستوری اگر بی‌پرده باشد ----- همان بهتر که خود بی‌پرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشند ----- به تهذیب خصال خود بکوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت ----- رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت بر نگردد ----- به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند ----- ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته (کولژ) دیده (فاکولته) ----- اگر آید به پیش تو (دکولته )1
چو در وی عفت و آزرم بینی ----- تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محال است ----- خیال بد در او کردن خیال است
برو ای مرد فکر زندگی کن ----- نه ای خر، ترک این خر بندگی کن
برون کن از سر نحست خرافات ----- بجنب از جا، فی تاخیر افات
گرفتم من که این دنیا بهشت است ----- بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست ----- جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟ ----- که توی بقچه و چادر نمازی؟
تو مرآت جمال ذوالجلالی ----- چرا ماند شلغم در جوالی؟
سر و ته بسته چون در کوچه آیی ----- تو خانم جان نه، بادمجان مایی
بدان خوبی در این چادر کریهی ----- به هر چیزی بجز انسان شبیهی
کجا فرمود پیغمبر به قرآن ----- که باید زن شود غول بیابان
کدامست آن حدیث و آن خبر کو ----- که باید زن کند خود را چو لولو
تو باید زینت از مردان بپوشی ----- نه بر مردان کنی زینت فروشی
چنین کز پای تا سر در حریری ----- زنی آتش به جان، آتش نگیری
به پا پوتین و در سر چادر فاق ----- نمایی طاقت بی‌طاقتان طاق
بیندازی گل و گلزار بیرون ----- ز کیف و دستکش دلها کنی خون
شود محشر که خانم رو گرفته ----- تعالی الله از آن رو کو گرفته
پیمبر آنچه فرمودست آن کن ----- نه زینت فاش و نه صورت پنهان کن
حجاب دست و صورت خود یقین است ----- که ضد نص قرآن مبین است
به عصمت نیست مربوط این طریقه ----- چه ربطی گوز دارد با شقیقه
مگر نه در دهات و بین ایلات ----- همه رو باز باشند جمیلات
چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟ ----- رواج عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهر‌ها چادر نشینند ----- ولی چادر نشینان غیر اینند
در اقطار دگر زن یار مرد است ----- در این محنت سرا سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پیشه با مرد ----- در اینجا مرد باید جان کند فرد
تو ای با مشک و گل همسنگ و همرنگ ----- نمی‌گردد در این چادر دلت تنگ؟
نه آخر غنچه در سیر تکامل ----- شود از پرده بیرون تا شود گل
تو هم دستی بزن این پرده بردار ----- کمال خود به عالم کن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور می‌کن ----- در و دیوار را پر نور میکن
فدای آن سر و آن سینه باز ----- که هم عصمت درو جمعست هم ناز

شعر چادر از ایرج میرزا شاعر نامدار ايرانی

28 Dezember 2005

بازگشت رژیم ارباب ورعیتی (فئودالی)به کشور

کشاورزانی که تا پیش از انقلاب سپید شاه و ملت و الغای رژیم ارباب و رعیتی؛ به عنوان زیردست و برده و بنده اربابان زندگی نکبت باری داشتند، می دانند حتی تصور بازگشت چنان روزگار سیاهی چه کابوس کشنده ای است. کشاورزانی که اسباب دست ارباب بودند و به تدبیر آنان قابل معامله. رعیت بودن چنان عادت کشاورز ایرانی شده بود که خود بخود تصور می کرد خون ارباب و ارباب زاده ها رنگین تر و از سنخ دیگری است. وقتی که به دست توانمند پادشاه فقید، غول زمین خوار ارباب از سر راه توسعه کشاورزی ایران کنار رفت؛ دیدن سندهای زمین های کشاورزی برای کشاورزانی که اختیار خودشان را هم نداشتند؛ یک رویا و خواب بود. رویایی که محمدرضا شاه فقید با مقاومت جسورانه اش در برابر اربابان قدرتمند با نفوذ؛ آن را تحقق بخشید.1
در همان شرایط خمینی به عنوان یکی از بزرگ فئودال های ایران چوب نجس مذهب را علم کرد و در مقابل این اقدام ملی – میهنی پادشاه فقید قد علم کرد. رعیت ایرانی ندانسته به خیالش اسلام به خطر افتاده؛ به خیالش خمینی آمده در کنار زمین مفت رسیده؛ چاه نفت مفتی هم بزند و به خیالش موی خمینی این ماموت پشمالوی هزاره های ماقبل تاریخ در کتیبه عهد حجری قران سبز شده و باید با خون آبیاری شود تا میوه مرگبارش به بار بنشیند؛ پس یکباره کاسه زرین خوشبختی اش را به دست خود واژگون کرد. به خیالش انقلاب آمده تا گلی به سر او بزند.1
سالهای اول انقلاب زمزمه ها شروع شد. به بهانه یکپارچه کردن زمین های کشاورزی و کشت صنعتی آن؛ سعی در خرید مفت زمین های کشاورزان نمودند. کشاورزان زیادی زمین های خود را به بهای ناچیز و یا در عوض دریافت یک اتومبیل مد روز و ... به دولت واگذار کردند و دست فروش شهرها شدند. بعد نوبت به قحطی آب رسید. دیگر کسی حق نداشت از منابع آب خدادادی برای کشاورزی استفاده کند. فقط آب لوله کشی با پرداخت هزینه آن مطابق قبض های شهری با سرانه مشخص مصرف برای هر خانوار که استفاده بیش تر از استاندارد تعیین شده مشمول جریمه و قطع آب و ... بود. حساب کنید شالیزاری که باید لبریز از آب باشد را چگونه می شود با آب خانگی آبیاری کرد. زمین ها خشک و متروکه شد آنقدر که دیگر کسی برای جریب جریب زمین؛ یک سکه سیاه هم خرج نمی کرد. این وسط بازار کار بساز بفروش های دولتی سکه شد و به جای زمین های حاصلخیز کشاورزی، برج های بی کیفیت مثل قارچ در دل زمین سبز شد.1
اما قسمت تلخ اش اینجاست. عده ای با همین شرایط کشنده هم نمی خواستند زمین های خود را از دست بدهند. و حالا نوبت بازگشت اربابانی بود که زمین هایشان مشمول انقلاب سپید شاه و ملت شده بود.1
ارباب ها برگشته اند و به زور کشاورزان را از زمین شان بیرون می کنند. هر کشاورزی که امتناع کند؛ جریمه می شود. هر کشاورزی که شکایت کند؛ به زندان می افتد. آنقدر شور شده که صدای اعتراض نمایندگان مجلس فرمایشی اسلامی هم درآمده. ولی استدلال قوه قضاییه این است:1
این اربابان چون مخالف حکومت پهلوی ها بوده اند؛ مجاهد راه اسلام و انقلاب اند و باید به حقشان!!! برسند. حقشان خون مکیده شده و بی رنگ و رمق کشاورزانی است که یک روز سند طلایی مالکیت زمین های کشاورزی را از دست پادشاه فقید ایران گرفتند و باور نمی کردند روزی دوباره داغ رعیت بودن بر پیشانی شان سنگینی کند.1
اما افسوس. اینبار از که نالیم که از ماست که بر ماست.1

