20 Januar 2009

برای سی ام سالگشت رفتن پادشاه از ايران


سی سال پيش که آبرو و نشاط و شادی از ايران رفت


انديشمند کسروی و هدايت بودند که کشته ی استبداد راستين «فاشيسم مذهبی» شدند نه شاملوی روان ناشاد توده ای که زبانش حتا يکبار هم نرچخيد که از ايران و ايران دوستی سخن گويد ...1
آخر آن پادشاه بيچاره چگونه ديکتاتور و سانسورچی و آزادی کشی بوده است که همه ی شما بی وجدان ها، نه تنها در دوران او تمامی آثار«ويرانگر» خود را منتشر می ساختيد، نه تنها اسم و رسم و احترامی در اجتماع داشتيد، نه تنها بهترين امکانات زندگی و رفاه را داشتيد ...
1
که حتا و حتا، بار زيبا و پر از شمع «هتل مرمر» و «کافه نادری» را برای مشروب ارزان کوفت کردن و توطئه چيدن بر عليه خود او! ... 1

بخش نخست: حکايت قديس و ابليس


«ترقی، تمدن، فرهنگ و اخلاق هر جامعه، بستگی بوجود افراد معدودی دارد که نوک پیکان تمدّنند و باقی مردمان، همه مقلدّند. طاهره، از جمله نفوس نادر، زودرس و نمونه ای از تکامل و نماینده ی شکلهای نوظهور جامعه بود که زودتر از زمان خود پای بعرصه ی وجود نهاد... و بالاخره هم، جان عزيز خود در اين راه نثار کرد».1
بريده ای از توضيحی بر رساله ی« تذکرةالوفا»ی عبدالبهاء، درباره ی «زرین تاج خانم» يا (طاهره قرةالعين)، نويسنده : (از ترس جان) نا معلوم! 1


نگارنده پنج سال پيش از اين، درست در چنين روز هايی، در بيست و پنجمين سالگشت رفتن پادشاه ايران از ميهن و پيامد های ناگوار آن، متنی را منتشر ساختم. مرادم اين بود که پس از مرگم، آيندگان و فرزندان اين مرز و بوم بدانند که من نيز جزو کسانی نبودم که چون روزی از سر«ناآگاهی» و شور و شر جوانی، از مخالفان او بودم، شرافت و زَهره ی اقرار به ناآگاهی خود را نداشته ام. مهم تر از آنهم، نمی خواستم که به خود و وجدان خويش بدهکار بمانم. 1

درست است که نگارنده، نه تنها اقدامی عملی بر ضد آيين پيشين نکردم، نه تنها انقلابی و برای لحظه ای هم ملاپرست نبودم و حتا در برابر آن بلوای اهريمنی هم ايستادگی کردم، ليکن راستی اين است که من در سالهای پيش از آن بلوا، پادشاه فقيد را فردی خائن و کودتاچی و چپاولگر و بورژوا کمپرادور و نوکر آمريکا... و از اين خزعبلات که آنروز ها «مد روشنفکری» بود می دانستم. از اينروی هم سخت با او مخالف بودم. 1

نمی خواهم اشتباه خود را توجيه کنيم ـ چون نه بدهکار کسی هستم و نه اصلآ حتا نيازی به خوش آمد کسی دارم، ليکن اينرا نمی توانم نانوشته بگذارم که ما در آن زمان خيلی از مرحله پرت بوديم. زيرا که در روزگار نوجوانی ما نه اينترنتی وجود داشت، نه يک تلويزيون ماهواره ای و نه موبايل. من جوان کم سن و سال از همه جا بی خبر که رگی ناسيونايستی هم داشتم و عشق روشنفکری«اپيدمی ملی»، آگاهی های خود را از کجا بايد کسب می کردم آخر؟ جز اينکه از مجامع روشنفکری آنروز و از نوشته های نويسندگان مثلآ بزرگ و نامدار آنروزگار؟

مجامعی که وقتی بزرگ شدم و زبانی بيگانه آموختم و خارج را ديدم و کمی چشم و گوشم باز شد، تازه فهميدم که «مجمع منگل ها و بيسوادان و خائنان» بوده و نوشته های مثلآ روشنفکری هم که خوانده ام، نود درصد «دروغنامه» و «تهمت نامه» و «خيانتنامه»، آنهم از بيشرمانه ترين و غيرانسانی ترين گونه های آن، و کتاب هايی که اصلآ سر تا پا اشتباهی ترجمه شده اند. 1

به همين خاطر هم، در همان سال پنجاه و هفت که ديدم اين مثلآ نخبگان ما با چه انگلهای بی پدر و مادری همدست و همداستان شدند و چه دروغهای رذيلانه ی آشکاری می گويند و چگونه در حال سوزاندن هست و نيست کشور هستند، آب دهان بر آن «اراذل» و «رذالت نامه» هاشان انداختم و در پيشتيبانی از دولت ملی زنده ياد دکتر بختيار و ماندگاری آيين شاهنشاهی، هر آنچه که می توانستم انجام دادم. 1

حال که پنج سال از زمان آن نوشته سپری می گردد و ما در آستانه سی ام سال«اشک ريزان رفتن پادشاه» خود از ايران هستيم، مراد دارم که متنی ديگر در اين مورد بنويسيم. زيرا با اسنادی که در اين پنج سال از آرشيو های گوناگون بيرون آمده، سيمای آن فرزند بزرگ ايران، درخشش بيشتری گرفته است و همانگونه که در آن نوشته نيز آورده بودم، هر چه که جلو تر رفتيم، بيشتر و بهتر به خردمندی و ايران دوستی و فرزانگی آن پادشاه پی برديم. 1

از آنهم مهم تر، به نقش حياتی آن انسان بزرگ در هيمنه و اقتدار و شوکت ايران در همه ی جهان، به اهميت رفاه و امنيّت و آرامش و آسايش و شادکامی ما ايرانيان در دورون ميهن خودمان و به نيکنامی و اعتبار و احترامی که در سايه ی کفايت و تدبير او در ميان ديگر ملت ها از آن برخوردار بوديم. 1

نگارنده اينها را نمی آورم که نتيجه بگيرم که تنها خود خوب می فهمم و چند تنی چون من، و ديگران که حتا دست از سر مرده ی آن بيچاره هم بر نمی دارند، همه نادانند. خير، تنها تفاوت من اين است که خوب می توانم خود را بشکنم. يعنی اگر امروز بفهمم که اشتباه می کرده ام، فورآ اشتباه خود را می پذيرم و آنرا بی لکنت و با صدايی بلند برزبان می آورم، ولو اينکه حتا چهل سال اشتباه کرده باشم. 1

من هيچگاه با «راستی» در نمی افتم که اشتباه خود را توجيه کنم. چون نيک می دانم که در بيشتر موارد، همين توجيه ها است که به خيانت و پستی منتهی می شود. يعنی بسان همان يک دروغ نخست که اگر پذيرفته نشود، دروغگو را به زندان ابد با اعمال شاقه محکوم می سازد. آنهم در زندانی کثيف در ويرانه ای بنام دروغستان که فرد محکوم، بايد در آن، باقی مانده عمر خود را به حمالی هرروز دروغ بيشتر و هر بار هم کثيف تر بگذراند. 1

«خودشکنی» و « پوزش»، فروزه های بزرگ و انسانسازی هستند که ای دريغا که استعداد آن در ما بسيار اندک است. از اينروی هم هست که بسياری از ايرانيان به آغوش اهريمن بی معنويتی و دروغ و خيانت در غلطيده اند. من ترديد ندارم که بسيارانی از دشمنان ديروز آن پادشاه، خيلی بهتر و بيشتر از من به نيکی ها و دادگری های او و به بزرگی اشتباه خود پی برده اند، ليکن کو آن دل بيدار و زَهره ی اظهار !؟

بنا بر اين، من، نه هشيار تر از ديگران، بلکه بی ادعا تر و افتاده تر از بسياری هستم. من نه تنها هرگز ادعای روشنفکری نداشتم، بلکه هميشه هم از واژه ی«روشنفکر» بيزار بودم و هستم. هرگز هم ادعای همه چيزدانی و همه فن حريف بودن را نداشتم و ندارم. به همين خاطر هم نمی ترسم که وقار دروغين و تنديس جبروت نداشته ی خود را خْرد کنم. 1

نويسنده خود را يک «روشنگر» می دانم. روشنگر هم از ديد من، فردی بی ادعا است که خود نيز پيوسته در حال پژوهش و يادگيری است. فقط هم، واپسين برايند های تجربی و آگاهی های بدست آورده ی خود را بعنوان
همان «روشنگر» به خوانندگان خود منتقل می سازد. 1

نقش روشنگر راستين از ديد من، درست نقش يک سرباز در برابر جامعه است. اما سربازی که پزشک هم هست، آنهم پزشکی آگاه و مسئول. اما سرباز و پزشکی، فرهنگی. او است که ابتدا بايد فرد تحت مراقبت«جامعه» خود را خوب بشناسد و سپس هم با چشم و گوشی باز، مواظب امنيّت و آسايش آن فرد باشد. 1