تهیه و تدوین از (سازمان زنان و جوانان مبارز ایرانی)1

بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران در حمایت از حق آزادی بیان کارگران اعتصابی شرکت واحد


کانون وبلاگ نویسان ایران(پن‌لاگ) دستگیری کارگران زحمتکش شرکت واحد را شدیدا محکوم می‌کند. دولت جمهوری اسلامی ایران به جای ترتیب اثر دادن به خواسته‌های بر حق صنفی کارگران شرکت واحد و بهبود وضع اسف بار معیشتی آنان به روش همیشگی خود می‌خواهد با سرکوب و دستگیری و ارعاب کارگران اعتصاب آنها را در هم بشکند.1

کانون وبلاگ نویسان ایران(پن‌لاگ) خواهان آزادی بی قید و شرط رئیس و اعضای هیات مدیره سندیكای كارگران شركت واحد آقایان منصور اصانلو؛سعید ترابیان، سید داوود رضوی، رضا شهابی، ناصر غلامی، حمید زندی، صادق محمدی، صادق خندان، علی ابراهیمی، امیر تاخیری، علی قربانیان، رضا شهابی، ارسلان زرگریان و حسین مهدیخانی می‌باشد. کانون وبلاگ نویسان ایران (پن‌لاگ) از همه وبلاگ نویسان تقاضا می‌کند با پخش اخبار این اعتصاب و نوشتن در باره آن در وبلاگ‌های خود از کارگران شریف شرکت واحد حمایت کنند. پن‌لاگ همچنین از همه سازمان‌های طرفدار حقوق بشر انتظار دارد با اعتراض گسترده و شدید به دولت ایران خواهان تضمین امنیت جانی اعتصابیون و خانواده‌های آنان شوند و نگذارند این اعتصاب صنفی با روش همیشگی دولت ایران یعنی کشتار و اعدام خاتمه پیدا کند.1