روشنگر است که با هر روز«بهتر شناختن جامعه ی خودی» و به موازات آن، با هر روز«آگاه تر ساختن خويش از آخرين «فرآورده های انديشه ای» در جهان و «تجربه آموزی از رخداد ها»، بايد روز به روز بهتر و بيشتر از سلامت و نشاط جامعه ی خود پاسداری کند. روشنگر است که بايد بداند اين بدن«جامعه»، کدام ويتامين ها را کم دارد، به چيز هايی حساسيّت دارد، در برابر هجوم چه نوع ميکرب هايی ناتوانی دارد و اين پيکر، ممکن است در معرض ابتلای به چه بيماری هايی باشد. با تکيه بر همين شناخت دقيق و کوشش مدام هم، جامعه را پيش از ابتلای به هر بيماری، از خطر هايی که سلامت او را تهديد می کند آگاه سازد. 1

نه اينکه اول کر و کور و تا گلو« ملا باز» شود و تازه پس از اينکه ملا ايران را نابود کرد، بفهمد که ای داد بر من! چه ميکرب کشنده ای بوده است اين ملای لعنتی و آنگاه « ضد ملا» شود. يا، نه اينکه هشت سال در پی يک ملای ديگر بيفتد و اصلاحاتچی شود و از ملا انتظار دموکراسی داشته باشد، و آنگاه که ديگر حتا برای کودکان دبستانی هم روشن شد که « ملا اگر اصلاحاتچی و دموکرات شود ديگر ملا نيست»، تازه بفهمد که اصلآ ملا از اينروی ملا است که انسان را شايسته ی رقم زدن سرنوشت خود نمی داند، و عمامه او يعنی تابلوی«مرگ بر دموکراسی». 1

با آنچه آوردم، تمام کوشش من برای اين است که يک روشنگر خوب باشم. سپس هم اگر بتوانم، با هر روز بيشتر آگاه ساختن خويش، يک «انديشه ساز». چه که به باور من، ما در زمينه ی «انديشه های بومی»، در بينوايی مطلق بسر می بريم. سبب اصلی تمامی اين نگونبختی ها و بيراه رفتن ها هم، همين نبود«انديشه سازان» دردآشنا و راستين در ميان ما است. 1

يعنی در فقدان نخبگانی با سرشتی پاک و انديشه ای رها از ايدئولژی و زندان هر نفرت و کين، که با شناخت ايران و ايرانی، انديشه هايی چاره ساز و منطبق با تاريخ و فرهنگ و مناسب با گنجايش های اجتماعی خودمان، برای پاسخگويی به نياز های اين روزگار ما توليد کنند. 1

اين عقده ای ها و شهرت طلب های که ما داريم، در حالی لقب روشنفکر را با خود به يدک کشند که، شوربختانه خود در تاريکی مطلق دگم های خود زندگی می کنند. همچنين در زندان کينه های چرکين و خود خواهی های خويش. همچنان هم تخته بند مطلق انگاری «انديشه های غيربومی» فلان فيلسوف و در نقل گفته های بهمان نظريه پرداز شرقی در استدلال های خود. آنهم البته تمامآ برای به اثبات رساندن حقانيّت همان دگم های خود، نه برای آگاهی دادن به ديگران که اصلآ براستی که سطح آگاهی خودشان، حتا به مردم عادی هم نمی رسد. 1

کار روشنفکری در ايران به چنان فضاحتی کشيده که حال بحث بر سر بديهياتی چون، ناسازگاری اسلام خردستيز و سربربا آزادی و کرامت انسان، انگل بودن روضه خوان ها و عدم ارتباط موروثی بودن يک نظام با«جمهوری يا پادشاهی» بودن آن هم در ميان ما مباحث روشنفکری محسوب می شوند. يا اينکه مثلآ، قوام السلطنه بهتر بوده يا مصدق السطنه، ارانی بهتر بوده يا جزنی، مائو درست می گفت يا هوشه مينه و سخنان بيهوده ای از اين دست که نه کوچکترين فايده ای برای ما دارد، نه به درد اين عصر و زمانه می خورد و نه اصلآ ارتباط مستقيمی به کار روشنفکری دارد. 1

به همين خاطر هم نگارنده چند سالی است که از اين بحث های بی فايده و پايان و تکراری گريزانم. از صاحبان چنين انديشه های نازلی هم به سختی ملول و نالان. انزوای خود خواسته ای ساخته ام که در آن بتوانم بيشتر مطالعه کنم، انديشه های گذشته خود را بررسی و نقد کرده و با هر چه رها ساختن خود از بند اين نرم ها و آگاه تر شدن، فرد مفيد تری باشم. اينکار را هم از ديد خود، وظيفه ی ميهنی و تاريخی خود می دانم

وظيفه ی ميهنی می دانم از اينروی که من براستی سرزمين مادريم را دوست می دارم و خود را وامدار آن می دانم، برای ادای دين هم وارد اين عرصه شدم. بدون خود بزرگ انگاری اما بی شکست نفسی بيجا هم، آگاهی نسبی و جنم اينکار را هم در خود سراغ داشتم که آستين همت بالا زده و به اين ميدان آمدم. پيشينه ام هم نشان می دهد که در اين زمينه زياد اشتباه نکرده ام. زيرا که نه اشتباه بزرگی داشتم، نه لغزشی و نه اينکه تا کنون با نوشته های خود باعث گمراهی کسی شده ام که از کار خود شرمنده باشم. 1

از روی راستی می نويسم که اگر اين احساس دين نبود، من کسی نبودم که ناآگاهانه و بی اينکه حرفی برای گفتن داشته باشم، تنها برای بزرگنمايی و عقده گشايی و مطرح گشتن، به نوشتن روی آورم. چون نه جسارت اين کار را دارم و نه اصلآ براستی در پی شهرت بوده و هستم. اگر هم به خطا وارد کار روشنگری شده بودم، شک نکنيد که خيلی زود آنرا می پذيرفتم و ديگر هم وقت خود و ديگران را به هدر نمی دادم. 1

نگارنده ويژگی های بد زياد دارم، اما براستی، بی آزرمی و پررويی، جزو آن ناهنجاری ها در رفتار من نيست. نويسنده که اگر حتا يک صدم خطا های اين افراد را هم داشتم که با«هزار و يک انحراف ايران بربادده»، هنوز هم با خيره سری خويشتن را انديشمند می انگارند، به شرافت سوگند که از شرم سر به زير افکنده، قلم انداخته و برای هميشه ساکت می شدم. 1

و اما اينکار را از اينروی يک مسئوليّت تاريخی می دانم که باور دارم ما در حال رقم زدن تاريخ روزگار خود هستيم. ما، يا بايد وارد اين ميدان نمی شديم، يا اگر وارد شديم، بايد بدانيم که در برابر نسلهای آتی و تاريخ اين سرزمين مسئول هستيم. 1

شايد بسياری از کسانی که امروز قلم به دست گرفته و خود را روشنفکر و نويسنده ی سياسی می نامند، خود ندانند که چه مسئوليت سنگينی را به گردن دارند. از اينروی هم، هر بی وفايی و پستی را که نسبت به ميهن خود خواستند بکنند و خيال کنند که کسی هم سر از کار آنها در نخواهد آورد. 1

ليکن اين بی خبران بايد بدانند که تاريخ، بسيار بسيار تيزبين است. آنهم تاريخ وسواسی ايران که موی از ماست می کشد و در داوری هم، آن اندازه سختگير و بی رحم که حتا نوک سوزنی لغزش غيرعمد را هم بر کسی نمی بخشد، چه رسد به دو دوزه بازی و شيادی و از پشت به مردم خود خنجر زدن. 1

کسی که امروز قلم به دست گرفته و يا مرتبآ از پشت اين ميکروفون به جلوی آن دوربين تلويزيونی می پرد، بايد بداند که فردا، تمامی نوشته ها و گفتار و کردار او به زير ذره بين و نورافکن بی رحم ترين پژوهشگران تاريخ خواهد رفت. بدانسان که حتا تمامی حقه بازی های قلمی، روابط پنهانی و حتا اميال درونی وی نيز بر همگان آشکار خواهد شد. 1

از روی راستی می نويسم که من هر گاه شروع به نوشتن می کنم، خود را در فضای دستکم پنجاه ـ شصت سال پس از امروز مجسم می کنم. در زمانی که ديگر مرده ام و در ميان نيستم. با چنين نگرشی هم، آنسان می نويسم که پنداری خود نيز می خواهم از کار خود سر در آورم. يعنی موشکافانه بدانم که اين «امير سپهر» تا چه اندازه از درد های جامعه ی خود آگاهی داشته، شرافت ملی او چه ميزان بوده، تا چه اندازه از کينه و تعصب رها بوده و اساسآ اين آدم اصلآ خود چگونه معجونی بوده و برای چه اين اندازه جوش می زده. 1

نانوشته پيداست که من نيز زندگی و جاذبه های هستی را بسيار دوست می دارم. اما شايد تفاوت ديگر من با پاره ای در اين باشد که من به زمان پس از مرگم نيز می انديشم و به داوری در مورد خودم پس از رفتنم. به بيانی ديگر، من پيوسته در اين انديشه هم هستم که ديگر عهد شباب را پشت سر نهاده و به سرازيری افتاده ام. چند سال زود تر يا ديرتر هم جزو رفتگان خواهم بود، ليکن بدون اينکه غلو کنم، ترديد ندارم که نامم نيز با من نخواهد رفت. 1