20 Dezember 2005

شب يلدا کجائيد ؟

دوست ناديده و هموطن گرامي ام !1

امروز برايم روز ديگري بود . حباب هاي شادي براي لحظاتي زندگي ام را از شادي آكندند . زيرا با وجود همه آلام و دردهايي كه زيستن در مردابِ « حكومت ديني » بر روح و تن آدمي مي نشانند ، توانستم با كمك بعضي از دوستان ، تبسمي را بر لبهايي رنگ آميزي كنم كه سال هاست تنها دانه هاي اشك ، لهيب شيارهاي تفتيده شان را فرو مي نِشانَد ؛ همچون جويباري نمك سود كه بر گسترة پر شيارِ كوير جاري باشد و به اندك زماني در هُرمِ سوزانِ نامهرباني ها ناپيدا شود .1
اما پيش از آن كه دليل شادي زودگذرم را شرح دهم ، اجازه بدهيد اشاره اي داشته باشم به پيشينة آنچه خواهم گفت .1
نمي دانم مي دانيد يا نه كه اين « اِشغالگران » از همان بدو ورود بسيار تلاش كردند كه همه نشانه هاي ملي و ريشه ايِ ايراني را از ميان بردارند و پيوندهاي ميان ما و باورهايمان را از هم بِگُسَلَند . از جمله به شدت به آيين ها و مراسم باستاني ما تاختند و كوشيدند تا از برگزاري آن ها ممانعت به عمل آورند . اما چون به اين خواسته شوم شان دست نيافتند و نتوانستند مردم را از برپايي اين سنت هاي شيرين و شادي آفرين باز دارند ، راهي ديگر را برگزيدند . به اين ترتيب كه كوشيدند به روش هاي گوناگون كاري كنند كه نفرت و انزجار به صورتِ خود به خودي در مردم ايجاد شود . از آن جمله است مراسم چهارشنبه سوري . بر همين پايه است كه مي بينيم در سال هاي اخير دولت و نيروي انتظامي ، در ميان نوجوانان به توزيع مواد انفجاري پرداخته است كه صدايي آزار دهنده و گوشخراش دارند ؛ و صد البته با بهايي اندك . چرا كه نمي خواهند رازشان از پرده برون افتد و خِرَد ورزان بدانند كه اهداف پنهانشان چيست !1
اين ها از طريق عاملان و جيره خواران خود به نوجوانان چگونگيِ ساخت بمب هاي كوچكي را مي آموزند كه توليد سر و صداهاي مَهيب مي كند و آنان را وا مي دارند تا در اين مراسم باستاني با انفجار اين بمب هاي صوتيِ دست ساز ، خشم مردم را برانگيزند و از تمايل مردم نسبت به برگزاري اين آيين بكاهند . مردمي كه خسارات جنگ 8 ساله و اضطراب هاي ناشي از فرو افتادن بمب و موشك را از ياد نبرده و يادآوري صدايِ انفجارهاي پياپي آن ها شايد هنوز خواب بسياري شان را به كابوس بَدَل مي سازد . بماند كه با كلي تبليغات تلويزيوني وانمود مي كنند كه خودشان با اين روش ها مخالفند و از تمامي بوق هاي ريز و درشت تحت تصرف خود ، به ارشاد آنان مي پردازند و در برابر خبرنگاران مدعي مي شوند كه نوجوان ها مواد اولية ساختِ اين بمب هاي صوتي را از « بازار آزاد » مي خرند !!1
بازار آزاد ؟! جل الخالق كه فقط خواجه حافظ شيرازي نمي داند كه وارد كننده اين مواد « سپاه پاسداران » و « بسيج » است و اين جماعتِ قدراه بندِ چاقوكش اگر اراده كنند كه جلوي اين كار را بگيرند ، با يك شبيخون مغول وار ، همه كساني را كه دست اندركار فروش اين نوع مواد هستند ، بازداشت خواهند نمود .1
البته بايد ديد آيا امسال احمدي نژاد مي آيد و آخرين ضربه را به اين طرحِ نيمه تمام مي زند يا نه ؟! چون بعيد نيست كه اين واپسگرايِ عهد حَجَري ، همين سر و صداهاي آزار دهنده در چند سال اخير را بهانه نمايد و از اوباش خود بخواهد كه به طور كل مانع اجراي اين مراسم باستاني شوند ؛ حتي بخش هاي پايكوبي و شادي آفرين آن . شما كه خوب مي دانيد ، آخوند و نوچه هايش فقط با « اشك ريختن » رابطه خوبي دارند ، نه با شادي !1
گويي ثروت و قدرت در « مصيبت » است نه در سعادت همگان !1
به هر روي ، اين ها همين روش را در مورد عيد نوروز و شب يلدا هم به كار گرفتند و از طريق افزايش باورنكردني قيمت بعضي كالاها ، مانند آجيل و ميوه و شيريني از يك سو و تبليغات بيشمار تلويزيوني در اين باره كه : « به به ! مردم همه دارند خريد مي كنند و خيابان ها پُر است از مردمي كه پاكت هاي آجيل به دست دارند و كيسه هاي ميوه و .... » و از اين قبيل دروغپردازي ها و عوامفريبي ها ، خانواده هاي فقير و نيازمند را به نفرت مي كشانند . نمي دانم مي توانيد چهره پدر و مادري را تصور كنيد كه نمي تواند حداقل نياز فرزند خود را كه خريد اندكي شيريني است ، برآورده كند يا نه ؟!1
اين راهكاري است كه اين دشمنانِ انسان و انسانيت در اين چند سال برگزيده اند و بي ترديد مي توان گفت كه تهوع آورترين و موذيانه ترين روشي است كه اين « بي ريشه » ها براي شكنجه مردم بدان دست مي يازَند . چرا كه خود بيش و پيش از همه مي دانند كه 8 درصد مردم زير « خط گرسنگي » روزگار مي گذرانند و به يك وعده غذاي گرم حسرت مي برند و 25 در صد اين مردم هم زير خط فقر مطلق زندگي مي كنند و 40 درصد زير خط فقر نسبي و 20 درصد بقيه هم با هزاران شيوه پسنديده و ناپسند و اخلاقي و غيراخلاقي لقمه ناني به كف مي آورند و چهره شان را سرخ نگاه مي دارند !1

آري مهربان يار دور از وطن !1

با اين وضعِ معيشتي ، حال چگونه مي توان انتظار داشت كه خانواده ها مراسم آييني و سنتي را پاس بدارند و با برگزاري آن ها ، به نوعي مخالفت خود را با رژيمي چنين بيرحم و خونخوار نشان دهند ؟
اين ها خوب مي دانستند كه بايد « عرب را سير نگاهداشت و ايراني را گرسنه ! تا هرگز خيال تغيير حكومت را در سر نپرورانَد » از همين رو هم با وجود اين درآمدِ سرشار از فروش نفت ، حتي به قدر ذره اي آب از دستان پليدشان نمي چكد تا گنجشكان تشنه لب آتشِ حسرتي فرو نشانند ! اما اين رازشان را ديگر مي دانيم . دربند ماندگاني چون ما مي دانند كه بايد از راه هاي گوناگون همة توطئه ها و روش هاي ضد بشري اين خفاش صفت تان را خنثي كرد . از همين روي و از آن جا كه عميقا معتقدم يكي از راهكارهاي مبارزه با اين رژيم سفاك ، تأمين حداقل نيازهاي خانواده هاي فقير است تا با كنار رفتنِ پرده « گرسنگي و حسرت » بتوانند به آنچه بر سرشان مي رود ، آگاه شوند ، تصميم گرفتم كه با تهيه بسته هاي ـ هر چند كوچك ـ آجيل و شيريني و انار و ميوه ، و توزيع آن ها بين خانواده هاي كم درآمدي كه مي شناسم ، به يادشان بياورم كه سكة زندگي ، رويِ ديگري هم دارد كه با شكوه و زيباست ؛ و نيز به آنان يادآور شوم كه اين ملايانِ شيطان صفت هستند كه با گرفتار كردن ما در هزارتويِ مشكلات ، حق زيستن را از ما ربوده اند .1
بايد باشيد تا ببينيد چهره هاي مشتاق و نگاه هاي ناباور كودكان نيازمند را وقتي كسي با پاكتي ميوه يا جعبه اي شيريني به ديدارشان مي رود . هم ميهن ارزشمندم !1
اين نيز خود مي تواند بخشي از مبارزه اي باشد كه هر ايراني بايد به آن بپيوندد . نبايد فريب كساني را خورد كه مي گويند اين كمك ها به دوام و بقاي رژيم مي انجامد . به عكس ، يقين دارم كه گويندگان اين سخن ، دانسته يا نادانسته نمي گذارند اين مردم توانِ « ديدن » را باز بيابند و خود را از غرقابي كه بدان گرفتار آمده اند برهانند .1
از شما صميمانه درخواست مي كنم كه اين حقيقت را به اطلاع ديگر هموطنانم هم برسانيد تا هركدام به فراخور حال خويش براي ايرانيان درون مرز گامي بردارند و به اين « پاي در زنجيرانِ نا اميد » ، مجال « انديشيدن » و بازنگريِ دوباره را بدهند . كودكان بسياري چشم انتظار آينده اند ! مي بايست براي آنان كاري كرد .1
از ياد نبريم كه گرسنگي و فقر مي تواند ايرانيان را به تسليم وا دارد ! براي مبارزه با رژيم ملايان بايد به گونه اي سازمان يافته ، به كمك خانواده هاي كم درآمد و فقير رفت . « گفتار درماني » چارة درد اين مردم نيست . بايد اندكي از گرسنگي شان را فرو نشاند و سپس از مبارزه و خيزش همگاني عليهِ ستم برايشان سخن گفت . ايرانيان درون مرز به شدت خود را بي پناه و بي ياورمي پندارند . پس زدنِ پردة اوهام ، تنها به دست هموطنان برون مرز امكان دارد . آيا كسي هست نور را به اين ماتم سرا برساند و اين مردم را از تاريكي برهانَد ؟!1

گردآفريد روشنگر ----- 28 آذر 1384

12 Dezember 2005

اعلام هفته فرهنگ و هنر پاسارگاد

در پی پاسخ هيجان انگيز و دلگرم کننده هنرمندان و نويسندگان ايران به دعوت کميته نجات پاسارگاد و گرد آمدن انبوهی از آثار درخشان و افتخار برانگيز (شعر، موسيقی، تئاتر، و...) که همگی بر بنياد تحسين ارزش های انسانی و ملی آثار فرهنگی مجموعه پاسارگاد بوجود آمده اند، اين کميته هفته ی 29 آذر
تا 6 دی (20 تا 27 دسامبر) را، که شب «يلدا» در آغاز آن است، بعنوان «هفته هنر و ادبيات پاسارگاد» اعلام می دارد و در طی اين هفته، با همکاری صميمانه و وسيع رسانه های ميهن دوست ايرانی، اين آثار را به ديد و شنيد هم ميهنان خود در سراسر جهان می گذارد. يلدا، بلندترين شب زمستان هر سال در استوره های آغازين فرهنگ ايرانی شب زاده شدن خورشيد، نور، و «ميترا» يا «مهر»، خداوند عشق و دوستی و پايبندی به پيمان و نظم جهان، بوده است. در اين شب بلند خورشيد بدنيا می آيد تا از فردايش روزها بلندتر و نور بر ظلمت چيره تر شود. يلدا جشن فرهنگی پيروزی ما ايرانيان بر بدانديشی است. نويسندگان و هنرمندان سربلند ايران در هفته ای که خورشيد در آن زاده می شود، به پيروزی فرهنگی ِ ديگری می انديشند که از خاک پاسارگاد قد بر کشيده است. 1
در آن هفته به ديدار آثار نويسندگان و هنرمندان خود می نشينيم.1