چگونگی و جايگاهم را در تاريخ آينده ی ايران البته که نمی دانم. اما در آمدن نامم در تاريخ «ادبيات سياسی» اين روزگار کوچکترين ترديدی ندارم. با همين باور هم، تمام کوششم اين است که پس از مرگم، نامم به زشتی برده نشود. و باز از روی همين باور است که بار مسئوليّت بزرگی را بر روی شانه های خود احساس می کنم. بسيار بسيار هم مواظب نوشتار و حتا رفتار فردی خود هستم. چون می دانم که پس از مرگم، حتا معاشرت های شخصی ام هم بر همگان آشکار خواهد شد. 1

در اين مورد، بی اينکه قصد هيچ مقايسه ای داشته باشم و بخواهم پشه با فيل برابر کنم، اينرا بنويسم کم من شک ندارم که نه تنها ميرزا فتحعلی آخوند زاده و طالبوف و کرمانی ... که حتا فردوسی و رازی و سعدی و حافظ هم خودشان هرگز گمان نمی بردند که دارند چه رد و اثری را از خود در تاريخ ايران به جای می گذارند. 1

کما اينکه سفلگانی چون ميرزا آقا خان نوری و شيخ فضل الله نوری و نورالدين کيانوری و همين علی رضا نوری زاده «وزير دفاع آخونديسم کثيف و ضد ايرانی» هم هرگز گمان نمی بردند و نمی برند که پسماندگی و خيانت و زشتکرداری های پنهانی ايشان، پس از مرگشان از پرده برون خواهد افتاد و نامشان تا ابد با ننگ و بی شرافتی هم نشين خواهد شد. (امان از دست اين نوری ها و نوری زاده نام ها که با پلشتی ها و نامردمی های خود، آبروی مردم دلير و نازنين نور را برده اند!) 1

نگارنده در اين مورد پيوسته تا دم مرگ اين سخن پدر از دست رفته ام را آويزه ی گوش خواهم داشت که در مورد آشنای لاله زاری خود، زنده ياد صادق هدايت می گفت: « پسرم، هدايت وقتی هدايت شد که مرد و رفت. آن بيچاره تا زنده بود، اصلآ کسی او را تحويل نمی گرفت! آنچنان هم کسی او را نمی شناخت، حتا در شهر تهران». 1

او درست می گفت. زيرا می بينيم که دو متفکر بزرگی که زنده ياد محمدعلی خان فروغی«ذکاء الملک» اصلآ حتا آنها را به فرهنگستان ايران هم راه نداد، يعنی هدايت و کسروی، تازه امروز جواهر بودنشان روشن شده و چون نگين الماسی در حلقه ی فرهنگ و ادبيات سرزمين ما می درخشند. يعنی آن دو انديش ور بزرگ، نيم سده پس از مرگشان، تازه به نامور ترين و تأثير گذار ترين نويسندگان ايران تبديل گشته اند. همچنين به محبوب ترين نويسندگان نسلهای امروز ايران. 1

دو انديشمندی که نه چريک و توده ای شدند، نه مخالف نظام و پادشاه و نه حتا يک لحظه زندانی. سرانجام هم، هر دو هم مستقيم و غير مستقيم، کشته ی استبدا راستين و اصلی«فاشيسم مذهبی» شدند، نه تيرباران. آنان انديشمند راستين بودند و درد اصلی را شناخته بودند. به همين خاطر هم نسل پس از نسل به شهرت و محبوبيت شان افزوده خواهد شد.
1

نه شاملوی روان ناشاد توده ای که زبانش حتا يکبار هم نرچخيد که از ايران و ايران دوستی سخن گويد و پيش از آن بلوا هم حتا يک جمله در نقد اين استبداد اصلی پسمانده و ويرانگر و ضد ايرانی بگويد و بنويسد. چون اصلآ بينش و آگاهی شناخت درد های اصلی جامعه و مردم خود را نداشت. تمام هوش و حواس او به مسکو و برلين شرقی و پکن پر از نکبت و حتا انور خوجه و ويرانکده ی او بود که در پايتخت کشورش تيرانا، حتا تا سال نود ميلادی هم تاکسی های آن ماچه الاغها بودند. 1

بسياری از نسل های امروزی، حتا نامی از نويسندگانی چون جواد فاضل، ر اعتمادی و حجازی و حتا بزرگ علوی و صادق چوبک... هم به گوششان نخورده که در دوران خود، براستی گرد و خاکی براه انداخته بودند. همچنين نامی از مهدی سهيلی که در روزگار نوجوانی من، اشعارش در کوچه و خيابان و تاکسی و اتوبوس، ورد زبان هر زن و مرد پير و جوانی بود. 1

نسلهای امروز ايران، در پی انديشه های کسروی تبريزی و هدايت هستند، زيرا که آنان بسيار از زمان خود پيش بودند، نه بزرگ علوی ره گمکرده و هپروتی که نه هرگز ايران را شناخت و نه نياز های ميهن خود را.علوی گر چه انسان عدالت جويی بود، ليکن انسانی رهگمکرده که به جز فرياد و فغان از دست حکومت ميهن خويش، هيچ چيز ديگری در بلد نبود. 1

طرفه اينکه او حتا مفهوم درست همان «عدالت» را هم نمی دانست آخر. ور نه کجا

(DDR)
اريش هونيکر روانی، يعنی آن جهنم پر از تبعيض و ظلم را «آزاد ترين کشور» و «بهشت پرولتاريا» می ناميد و ميهن هزار بار بهتر و آزاد تر خود را رها کرده و در آن جهنم سياه می زيست. 1

پس، عنصر نادانی که اصلآ تفاوت ميان پليسی ترين و يکی از بدبخت ترين کشور های بلوک شرق «آلمان شرقی»، آن زندان گرد و خاک گرفته و بی آذوقه را با يک کشور آزاد و مرفه و بسامان نداند، اصلآ چه انديشه ی انسانی و پيشروی دارد که بتواند آنرا به نسل پس از خود نيز منتقل سازد. طبيعی است که بسياری از فرزندان امروز ايران ندانند که دارنده ی نام « آقابزرگ علوی»، اصلآ صاحب لبنيات فروشی سر کوچه خاله شان بوده و يا لحاف دوز دوران دختری مادر بزرگشان. 1

اين تازه در حالی است که او به جز دو کتاب مثلآ سياسی که به مفت سگ هم نمی ارزد، چند رمان خوب هم از خود بجای نهاده. ليکن در اين روزگار ملا گزيدگی و فقر و بيداد ـ که اصلآ ميوه ی زهرآگين همان انديشه های ويرانگر افرادی از مرحله پرت چون خود او است، چه کسی را اصلآ زمان و حوصله ای برای رمان خواندن! 1

حاصل اينکه، ما ايرانيان قلم به دست که بالای نيم قرن زندگی کرده ايم، حال ناسلامتی نقش مادران و پدران نسل های آينده ی ايران را داريم. از اينروی هم، مسئوليتی بس بزرگ و خطير بر گردنمان است. بويژه در اين سياه ترين روزگار ميهن و تيره ترين روز های زندگی هم ميهنان هستی از دست داده و اسيرمان. 1

بگونه ای که ما اصلآ حق نداريم که سرنوشت اين نسل و نسلهای آينده و تاريخ و هست و نيست ايران را در سايه ی اميال شخصی و ايده آل های چند سال باقی مانده از عمر خودمان قرار دهيم. تحريف تاريخ خيانت است. ما بايد راستی ها را بگوييم و بنويسيم، ولو اينکه تمامآ به ضرر خودمان باشد. چه که اگر خود هم ننويسيم، اين راستی ها آشکار خواهد شد. در اين مورد ترديد نبايد داشت. 1

نگارنده شک ندارم که نسل های آينده ی ايران، هر آنچه که ما کرديم، ای بسا که حتا واژه واژه ی هر جمله ای که نوشته ايم و می نويسيم را، در فردا های ايران به زير ذره بين خواهند کشيد و در مورد کار ها و انديشه ها و آرا و
عقايد ما و کيستی خودمان به داوری خواهند نشست. 1

بويژه در اين مورد که چه کسانی از ميان ما در اين روزگار تيره و تار تاريخ ايران، براستی دلشوره ی ميهن و سرنوشت مردم خود را داشته اند و تا کجا حاضر بودند که برای ماندگاری ايران و بهزيستی نسل های آينده ی اين مرز و بوم، از خود، شکيبايی و گذشت و از همه مهم تر،« مسئوليت پذيری» نشان دهند و راستگو و راستکردار باشند.1

پس، نقش خود را دريابيم و حواسمان باشد که مسئوليّت تاريخی ما «به سرازيری عمر افتادگان»، آنچنان بزرگ و حساس است، که عدم درک و پذيرش آن، بدون ترديد، نه تنها نام خودمان، بلکه فرزندان و نوادگان و نتيجه ها و نبيره ها و خلاصه هر آنکس که نسب از ما خواهد داشت را آماج نفرت و لعنت نسل پس از نسل هم ميهنانمان خواهد ساخت. 1

سخن پايانی اين بخش اينکه حکايت پادشاه فقيد با دشمنان بی شرافت اش، درست حکايت« قديس و ابليس است». من هرگز ننوشته و نمی نويسم که محمد رضا شاه پهلوی يک قديس بود، چون بدون شک او نيز چون هر انسان دگری لغزش هايی داشته که می توان آنها را نقد کرد. ليکن نقد کجا و بی شرافتی و بی وجدانی کجا! 1

آخر چگونه می شود که در داوری در مورد «ايران شيدا» ی بزرگی چون او که سی هفت سال تمام به ما خدمت کرد، تمامی کوشش ها و دستاورد های بی همتای آن مرد نازنين در غربت مدفون را ناديده انگاشت و او را يکسره بد و ضد مردم و عامل بيگانه و ديکتاتور... ناميد! جز اين است که آدمی بايد يک ابليس پست و بی وجدان و شرف باشد که حتا تمامی آن پاکی ها و زيبايی ها و معصوميت های دوران او را هم پلشت و نازيبا و گناه آلود ببيند؟

آنهم سی و هفت سالی که به اعتراف حتا تمامی دشمنان خارجی ايران و شخص خود وی هم، يکی از درخشان ترين و پر افتخار ترين و غرور انگيز ترين دوران سراسر تاريخ ايرانيان بوده است. از اينروی، اگر پادشاه فقيد در برابر انسانهای با شرف و وجدان و دادگر، مقدس نباشد، ليکن بدون ترديد در برابر دشمنان بی وجدان و اهرمن خوی خود، يک قديس بی چون و چرا است. 1

آن پادشاه بيچاره آخر چگونه ديکتاتور و سانسورچی و آزادی کشی بوده است که همه ی شما بی وجدان ها، نه تنها در دوران او تمامی آثار«ويرانگر» خود را منتشر می ساختيد، نه تنها اسم و رسم و احترامی در اجتماع داشتيد، نه تنها دارای بهترين امکانات زندگی و رفاه بوديد، نه تنها حتا سفر های خارجی خود را هم داشتيد، نه تنها خوشگذرانی های شبانه ی خود را داشتيد، ... که نود درصد تان هم شغل های بسيار حساس و خوب دولتی داشتيد، و حتا و حتا و حتا، بار زيبا و پر از شمع «هتل مرمر» و «کافه نادری» را برای مشروب ارزان کوفت کردن و توطئه چيدن بر عليه خود او! 1

سوگند به راستی که من وقتی به داوری تاريخ «ادبيات ايران» در مورد پاره ای از دشمنان بی معرفت و نمک بحرام آن پادشاه می انديشم، حتا به جای آنها از انسان بودن خود شرمنده می شوم. عناصر پسمانده، ضد ايرانی، نابينا از کينه، حسود و بی وجدانی چون احمد شاملو، علی شريعتی، علی اصغر حاج سيد جوادی، رضا براهنی، سياوش کسرايی، حسين نصر، مسعود بهنود و نوچه اش نوشابه اميری ... 1

و بويژه بهرام مشيری، اين مرد مثلآ فرهنگمدار«خود بی فرهنگ» که فقط کتابی هايی چند، بار اوست و کردارش هم همچنان طويله ای و چهارپاداری. ناانسانی ديوانه از کينه که اين«جنون نفرت و کين» و «ايدز وجدانی»، او را از شرف و انسانيت و اخلاق و حتا کم ترين دادگری هم ساقط کرده است...
1


شاهنشاه آريامهر، همان کوروش بزرگ ما بود

«ترقی، تمدن، فرهنگ و اخلاق هر جامعه، بستگی بوجود افراد معدودی دارد که نوک پیکان تمدّنند و باقی مردمان، همه مقلدّند. طاهره، از جمله نفوس نادر، زودرس و نمونه ای از تکامل و نماینده ی شکلهای نوظهور جامعه بود که زودتر از زمان خود پای بعرصه ی وجود نهاد... و بالاخره هم، جان عزيز خود در اين راه نثار کرد». 1
بريده ای از توضيحی بر رساله ی« تذکرةالوفا»ی عبدالبهاء، درباره «زرین تاج خانم» يا (طاهره قرةالعين)، نويسنده : و( از ترس جان) نا معلوم! 1

من بنام يک روشنگر ايرانی، ديرسالی است که بدين باور رسيده ام که پس از فروپاشی دولت ساسانی به دست اعراب باديه نشين، و غروب آفتاب درخشان فرهنگ و تمدن ايران، ميهن ما هرگز و در هيچ دوره ای از تاريخ خود، آن مجد و عظمت و شوکت و اعتبار و آبروی شايسته ی خود را نداشت که در عصر پهلوی داشت. 1

از اينروی هم، اکنون بی هيچ ترسی از اتهام شيفتگی و يا هر اتهام ديگری، برای ثبت در تاريخ «ادبيات سياسی» اين روزگار سياه، بی لکنت و آشکارا، نکات ديگری را بدان نوشته های پيشين خود می افزايم. 1

ترديد هم ندارم که تاريخ پس از مرگم، يعنی آنگاه که اين گرد و غبار تيره ی نفرت و حسادت در ايران فرو نشيند، بر آنچه که در مورد عصر پهلوی نوشته و می نويسم، مهر تآييد خواهد زد. مهری بر اين حقيقت تاريخی که اگر «ايران عصر پهلوی» پرفروغ تر از ايران عصر «هخامنشيان» و «اشکانيان» و «ساسانيان» نبود، بی گمان کم فروغ تر از هيچکدام از آن سه دوره ی شکوه و شوکت و اقتدار و اعتبار اين سرزمين هم نبود. 1

همچنان که تنها پس از گذشت سه دهه از سقوط سلسله ی پهلوی، با تمامی اين کين ورزی ها و دروغ پراکنی ها و تحريف های آشکار تاريخی ـ آنهم بدبختانه بوسيله ی کسانی که خود را ايرانی هم می خوانند نه دشمن آبروی اين سرزمين! ـ «عصر پهلوی»، هم اينک هم به اصلی ترين منبع کسب غرور ايرانيان بدل گشته. مخزن کسب غرور حتا دشمنان خود خاندان پهلوی. همچنين به محکم ترين سندی برای اثبات«به يغما رفتن شرف و حيثيّت و تمامی فرزانه گی های ايرانيان» بوسيله ی مشتی مسلمان بی فرهنگ در سی سال پيش. 1

خود آن دو پادشاه هم در همين زمان اندک، آنچنان پايگاه بلندی در ميان مردم يافته اند که گزافه نخواهد بود اگر بنويسم که، پهلوی ها امروز، قبله ی حاجات و «کليد داران» دل های شکسته ی تمامی ايرانيان پاکنهاد و ميهن پرست ما هستند، حتا جوانانی که سالها پس از عصر پهلوی از مادر زاده شده اند و وجودشان به پليدی ها و نفرت های کور نسلهای پيش از خود آلوده نيست. 1

نفرت دشمنان تاريخی ايران«آخونديسم»، و ناسپاسی مشتی حسود و مغرض ايرانی از نسل پيشين را که اگر ناديده انگاريم ـ که اين بينوايان کوردل مدتها است که در همان نفرت خود مدفون گشته اند و خود خبر ندارند ـ ، ايرانيان شريف و بينا آنچنان پهلوی ها را از ژرفای دل دوست داشته و می ستايند که هيچ شخصيت سياسی را يارای رقابت با آنان در ايرانخواهی و دادگری و مردم دوستی نيست، مگر کوروش و داريوش و خشايار شاه. 1

سالمندان به سبب زيستن در آن «شکوهمند ترين دوران تاريخ ايران پس از يورش تازی ها»، و جوانان هم با همان شاخت«فرهنگ آغوش مادری» يا تاريخ سينه به سينه. اينهمه هم در حالی بوده که همانگونه که آوردم، در تمامی اين سی سال، توپخانه نفرت و کين دشمنان ايران و آن دو پادشاه، حتا يکدم نيز از غرش باز نايستاده است. 1

فراچشم هم داشته باشيم که اصولآ سی سال در تقويم تاريخ، زمانی حتا به اندازه ی يک پلک زدن هم نيست. همچنان که يکی از بزرگترين پژوهشگران تاريخ ما، يعنی زنده ياد عباس اقبال آشتيانی هم در اين باره می نويسد که:«تازه، پس از پنجاه سال بعد از مرگ هر شخصيّت تاريخی است که بايد به سراغ او رفت». يعنی آنکاه که ديگر مخالفان و شيفتگان از دنيا رفته باشند، اسناد بيرون آمد باشد و دور داوری به پژوهشگرانی افتد که عقده و کين شخصی نداشته باشند. 1

نگارنده ناگزيرم اين باور خود را در اينجا هم بياورم که «هنوز اين شکسته استخوان گرم است و درد های پس از شکستگی در پيش!» يعنی ای دريغا که هنوز هم بسياری نفهميده اند که اصلآ چه بر سر ايران آورده اند. همانانی که از سر کين، آن نظام را به سقوط کشاندند و خيال کردند تا پادشاه را از ايران برانند، اين کشور يک روزه به سويس و فرانسه و آلمان مبدل خواهد شد. سی سال گذشت و ايران روز به روز بيشتر بسوی پرتگاه نيستی رفت، ايشان اما همچنان در همان خيال خام، و غافل از اين راستی، که ای بسا که ديگر اصلآ ايرانی بجای نماند. 1