کميته بين المللی نجات آثار دشت پاسارگاد


پاسارگاد يا سد سيوند

شکوه ميرزادگی


از هنگامی که کميته بين المللی نجات پاسارگاد تشکيل شده و مردمانی علاقمند به ميراث های بشری، و با عشق و شور به سرزمين خويش، به آن پيوسته اند، دو واقعيت در کنار هم در گفته ها و نوشته ها مطرح بوده است: يکی اين که «ما سد سيوند را نمی خواهيم، چرا که نمی خواهيم گذشته ما، و بخشی از گذشته بشريت، در آب درياچه ی آن غرق شود، بميرد و بپوسد»، و ديگری از سوی معدود کسانی بوده که، با زبانی گاه پرخاشگر و بيشتر مهربان، گفته و نوشته اند که «در اين ميان تکليف آن همه سرمايه ای که به پای سد سيوند ريخته شده چه می شود؟» 1
اين پرسش البته که پرسشی کاملا به جا است. مگر می شود که ميليون ها ميليون پول مردمان يک سرزمين را به دور ريخت؟ شوخی که نيست؛ اين پول ها، از جيب پيرزن يا پيرمردی بيرون آمده که پول گرم کردن خانه اش را ندارد، از مادر جوانی گرفته شده که برای خريد يک بطر شير بچه اش لنگ است، از دانشجويي گرفته شده که امکان پرداخت هزينه های کتاب های درسی اش را هم ندارد، از تک تک افراد آن جامعه ـ کشاورز و معلم و کارگر و صنعتکار و ... ـ گرفته شده است. 1
البته که ممکن است خيلی از اين «ميليون ها» روزانه در آن مملکت به هدر رود، بخشيده شود، و يا حتی آتش زده شود. اما هرکس مسئول هر آنچه هايی است که می کند و، در نتيجه، منی که ـ به عنوان يک فرد از آن سرزمين و به عنوان يک فرد از کل بشريت ـ می گويم: «نبايد اين سد آبگيری شود چرا که پاسارگاد را آب خواهد برد» بايد جوابگوی همه ی آنهايي باشم که يک ريال يک ريالشان در آن سد ريخته شده است. آن که دلش برای سرزمين اش و برای مردمان سرزمين اش می تپد، نمی تواند به خواست ها و نيازهای اين مردم بی توجه باشد. 1
اکنون، در آغاز قرن بيست و يکم، ديگر می توان بدون هيچ ترديدی پذيرفت که خواست ها و نيازهای مردم مجموعه ای است از منافع مادی و معنوی آن ها؛ از يک سو تمام تاريخ گفتاری و نوشتاری و ديداری بشر انباشته شده است از قصه ها و توضيحات و شرح جنگ هايي که بر سر اين منافع در گرفته است و پيروزی هايي که نتيجه ی شکست ديگرانی از همين مردمان نبوده است. انسان به خاطر منافع مادی جنگيده تا رودی، دريايي، زمينی، شهری، گنجی و نانی را بدست آورد؛ جنگيده و جان گرفته و جان باخته تا زندگی و ثروتی بهتر و بيشتر داشته باشد؛ اما، از سويی ديگر، او خيلی بيشتر تلاش کرده است تا از زندانی بودن در تن يک جانور دو پا، به آزادی در تن يک انسان عاقل و بالغ برسد؛ از وحش گذشته است تا به تعريف و تفسير مفاهيمی از آزادی و استقلال و عدالت و برابری و حقوق بشر دست يابد. و برای آسايش و آرامش و سلامت خود (به جای جنگ) به کشف و اختراع آتش و برق و پرواز و تصوير و دی.ان.ای ـ و اکنون هم، به مبارکی، به «استم سل» ـ برسد. 1
و يک چنين انسانی بی ترديد، و به لحاظ همين تکامل تاريخی و اين همه پيشرفت شگرف، حق دارد که به نيازهای مادی و معنوی خويش ـ هر دو و همزمان ـ بيانديشد؛ نيازهايي که ديگر حتی محدود به يک سرزمين خاص يا ملتی خاص نيستند. و اين همه ی اعتبار انسان در جهان نو است. اين گونه که بنگريم، در می يابيم آن که به سرزمينی می انديشد که احتمالا زادگاهش، وطنش، يا پرورشگاهش است بايد که مردم آن سرزمين را به عنوان تکه ای، يا بخشی از بشريتی ببنيد که در سراسر سياره ی ما وطن دارد؛ تکه ای از بشريتی که حق دارد و بايد که ـ همچون بقيه ی اين پيکر ـ به نيازهای مادی و معنوی خويش به يک سان فکر کند. 1
و چنين است که اکنون، در آغاز قرن بيست و يکم، دور از عقل و خرد بشر امروز است که ما پاسخگويی به نيازهای مادی را در همه شرايط بر نيازهای معنوی خود برتری دهيم؛ همانطور که دور از خرد است اگر بر برج عاجی عرفان گونه بنشينيم و بگوييم که تکه پوستی هم ما را بس است و نان جويي هم کفافمان می دهد؛ امروزه همانقدر که بودن در قالب «بايزيد بسطامی» دور از ذهن است، تبديل شدن به «ميداس شاه» هم تنها در خيال می گنجد. 1
اينگونه است که اکنون بايد که تعادل و توازنی ظريف و منطقی در کارهای ما بر قرار شود. همانگونه که سهل انگارانه و حتی احمقانه است اگر بی دليل بگوييم بياييد سدی چند ميليون دلاری يا حتی ريالی را خراب کنيم تا، به قول بعضی ها، چهارتا کاسه و کوزه را نجات دهيم؛ کاری سبکسرانه و غيرمسئولانه است اگر چنان سدی را به مرحله ی آبگيری برسانيم و گنجينه ای از فرهنگ ملی و بشری را نابود کنيم..1
اما، متآسفانه و بهر حال، اين اتفاق افتاده است: در دشت گسترده ی پاسارگاد سدی ساخته شده که ميليون ها پول از بودجه مردمان ما را فرو بلعيده است و اگر آبگيری شود و شروع به کار کند، گنجينه های بسيار مهمی از فرهنگ بشری را (که فقط کاسه و کوزه نيست و اکنون وجودشان اثبات شده) ويران می کند. پس، در چنين «وضع موجود» ی، بايد چه کرد؟
من به عنوان يکی از اعضای خانواده بشری، و به عنوان يکی از مردمانی که عاشق آن تکه از سياره ی زمين هستم که زادگاه و پرورشگاه من بوده، همزمان با تاکيد چندباره ی پيشنهاد انصراف هميشگی از آبگيری سد سيوند، به راه حلی رسيده ام که می خواهم آن را با همگان در ميان بگذارم؛ راه حلی که ـ در نگاه من ـ هم پاسارگاد را، با همه ی آنچه که در آن و در دل دشت آن خفته، سالم نگاه می دارد و هم جلوی زيانی را می گيرد که به دليل متوقف کردن و غيرقابل استفاده شدن سد نصيب مردمان ما خواهد شد؛ زيانی که در اصل بر اثر سهل انگاری و بی توجهی گروهی آفريده شده است. اين راه حل بسيار ساده است؛ به آن توجه کنيد و اگر قبولش می کنيد برای انجامش تلاش کنيد:1