گمان هم نمی رود که حتا محو شدن کامل ايران از نقشه ی جغرافيای جهان و نابودی تمامی ايرانيان هم، وجدان خفته ی ايشان را بيدار سازد و آنان را با شرف و دادگری آشتی دهد. چرا که هنوز هم گريبان پهلوی ها را رها نکرده اند. اگر سری به رسانه ها و وبت سايت های انقلابيون ديروز بزنيد، به نيکی در خواهيد يافت که هنوز هم هفتاد ـ هشتاد ـ در صد دشمنی ايشان با پهلوی ها است نه رژيم روضه خوان ها. 1

تو گويی اين بی وجدان ها، اهرمن بچه از مادرزاده شدند و به شکل همان اهرمن بچگان هم از دنيا خواهند رفت. اما کودکانی با ريش و مويی سپيد و پشتی خميده و دلی سياه چون شب يلدا. زيرا نشان دادند که جز فراگيری نفرت و لجاجت، هيچ استعداد دگری ندارند که ايران را هم با همان لجاجت و نفرت اهريمنی خود بر باد فنا دادند. 1

باری، پهلوی ها در زمره ی آن انسانهايی بودند که دستکم يک سده زود تر از زمان خود به دنيا آمدند، حکومتی هم که در ايران بنيان نهادند، يک سده برای ايران زود بود. به همين خاطر هم، هم خودشان قربانی جهل و پسماندگی هم ميهنان معاصر خود شدند، و هم اينکه حکومت«صد سال جلو تر از زمان» آنان به دست واپسماندگان و بی فرهنگان سقوط کرد. بويژه پهلوی دوم. 1

همچنان که ما در پهنه ی ادبيات و هنر هم کسانی را داشتيم که آنان نيز برای زمان خود خيلی زود بودند. بسان آخوند زاده که يکصد و بيست سال پيش از استقرار جمهوری اسلامی، دين اسلام و آزادی و ترقی را«دشمنان سازش ناپذير» خواند. کسروی تبريزی که هشتاد سال پيش از اين، استبداد اصلی «فاشيسم مذهبی» را شناخته و گفت:«ما يک حکومت به ملا ها بدهکاريم» و به جای چريک بازی به نقد اين آيين خرد ستيز و دشمن ايران مبادرت ورزيد. 1

ميرزا آقان خان کرمانی که حتا در روزگار پيش از مشروطيّت خواستار «پروتستانتيسم اسلامی» در ايران شد. صادق هدايت که او هم شصت ـ هفتاد سال پيش درد و دشمن اصلی را شناخت و اسلام را«ميکرب جامعه»ی ما دانست و سرانجام هم فروغ و فريدون فرخ زاد و بيژن مفيد و چند تنی ديگر. 1

به همين سبب هم مردمان جاهل همعصر ميرزا فتحعلی او را کافر خوانده و خونش را حلال دانستند. ميزا آقاخان را به فتوای آخوند ها سر بريدند. کسروی را لامذهب خواندند و شکمش را دريدند. هدايت را حتا باسواد های زمان خودش هم لاابالی و ضدا خدا خطاب کردند و با بی مهری و در تنگنا قرار دادن، به انتهار واداشتند. فروغ را فاحشه، فريدون را مفعول و بدکاره خوانده و سرانجام ذبح اسلامی کردند. بيژن مفيد هم که در ديار غربت، آنچنان غريبانه و بی کس ماند و در وضعيتی جان به جان آفرين تسليم کرد که، اصلآ همان به که در آن مورد هيچ گفته و نوشته نشود! 1

من اگر شاهنشاه آريا مهر را برای ايران زود می دانم، از اينرو است که او سياستمداری بود آنچنان آگاه و پيشرو و مدرن که حتا هنوز هم کسی به آگاهی و ميهن پرستی و ترقی خواهی و منش و بزرگی وی، دستکم در خاورميانه و آسيا چهره ننموده است، چه رسد به ايران و در ميان دشمنانش که از پسماندگی، يک دايناسور تاريخی فکری بنام خمينی را بر او ترجيح دادند. 1

شاهنشاه فقيد حتا در زمينه های شخصی هم از سياستمداران همعصر خود يک سر و گردن بلند تر بود. حتا از اکثر سياستمداران مشهور غرب. او آنچنان کردار و گفتار و وقار و متانتی داشت که احترام حتا بزرگترين رهبران نيرومند ترين کشور های جهان را هم نسبت به خود، ميهن، تاريخ و ملت خود بر می انگيخت. 1

شخصآ تنها چهره های بزرگ تاريخی را که در عمر خود ديده ام که می توانستند همسانی هايی با شاهنشاه آريامهر داشته باشند، هلموت اشميت، صدر اعظم واپسين سالهای پادشاهی خود وی بود، زنده ياد انورالسادات، صميمی ترين دوست خودش که تعصب و جهالت جان او را گرفت، خانم ايندرا گاندی، ديگر دوست خوب او که او نيز کشته ی جهل شد، زنده ياد اسحاق رابين نخست وزير اسرائيل يکی ديگر از بزرگترين قربانيان جهل و تعصب و تا اندازه ای هم واسلاو هاول، نويسنده و منتقد بزرگ کمونيسم و نخستين رئيس جمهور چک و اسلواکی بعد از فروپاشی کيان کمونيسم. 1

در ميان سياستمداران هم ميهن هم تنها زنده يادان دکتر غلامحسين صديقی، دکتر شاپور بختيار، دکتر عباسعلی خلعتبری و دکتر رضا عاملی تهرانی از نظر وقار و شخصيّت همسانی های اندکی با او داشتند. که اين سه تن آخری هم، همگی به دست اوباش اشغالگر ايران، ذبح اسلامی و تيرباران شدند، يعنی قربانی بی فرهنگی و جهالت و پسماندگی. زيرا که تازی پرستان و اهرمن خويان اشغالگر، وجود زيبا و غرور انگيز اين چهره های شاخص و ممتاز «ايران شاهنشاهی» را هم برازنده ی حکومت عهد غارنشينی خود در «ايران اسلامی» نمی دانستند. 1

آن شيوه ی سخن گفتن و استدلال آوردن های شاهنشاه به زبانهای فرانسوی و انگليسی، آن طرز نشست و برخاست، آن طرز لباس پوشيدن و حتا آن شيوه ی ايستادن و گام برداشتن در هنگام سان ديدن در سفر های رسمی، ويژگيهايی بود که به جرأت می توان گفت که در جهان پس از دهه ی شصت، هيچ سياستمداری از آنها يکجا برخوردار نبود. ضمن اينکه او به گواهی تمامی خلبانهای بزرگ ما، خلبانی بسيار بی باک و کارکشته هم بود. همچنين يک ورزشکار هميشه سر فرم که به ويژه در اسکی و شنا و اتومبيل رانی بسيار مهارت داشت. 1

پس اين که من او را آبرو و شرف و اعتبار ايران نام می دهم، تنها يک شعار تهی و از روی احساسات نيست. او براستی يک ايرانی ويژه بود و همه ی آبرو و بزرگی های ايران در جهان. وقتی هم که رفت، بطور طبيعی، تمامی آن فرزانگی ها هم از ايران رخت بر بست و رفت. 1

امروزه بسياری از ايرانيان، کوروش و داريوش را بزرگترين رهبران «پادشاهان» تاريخ ايران می خوانند. ليکن اين گروه توجه ندارد ـ يا اصلآ عمدآ نمی خواهند که توجه داشته باشند! ـ که شاهنشاه آريامهر، با توجه به زمان خود، از آن دو شخصيّت بزرگ تاريخی، هيچ چيز کم نداشت. 1

کما اينکه با مروری در چگونگی منش، گفتار و کردار و برنامه های سياسی و اجتماعی پادشاه فقيد، بسادگی می توان دريافت که اصلآ الگوی او در کشوردای و مردم دوستی کوروش بزرگ بود و هدف اصلی او هم، همان بازگرداندن اعتبار و اقتدار و شکوه روزگار کوروش به ايران. 1

«اين تازه ملی شدگان، کوروش را از آنروی رهبر می خوانند که مبادا تبليغی برای پادشاهی کرده باشند، يا نکند که با گفتن واژه ی پادشاه، لب هاشان تب خال زند و يا اصلآ يکباره زبانشان لال شود. اگر کوروش خود را شاه شاهان نخوانده بود، به شرافت سوگند که اينان می گفتند کوروش رئيس جمهور ايران بوده است. البته من يکی اين انتظار را دارم که روزی بگويند، جمله ای که در سيلندر کوروش هست و او خود را شاه شاهان خوانده، اشتباهی ترجمه شده و او رئيس جمهور رئيس جمهوران بوده نه شاه شاهان!» 1

شاهنشاه آريامهر زمانی از کوروش هخامنشی و منشور او، و داريوش شاه بزرگ و خشايار سخن گفت که بسياری از کوروش چی های امروزی، اصلآ نام کوروش را به سخره می گرفتند و از دولت هخامنشيان هم بعنوان«اولين امپرياليسم جهانی»! ياد کرده و خود شاهنشاه را هم واپسگرا می خواندند. 1