پيشنهاد برای نجات پاسارگاد

و بازگشت هزينه های سد سيوند :1
الف: ساختن سد سيوند در همين مرحله که هست متوقف شده و پول ديگری برای تکميل آن خرج نشود.1
ب: به طور رسمی اعلام شود که هيچ گاه از آن به عنوان سد استفاده نخواهد شد.1
پ: بر پيشانی آن و به همه ی زبان های دنيا نوشته شود:1
اين سد نيمه تمام ماند
تا آثار فرهنگی، ملی و بشری پاسارگاد محفوظ بماند.1
و آنگاه، از همين فردا، سازمان ميراث فرهنگی و گردشگری اين سد نيمه تمام را برای تماشای مردمان بگذارد و برای بازديد اين اثر ِ (که از لحظه توقف ارزشی تاريخی خواهد يافت) مثل آثار باستانی ديگر که در موزه ها هست بليت بفروشد.1
مطمئن هستم که تا پاسارگاد هست، و ايران هست (که آرزوی همه ی ما جاودانگی آن است)، هر توريستی که از آن محل می گذرد با عشق به ديدار اين سد نيمه تمام خواهد رفت. به خصوص آن هايي که به عشق ديدار آثار باستانی تخت جمشيد و پاسارگاد از سراسر جهان به آنجا می روند به راحتی حاضرند برای تماشای سدی که به پاس احترام به ارزش های معنوی بشری ناتمام مانده است چند دلاری خرج کنند.1

ما، با اين ترفند، به چند نتيجه خواهيم رسيد: 1

پاسارگاد را، با همه ی آنچه که در آن و در زير آن است حفظ کرده ايم.1 - *
چندين و چند برابر (و در سال های آتی صدها برابر) هزينه سد را به دست خواهيم آورد.
1 -*

به مردم جهان خواهيم گفت که ما ايرانی ها، همچون اجداد در پاساردگاد خفته خود، مردمانی - *

متمدن هستيم و سدی بزرگ را برای حفظ آثار فرهنگی مان نيمه تمام می گذاريم. ما آن را هم خراب نمی کنيم، چرا که کار ما نيز چون آنان آبادانی است نه ويرانگری.1