همين واژه ی «درود» که ما امروز آنرا جايگزين «سلام» متجاوزان و سربران اسلامی ساخته ايم، برای نخستين بار از دهان شاهنشاه و خطاب به کوروش بزرگ بيرون آمد، آنهم نزديک به پنجاه سال پيش از اين و حتا قبل از مراسم تاجگذاری در مصاحبه ای با رسانه ها. در سال چهل و شش هم که بر سر آرامگاه کوروش، به او درود فرستاد. 1

شما اگر تمامی ادبيات و مکاتبات جبهه ملی و ديگر مثلآ ملی چی ها را هم که زير و رو کنيد، حتا به يک نوشته، سند، نامه و اعلاميه هم بر نخواهيد خورد که در آن از کوروش و حقوق بشر او نامی به ميان آمده باشد. همچنين يک بار واژه ی «درود» در آنها آمده باشد. 1

هر چه هست، با«بسم الله» و «بسم الرب» و «بسمه تعالی» آغاز گشته، با پاراگراف هايی پر از«صلوات بر محمد و آل محمد» و «آيه» و «حديت» ادامه يافته و سرانجام هم با «من التوفيق» و يا «والسلام عليکم و برکاته» پايان داده شده است. نامه های بسيار ملی هم که اکثرا با سلام و صلوات دستينه شده! 1

اينان که امروز خود را مثلآ مليون می خوانند و به تازه گی هم کوروش پرست دوآتشه شده اند، تا همين چهار ـ پنج سال پيش اصلآ اعتنايی بدين امر نداشند که در اين کشور، جز هارون الرشيد عباسی و رضا و معصومه و امامزاده بی غيرت در قزوين، کوروش و داريوشی هم مدفون است. تنها در همين چهار پنج سال اخير است هم هست که ياد گرفته اند که در نوشته های خود گاهی از کوروش هم نام ببرند. البته تا چندی بعد نه اينان، بلکه تمامی ملا ها و بچه ملا ها و سيد ها هم داريوش چی و خشايارچی دو آتشه خواهند شد. 1

اينکه امروز چشم بسياری از انقلابيون ديروز هم به راستی ها گشوده شده و آنها هم اينک از تاريخ و تمدن ايران، از کوروش و داريوش و از سکولاريسم و حقوق يکسان زن و مرد... سخن می گويند، بسيار جای خوشحالی دارد. اما زمان ملی گرا بودن شاهنشاه کجا و حال پس از نابودی ايران به دست اسلام، ملی گرا گشتن کجا! 1

ايستادن در برابر ديو ارتجاع سياه و هزار تهمت و پرونده سازی و دشمنی را بجان خريدن و نهادينه کردن سکولاريسم و برابری حقوق زن و مرد کجا، و پس از انقلاب اسلامی کردن و نتايج خونبار آن را ديدن و ايران را بدين خاک سياه نشاندن و آنگاه سکولارچی شدن کجا! 1

فراموش نکنيد که ارزش تمامی پديده ها را بايد با پيمانه ها و ارزش های زمان خود آن پديده اندازه گيری و ارزشيابی کرد، ورنه تمامی تحليل ها و نتيجه گيری های ما اشتباه و بی ارزش خواهد بود. همچنان که نگاه ما به تاريخ و شخصيّت های تاريخی بايد يک نگاه ادواری، با نظم تاريخی و يا

(Chornological)
باشد. با چنين ديد علمی و منطقی به تاريخ است که می شود ديد که آن پادشاه نسبت به زمان خود، در هيچ زمينه ای کمتر از کوروش و داريوش نبوده است. 1

خدمات رفاهی اجتماعی«سوسياليستی» که شاهنشاه آريامهر به هم ميهنان خود عرضه می کرد، با آن امکانات ايران و در آن مقطع، حتا بهتر و بيشتر از آنی بود که ما در دوران هخامنشيان آنرا در کتابها خوانده ايم. سرويس های رايگان درمانی، آموزشی، رفاهی و سوبسيد های بزرگ برای هر چه ارزان تر رسيدن کالا های ضروری به دست مردم... در روزگار پهلوی دوم براستی در جهان بی مانند بود. 1

در هفتاد و اندی سال استيلای کمونيسم بر بيش از نيمی از جهان، هيچ کشور سوسياليستی نتوانست حتا يکدهم آن خدمات را هم به شهروندان خود عرضه کند. کشور های کمونيستی فقط شعار می دادند، اما او عمل می کرد. بی اينکه هيچ تبليخ و وراجی و سر و صدا هم براه اندازد که شايد هم همين نبود تبليغات، يکی از بزرگترين ضعف های آن سيستم بوده. 1

همينجا اين نکته را بياورم که اگر شاهنشاه فقيد فقط بگونه زبانی خود را يک کمونيست می خواند، کمی پرت و پلا گفته و چند ناسزايی به امريکا می داد، با آن خدمات بی نظير انسانی، به انسانيّت سوگند که امروز در نزد کمونيست ها، بويژه کمونيست های وطنی، مقامی صد ها بار بزرگتر از هگل و خود کارل مارکس پيدا می کرد. فراموش نکنيم که کمونيست های ما، حتا انورخوجه، يعنی آن روانپريش که آلبانی را به نابودی کامل کشيد را هم، تنها و تنها به دليل فحاشی به آمريکا، چون بت می پرستيدند. 1

کما اينکه چپ های ما امروز هوگو چاوز مسخره و رفيق احمدی نژاد و حتا خود آن مرد سفله و مسخره را هم تنها و تنها به دليل ليچار گويی به آمريکا، چگوارای خود می دانند. همچنان که اين انگلهای مارکسيست نام، تمام رهبران تروريست حماس و القاعده و طالبان و نئونازيسم و نئوفاشيسم و حزب الله و مقتدا صدر را هم تنها به دليل دشمنی کورشان با آمريکا و اسرائيل، چگوارا های خود می دانند و اين ويروس های سياسی جهان را با تمام وجود ستايش می کنند. 1

آنچه آوردم، تازه يک بعد از خدمات آن پادشاه بزرگ و پدر گران ارجش به ايران و ايرانی بود. در حاليکه پهلوی ها از چند بعد به ايران خدمت کردند. اما از آنجا که تاکنون تقريبآ همگان در نگاه به کارنامه ی آنان، تنها به سازندگيهای فيزيکی ايشان توجه داشته اند، کمتر کسی بوده که به خدمات آن دو پادشاه از ابعاد دگر هم نگاهی انداخته باشد. بويژه از بعد فرهنگی و روحی. 1

يعنی از همان بعدی که پهلوی ها را نه دو پادشاه، بلکه بعنوان دو مصلح بزرگ فرهنگی و اجتماعی هم می توان ديد. آنهم با سيمايی آنچنان درخشان، که ساختن دانشگاه و سد و ساختمان و جاده و حتا راه آهن سرتاسری و آوردن ذوب آهن به ايران هم از کوچکترين خدمات آنها به نظر می آيد. 1

به باور نگارنده بزرگترين خدمات پهلوی ها به ايران و ايرانی آن بود که آنها با نوسازی فرهنگ، شيوه ی زندگی، رفتار فردی و اجتماعی و حتا شيوه ی لباس پوشيدن ايرانيان، آنهم تنها در اندک زمانی بيش از پنجاه سال، چهره ی ايران پسمانده و بی فرنگ و فقير را آنچنان معجزآسا دگرگون ساختند که مردم ما به يکباره از نظر فرهنگ و مدنيّت، دستکم دو سده به جلو پرتاب شدند. 1

مهم تر از همه ی اينها هم، باز گرداندن يک «غرور» هزار و چهارصد سال «بر خاک ذلت افتاده و از هر مهاجمی تيپا خورده» و دو باره ايران و ايرانی تاريخی را در جايگاه شايسته ی خود در جهان نشاندن. اينها بوده بی همانند ترين خدمات پهلوی به ايرانی و تاريخ نوين او که با خطی زرين در سينه ی تاريخ اين مرز و بوم نگاشته خواهد شد نه سد و ساختمان سازی. 1

در حاليکه رشد فرهنگ و مدنيت مردم هر جامعه ای، اصلی ترين رسالت اهل قلم و روشنگران است. از اينروی هم، کاری در حوزه ی روشنفکری، نه حکومتی. حتا باز گرداندن آن غرور و آبرو خريدن در جهان هم از وظايف انديشه وران و فرهنگ سازان ما بود نه حکومت. همچنان که هم امروز هم اين به اصطلاح روشفکران و انديشه سازان مسئول تمامی اين فجايع و بی ناموسی ها هستند نه خامنه ای و احمدی نژاد. زيرا که در قاعده، هميشه حکومت ها و دولت ها مردم را بی غرور و ادعا و توسری خور می خواهند که بهتر بتوانند بر آنها حکومت کنند، بويژه در شرق ميانه که دو حکومت پيش و پس از سلسه ی پهلوی، خود بهترين گواه اين ادعا هستند. 1

روشنفکران عصر پهلوی ـ به جای بالا بردن سطح فرهنگ و بينش اجتماعی و مدنيّت مردم خود ـ اما به چه کار هايی پرداختند؟ فقط به شايعه سازی و تخريب، فقط به تحريک به آموزش چريک بازی در کشور های بيگانه و ترور و بانک زنی در داخل، فقط به تحريف تاريخ و جاسوسی برای بيگانگان، و فقط به کار چوب لای چرخ حکومت گذاردن و دشمنی با هر گونه سازندگی و نوسازی، آنهم از راه رزيلانه ترين تهمت بستن ها به پادشاه فقيد، يعنی نسبت دادن هر خدمت ملی و مردمی او، به«دستور اربابانش». بدين معنا که گويا ارباب های پادشاه به او دستور می دادند که در ايران سازندگی کند. 1