هشتم دسامبر 2005 - کلرادو

05 Dezember 2005

نامه يک زندانی

با درود به تمامي جان باخته گان راه آزادي ايران

هركجا هستم باشم آسمان مال من است

و تجديد پيمان با آزاديخواهان دموكرات و سكولار ايراني پنجره، فكر، هوا، عشق زمين مال من است
با آرزوي تندرستي و پيروزي براي تمامي آنان كه انسانيت را ارج مي نهند، براي احقاق حقوق يكايك اعضاي جامعه بشري تلاش مي نمايند و در راستاي رفع ظلم از اقوام مختلف ايراني بويژه ستمديدگان سياسي اهتمام مي ورزند.1

آزادگان جهان/ هم ميهنان گرامي

برخلاف تمام موازين حقوق بشري رايج در جهان و نيز عليرغم نص صريح قانون اساسي رژيم اسلامي حاكم كه نفي بلد را غيرقانوني اعلام نموده است در تاريخ 29/6/84 به زندان مركزي بندرعباس كه تبعيدگاه اشرار خطرناك و قاچاقچيان مسلح سراسر كشور مي باشد تبعيد گرديدم و هم اكنون در بند 3 اين زندان مخوف هارون الرشيدي در سياه ترين شرايط قرون وسطايي به سر مي برم و از كليه حقوق منظور شده براي زندانيان محروم، تداوم بطوري كه حتي استفاده از كتاب، روزنامه، راديو و ... از اينجانب سلب شده و در عصر ارتباطات در بي خبري محض قرار گرفته ام و اين به نوبه خود خشك مغزي و بي فرهنگي سردمداران مرتجع و كارگزاران حلقه به گوش آنان را مي رساند.1
در تمام مراحل تحقيق و رسيدگي قضايي، بازپرس شعبه 12 بيدادسراي انقلاب و قاضي بيدادگاه 26 انقلاب پرونده مرا محرمانه تلقي كردند به طوري كه نه تنها وكلاي اينجانب بلكه حتي خود من نيز اجازه مطالعه پرونده را نداشته ام و تنها براي مطالعه كيفر خواست 36 صفحه اي تنظيمي عليه اينجانب در دو نوبت جمعا سه ساعت در دفتر بيدادگاه به اينجانب فرصت داده شد آنهم در حالي كه با دستبندي كه به دست داشتم به سرباز همراه بسته شده بودم. 1
با اين حال حتي مطالعه يا رؤيت اوراق مورد استناد كيفرخواست را از اينجانب دريغ داشتند.در متن مغرضانه كيفرخواست 36 صفحه اي آمده كه نوار و فيلم جلسه اي كه در دوران سلول انفرادي بند 2 امنيتي زندان اوين در دفتر قاضي دادگاه انقلاب تشكيل شد موجود است كه در آن اعتراض به شكنجه هاي وحشيانه فرياد زدم " اين ولايت فقيه نيست ولايت يزيد است ولايت لات و لوتهاست" چون لاتها معمولا به حداقلي از مردانگي اعتقاد دارند اينك به صراحت اعلام مي دارم كه حاكميت را نه ولايت لات و لوت ها كه بدتر از آن ولايت نامردها مي دانم يعني مشتي جانوران جنگلي كه انگار هرگز در ميان آدميان نبوده اند و كمترين بويي از انسانيت نبرده اند و با توجه به آنچه از زمان دستگيري تا كنون كه در زندان مخوف بندرعباس به سر مي بردم تجربه كرده ام، تمام مقام ها و ضابطين باصطلاح قضايي درگير در پرونده متشكله عليه خود را مشتي دوپايان وحشي و بويژه رياست بيدادگاه 26 انقلاب را وحشي الوحوش مي دانم.1
در حكومتي كه كانديداي شكست خورده در انتخابات جعلي رياست جمهوري 84 كه خود را از ستون هاي رژيم مي دانند اميدي به رسيدگي عادلانه و منصفانه به شكايات انتخاباتي خود ندارند و به خدا شكايت مي برند، براي ستمديدگان معمولي چه ملجأ و پناهندگي مي توان تصور كرد چه رسد به مخالفان سياسي بطور عام و مشخص اينجانب بطور خاص كه از سوي قاضي تحقيق پرونده به عنوان برانداز حرفه اي قلمداد شده ام. لذا از تمام آزادگان جهان بويژه سازمان هاي بين المللي حقوق بشري استمداد طلبيده و درخواست مي نايم كه در راستاي پيروزي جنبش اجتماعي براي آزادي ايرانيان و استقرار جامعه مدني از هيچ كوششي فروگذاري ننمايند و براصول 1- آزادي بيان، 2- آزادي مطبوعات 3- آزادي اطلاع رساني 4- آزادي انتخابات 5- آزادي تجمع و تظاهرات مسالمت آميز 6- آزادي احزاب و گروه هاي سياسي در ايران پافشاري نمايند.1

پيشاپيش از بذل توجه همگان سپاسگزارم

ايران هرگز نمي ميرد

ارژنگ داودي

کانون وبلاگ نویسان ایران

کانون وبلاگ نویسان ایران حکم قرون وسطایی " دو سال زندان به جرم وبلاگ نویسی" برای مجتبی سمیعی نژاد را محکوم می‌کند

به گفته وكیل مدافع وبلاگ نویس دربند، مجتبى سمیعى نژاد هیات تشخیص دیوان عالی كشوردوسال حبس وی به اتهام توهین راتایید كرده است. جرم مجتبى سمیعى نژاد نوشتن دروبلاگ شخصی و بیان دیدگاه هایش است . اما با او همچون جنایت كاران رفتارمی‌شود و بادست وپای در زنجیر به دادگاه واتاق ملاقات زندان آورده می‌شود.1

تایید حكم دوسال حبس برای مجتبی سمیعی نژاد به جرم وبلاگ نویسی یكی دیگرازمواردآشكارنقض حقوق بشروآزادی بیان در ایران است.1

كانون وبلاگ نویسان ایران (پن‌لاگ) تایید حكم قرون وسطایی زندان به جرم بیان عقیده برای مجتبی سمیعی نژاد را محكوم می‌كند و پیرو بیانیه‌های پیشین همچنان ازحق آزادی بیان مجتبی سمیعی نژاد وسایروبلاگ نویسان پشتیبانی کرده؛ همه‌ی آزاد اندیشان را به حمایت از آن ها فرامی‌خواند

كانون وبلاگ نویسان ایران(پن‌لاگ) از عفو بین‌الملل و صلیب سرخ و دیگر مقامات بین‌المللی می‌خواهد که هر چه سریعتر هیئتی را برای رسیدگی به وضعیت مجتبی سمیعی نژاد و دیگر وبلاگ نویسان در بند وزندانیان سیاسی به ایران ارسال کنند وآزادی بی قید و شرط همه زندانیان سیاسی و وبلاگ نویسان را از دولت ایران خواستار شوند.1

01 November 2005

آقاي مايكل لدين سرگردان در شناخت ايران زمين

اخيرا اقاي مايكل لدين در موسسه ((امريكن اينتر پرايز)) جلسه اي تشكيل داده بودند تحت عنوان ايران كشور ناشناخته. در اين كنفرانس از چند نفر فارسي زبان و ترك زبان و بلوچ و كرد و لر دعوت كرده بودند تا شايد از طريق اين افراد ايران ناشناخته را بشناسند .1
عجبا به اقاي لدين ! آنچه مسلم است اينكه هيچ لازم نيست تا راجع به محتواي اين جلسه وهويت افراد شركت كننده در آن صحبتي بميان آيد، چرا كه از ديدگاه منطقي هيچكدام اين افراد نميتوانند ايراني باشند ، دليل آنهم اينكه وقتي فردي اعم از ايراني يا هركشور ديگري ميرود و تابعيت كشور غير را مي پذيرد ، قاعدتا در سوگندي كه بر زبان مي اورد و انرا ادا مينمايد ، بر اين مهم مهر تاييد ميگذارد كه از آن لحظه ببعد بايستي خود را امريكائي يا انگليسي يا دانماركي وسوئدي و... دانسته و هم وغم خود را در جهت اعتلا و سر بلندي وطن جديد خود بكار بگيرد كه طبيعيست با پذيرش چنين سوگندي هيچ ايراني ترك وطن كرده وتابع كشور ديگر نميتواند يك ايراني واقعي با عرق و آرمانهاي ايران دوستي و وطن پرستي باقي بماند .1
به اقاي مايكل لدين هم ميگويم كه اگر ميخواهند ايران را بشناسند، سري به موزه هاي فرانسه وانگلستان و نيويورك و ديگر موزه هاي دنيا بزنند تا ايران را بهتر از آنچه كه هست بشناسند .1
آقاي لدين بايد در همان نيويورك سري به عمارت سازمان ملل بزنند وچشمي به سر درب آن سازمان بيندازند تا ابيات زيباي سعدي را ببينند كه بيش از هشتصد سال پيش بني آدم را اعضاي يك گوهر و كليت جامعه بشريت را از يك پيكر دانسته است . اين يعني ايران زمين. ديگر اينكه، سعدي وفردوسي و حافظ و خيام و نظامي ورودكي و... ستارگان تابناك بشريت هستند كه نداي گفتارشان مبين تاريخ و پويائي اين سرزمين مقدس بوده است و خواهد بود.1
در عين حال ضروري است كه اقاي لدين بروند لوح گلي حقوق بشر كوروش كبير را بخوانند كه بيش از دوهزار و پانصد سال پيش كه هيچ اثري از آمريكا و انگلستان و فرانسه و اتحاديه اروپا در ميان نبوده است، اين پادشاه ايراني با صدور بيانيه حقوق بشر ساختار فكري ايرانيان را به رخ جهانيان كشيد و اجداد آقاي لدين را از شر دولت بابل آنروز رهائي بخشيد .1
حال اگر چنانچه اقاي مايكل لدين با اينهمه اسناد و مدارك مدلل و غير قابل انكار هنوز هم ظرفيت شناسائي ايران زمين ((اين سرزمين اهورائي)) را ندارند مشكلي است كه بايد بدنبال آن باشند .1

الف ـ بيقرار ( تهران )1

---------------------------------------

.راه حل جلوگیری از تشنج آفرینی توسط آقای محمود ا.ن


تا احمدی نژاد هست

ایران نیاز به دشمن ندارد !!!1