و لابد همان ارباب ها هم بودند که دستور داده بودند تا دلار هزار تومانی، مانند جنسی بنجل و خاک گرفته، يا چون خربزه هايی نيمه گنديده، حتا در پياده رو خيابانها هم به نرخ شش تومان وچند قران حراج گردد! اين نيز لابد دستور ارباب های شاه بود که هر ايرانی در بيرون از ميهن خود، به هر جا که می رود، بايد همانند پرنسس و پرنسی مورد استقبال قرار گيرد و مورد احترام باشد، و پاسپورتش نيز در تمامی جهان ازاسپانيول ها و دانمارکی ها و بلژيکی ها و هلندی ها و حتا پاسپورت شهروند بريتانيای کبير! هم خيلی معتبر تر باشد. 1

«وای که آدمی از بياد آوردن آنهمه دروغ و پستی و رذالت هم، به شرافت سوگند که می خواهد بنشيند و زار زار گريه کند! آنهم نه تنها به حال آن پادشاه که قربانی پيشرو بودن و ميهن پرستی خود و پسماندگی و بی فرهنگی دشمنانش شد، بلکه بيشتر به خاطر برباد رفتن تمام اميد ها و آرزو های شخص خود و هم ميهنانش، و نابودی همه چيز کشورش. از دست همان زشت ترين دروغها و غيرانسانی ترين تهمت ها که زمينه ای شدند برای سقوط ايران، شکستن کمر هر ايرانی و تبديل آن ملت بزرگ و سرمست از باده ی غرور عصر پهلوی، به توسری خور ترين و بی آبرو ترين و پست ترين و عقبمانده ترين ملت جهان، و اين است بزرگترين دستاورد دشمنان خيلی روشنفکر آن پادشاه بی مانند» 1

قرجام سخن اينکه، نوجوانی و جوانی من و نسل من، درست هم زمان شده بود با ببار نشستن چند دهه دروغ پراکنی و شايعه پردازی و تهمت های کثيف دشمنان ايران، بويژه تشکيلات کثيف و ضد ايرانی توده. آن اراذل جوی ساخته بودند که در آن، دشمنی با پادشاه اصلآ نخستين گام و بديهی ترين اصل برای ورود به جمع آدمهای «چيزفهم» و يا مثلآ «روشنفکر» آن زمان شده بود. در آن روزگار، هر کسی که می خواست کوچکترين گامی در راستای اجرای پروژه های بسيار پيشرو آن نظام بردارد، فورآ به خودفرختگی و ساواکی بودن متهم می شد. 1

می گفتند وليعهد کر و لال است، شاهدخت اشرف پهلوی وارد کننده ی هروئين است، شخص پادشاه هم که دزد و وطن فروش و خونخوار و عامل بيگانه و حتا يک «هم جنس باز». هر شعری که در آن فضای آکنده از فريب و رذالت روشنفکری! گفته می شد، در آن نيشی به پادشاه بود. اصلآ پادشاه در شعر تمامی شعرای نوپرداز و مثلآ روشنفکر آنزمان، نام « شب» را يافته بود. 1

هر مقاله نويسی هم بايد در هر نوشته ی خود، زهری هم به سامانه پادشاهی می پاشيده که به ديگران نشان دهد که خيلی«روشنفکر» است. ترانه سرايان مثلآ مترقی نيز برای به رخ کشيدن روشنفکری خود، تنها راهی که می شناختند راه دشمنی کور با پادشاه بود و نيش زدن به سامانه ی پادشاهی. بيشترين مردم ما هم شوربختانه آن دروغها و تهمت های بيشرمانه را باور می کردند. زيرا که آنان اين حسودان و جاسوسان و نادان ها را ناسلامتی نخبگان و پيش آهنگان فکری خود می پنداشتند. 1

ليکن امروز پس از گذشت سی سال از رفتن پادشاه از ميهن، آنهم با دلی شکسته و چشمانی گريان، مشاهده ی رخداد های اسفبار آن فاجعه ی تاريخی، چشم حتا کم آگاه ترين مردم ما را هم بر روی بسياری از راستی ها و دروغهای آن روزگار باز کرده است. به همين خاطر هم آن فرزند بی همتای ميهن، حال آنچنان بزرگی و احترامی در ميان مردم ما پيدا کرده که هرگونه بی احترامی به وی، تنها و تنها نفرت و انزجار ايشان را بر می انگيزد. از اين رو هم هست است که هر چه جلو تر می رويم، با افزوده شدن روز به روز بر محبوبيت شاهنشاه آريامهر، به همان نسبت هم دشمنان پست و دروعگوی وی بيشتر و ژرف تر منفور مردم ما می گردند. 1

اين نوشته را با اين جملات به پايان می رسانم که، شاهنشاه آريامهر از آن شخصيّت های استثنايی در تاريخ بود که شايد نظير او ديگر هرگز پيدا نشود، بويژه در ايران. اگر کسانی حتا تا پايان عمر من هم، اين ادعايم را نپذيرند اصلآ دچار شگفتی نخواهم شد. زيرا اهالی قلم در ايران، پسرو هستند نه پيشرو. يعنی اگر انديشمندان ديگر ملت ها تاريخ می سازند، مثلآ انديشمندان ما هميشه منتظر قضاوت تاريخ هستد. عمر بسيار کوتاهشان هم که در برابر «عمر و صبر بی پايان تاريخ»، هرگز قد نمی دهد که قضاوت تاريخ را ببينند و در جهل می میرند. 1

نگارنده اما از جنس دگری هستم. بدينسان که چون نگاهی غير مغرضانه و يا از سر شيفتگی به شخصيّت ها دارم، چون ناآگاهی ها و خطا هايم را به راحتی می پذيرم، پس به آنچه هم که می نويسم، با تمام وجود باور دارم. کوچکترين ترديدی هم ندارم که روزی پس از مرگم، پژوهشگران تاريخ ايران، بر آنچه که در مورد شاهنشاه آريامهر نوشتم و می نويسم، مهر تاييد خواهند زد. 1

بنگريد که تنها در همين ده سال آخر، چه اندازه بر بزرگی و فرزانگی شاهنشاه فقيد افزوده شده، و آنگاه بيانديشيد که پنجاه سال بعد، او به چه جايگاهی صعود خواهد کرد. در ضمن به اين نيز بيانديشيد که آن قلم بدستان رجاله ای که هنوز هم پس از نابودی ايران ـ پی آمد طبيعی راندن شاهنشاه از ميهن ـ، به آن انسان بزرگ بی احترامی می کنند، پنجاه سال بعد به چه درکاتی سقوط کرده و تا چه اندازه منفور نسلهای آتی خواهند بود! همين.
1




30 Oktober 2008

ميهن پرست يا رضا پهلوی پرست ؟



شرحی در مورد بخش پايانی مانيفست

سرانجام با کوشش بسيار، بخش پايانی مانيفستم را آماده ساخته ام. اين بخش پايانی البته خود دارای بخش های مختلفی است. يعنی يک ديباچه دارد، چند توضيح مهم و چند بخش اجرايی که جمع تمامی آنها می تواند خود به کتابی تبديل شود. توضيحاتی که من بر اين مانيفست نوشته ام، جزيی جدايی ناپذير از آن است که بی آوردن آنها، اصلآ اين مانيفست ناقص و بی هدف به نظر خواهد آمد. بنا بر اين، من ناگزيرم که تمامی اين توضيحات را بياورم. 1

اما از آنجا که خواندن تمامی اين بخش به يکباره، برای بسياری خسته کننده خواهد بود، من اين يک بخش طولانی را هم به چند پاره تقسيم کرده ام که نخستين پاره آن، مطلبی است که به شاهزاده رضا پهلوی و جايگاه وی در انديشه و مانيفست من مربوط می گردد. دلم می خواهد يکبار ديگر، دستکم تکليف خودم را با ايشان روشن سازم که تکليف مانيفست خودم را هم با او روشن کرده باشم.1

تا از اين رهگذر، نشان داده باشم که ديدگاه های من کاملآ مستقل، و بسيار هم روشن و صاف و بی هيچ ابهام و تعارف است. من در اين مانيفست نه ابدآ خودسانسوری کرده ام، نه بنای کار را بر شالوده ی احتمالات گذارده ام، و نه اينکه اصلآ امری را مشروط به حرکت فردی ويژه کرده ام که آن فرد هم لابد بايد شاهزاده رضا پهلوی باشد. 1

يعنی فرد محترمی که عمری است بسياری از هم ميهنان شريف و ميهن پرست ما را با موعظه گری های بدون سر و ته و بی سرانجام خود، حسابی سر کار گذارده است. باری: 1


ميهن پرست يا رضا پهلوی پرست ؟


من سالها باور داشتم که شاهزاده رضا پهلوی می تواند نقشی کليدی در راه آزادی ايران بازی کند. چرا که می دانستم و می دانم و سخت هم باور دارم که مردم بی غرض و عادی ايران، از بابت خطا و يا انحراف مبارزاتی خود در سال پنجاه و هفت، خود را سخت بدهکار پادشاه مدفون در غربت ايران می دانند. از اينروی هم، اگر شاهزاده رضا پهلوی جانانه به ميدان می آمد، به اعتبار نام و تبارش، مردم برای آن ادای دين تاريخی خود، همه در پشت او گرد می آمدند و در کوته زمانی، اين نظام اهريمنی را به درک می فرستادند، حتا با نثار جان شيرين خود. 1

ليکن اين فرد محترم که تنها، نامی از پهلوی ها دارد و نه هيچ نشانی از آنها، تمامی آن سرمايه ی خانوادگی و فرصت های تاريخی را سوزاند و با بی عملی، ناخواسته به تداوم اين تيره روزی ها و ناموس فروشی ها و بی آبرويی های ميهن و هم ميهنانش ياری هم رساند. بخش بزرگی از آن نسل که در آن ايرانسوزی شرکت کرده بودند، يا مردند و رفتند و يا حال ديگر آنچنان پير و فرتوت گشته اند که ديگر کاری از دستشان بر نمی آيد. 1

جوانانی هم که به ايشان اميد بسته بودند، چون هيچ حرکتی جدی از وی نديدند، بسياری شان اصلآ کار سياسی را بوسيده و برای هميشه کنار گذاردند. چون اميد ديگری برای رهايی وجود نداشت. من حتی در همين شهر خودمان هم چند دوجين از اين جوانان سرخورده و نااميد را می توانم نشانی دهم. خدا عمرش دهد که حال هم که شده است رفيق پاسدار گنجی و شيخ علی رضا نوری زاده و پاسدار محسن سازگارا و ملی مذهبی ها. 1

همين اندازه بنويسم که اين شاهزاده ديگر از ديد من، کوچکترين اميد و شوق رهايی را در هيچ ايرانی واقع بين بر نمی انگيزد. چرا که ديگر همه ی ايرانيان خردمند به نيکی به خونسردی و بی تفاوتی شگفت انگيز او در اين سالها پی برده و کيستی او را شناخته اند. نگارند گر چه هنوز هم باور دارم که او از هر فرد سياسی بيشتر در ميان ما مردم شناخته شده تر و موجه تر است. اگر هم براستی بخواهد، همچنان هم می تواند با وارد شدن جانانه به ميدان مبارزه، ايران را از نابودی حتمی نجات دهد، ليکن با شناختی که من نيز در اين سالهای بيهوده گی از وی پيدا کرده ام، ترديد ندارم که وی چنين نخواهد کرد. 1

اين آدم در مواجه با اين زخم های کاری و کشنده بر تن و روان ايران و ايرانی، به قول فرنگی ها آنچنان کول است که حتا معتاد و فاحشه و اعدام شدن تمامی اين بيست و اندی ميليون دختر و پسر جوان ايرانی و نابودی تام و تمام ايران هم رگی را در وی به جنبش نخواهد آورد. 1

اين فرد، به عنوان يک شاهزاده به دنيا آمد و اگر ما به اميد او بنشينيم، بدون شک با همين عنوان شاهزاده هم در همين غربت به خاک سپرده خواهد شد. مگر نمی بينيد که قبرستانهای اروپا و آمريکا اجساد چند ده تن از اين پادشاهان و شاهزاده های آسيايی و افريقايی و حتا اروپايی در تبعيد مرده را در خود جای داده است. 1

من يکی رضا پهلوی را برای ايران می خواستم نه ايران را برای او. اين آدم اما نشان داد که جنم و شايستگی اين کار را ندارد. از همين روی هم، من که ديگر به اين رفيق شفيق توده ای ها و دشمنان مارکدار ايران و پادشاهان پهلوی کوچکترين اميدی ندارم. او دلش با دشمنان ايران است نه با ايرانيان هستی باخته. 1

وی خود را يک شهروند عادی می خواند. اما من آشکارا می نويسم که رضا پهلوی که من در اين سالها ديدم و شناختم، تا کنون که بدبختانه حتا يک شهروند عادی مسئول و ميهن پرست هم نبوده آخر. حال چه می خواهد يک پادشاهی خواه باشد، چه يک جمهوری طلب و چه حتی يک کمونيست. 1

هر ساله يکبار برای کودکستان و دبستان رفتن بچه ها پنج ـ شش خط اعلاميه بيرون دادن، پيام نوروزی برای مردم بی نوروز و سر در گريبان و ماتم زده فرستادن، برای سرماخوردگی امير انتظام، سخنگوی دولت (ايرانسوز) موقت تلگراف آرزوی شفا ارسال کردن و خلاصه بيست و اندی سال، تنها پنج ـ شش جمله ی کليشه ای و موعظه سان را هر از چند گاهی چون کشيشان در رسانه ها تکرار و تکرار کردن در اين روزگار تيره ايران که نشد حق شهروندی را ادا کردن. 1

او آن اندازه محافظه کار است که حتا از فرستادن پيام شادباش به مناسبت جشن های ملی ما هم پرهيز می کند. لابد بدين دليل که مبادا شيوخ ضد ايرانی و سربر، وی را يک ايرانی مجوس و آتش پرست بخوانند. حتا برای روز ها و جشن هايی بسيار بزرگ و گرامی برای ما ايرانيان ناسيونايست، بسان زاد روز زرتشت پاک و کوروش بزرگ و جشن سده و مهرگان و سپندار مذگان. اينها که سهل است، نگارنده در تمامی اين سی ساله اينرا هم از اين شهروند محترم نديده ام که بعنوان يک ناسيوناليست دادگر، يکبار از خدمات دو پادشاه بزرگ و ايرانساز پهلوی تقدير کرده باشد.

به هر روی، اگر کسانی هنوز هم به اميد اين فرد نشسته اند، بدا به حالشان که آنان نيز همين گونه شاهزاده، شاهزاده گويان چشم بر هستی فرو خواهند بست و دفن خواهند شد. همچنان که تا کنون هم بسياری از ايرانيان، سرانجام با همين شعار و اميد واهی از اين جهان رخت بربستند و رفتند. منتظر اقدامات اين فرد بودن، درست با (در انتظار نابودی کامل ايران نشستن) برابر است. 1

شما هم ميهنان طفلکی که هنوز هم رضا شاه دوم، رضا شاه دوم بلغور می فرمائيد، تا کی می خواهيد التماس کنيد؟ اصلآ مگر ميهن پرستی و آزادی خواهی و احساس مسئوليت را می توان از کسی با گريه و زاری و التماس گدايی کرد؟ شما گراميان که همگی هم از ناسيوناليست های راستين و با شرف هستيد، قصد داريد چند ده سال ديگر هم خود را با اين ماله کشی ها فريب دهيد. 1

با اين استدلال های آبکی که مثلآ (آدمهای ناباب او را دوره کرده اند)، يا (مسئولان دبيرخانه او مقصر هستند نه خود وی) و يا اينکه (سرهنگ اويسی نمی گذارد که او کاری جدی انجام دهد) و با توجيه های کودکانه و سست بنياد ديگری از اين دست. 1

اصلآ حتا اگر اين استدلال های شما گراميان هم که درست باشد، باز هم وای بر حال ما و شما که می خواهيد سرنوشت ميهن بلا کشيده ی ما را به دست چنين کسی بدهيد. به دست فردی که بر اساس گفته های خودتان، هم سی سال است که تحت تأتير ناباب ها است، هم اين اندازه هم شايستگی ندارد که بتواند دستکم پنج ـ شش نفر کارکنان دفتر خود را هم درست مديريت کند و هم اينکه آن اندازه دهان بين و ضعيف النفس است که همانند محمد شاه قاجار جن زده، بی رخصت حاج ميرزا آقاسی خود (سرهنگ اويسی) حتا جرأت آب نوشيدن را هم ندارد. 1

بر اساس اين استدلال های شما، لابد اگر پس فردا هم که به تخت سلطنت ايران تکيه زند، به خواست همين حاج ملا عباس ایروانی خود يعنی سرهنگ اويسی، فرمان قتل قائم مقام فراهانی زمان خود را صادر خواهد کرد. 1

عزيزان من، شما ميهن پرست هستيد يا رضا پهلوی پرست! اگر ميهن پرست هستيد، ديگر بس است اين خود فريبی ها. اصلآ نام اين بزرگزاده ی محترم، بخش بزرگی از نيروی ما که شما گراميان باشيد را، در خود زندانی کرده و توان هر گونه خيزش و حرکتی را از شما سلب کرده است. يعنی از شما ناسيوناليست های راستين ايران که می توانيد کوبنده ترين جنبش ها را سامان داده و سر اين اژدهای ضد ايرانی و آدمخوار را از تن جدا سازيد که جمهوری اسلامی نام دارد. 1

ايرانی دارد نابود می شود و ايران دارد بکلی از دست می رود ای عزيزان تن پاره! اين که ديگر شوخی و شايعه نيست. اگر اين رضا شاه دوم شما امروز به کار نجات اين ميهنی نمی آيد که در حال نابودی است، ديگر به چه درد ما می خورد آخر. اصلآ بر اساس تحليل شما گراميان، او چه زمانی می خواهد از اين خواب زمستانی خود برخيزد؟ نکند در آن زمان که ديگر اصلآ کشوری يک پارچه به نام ايران در ميان نباشد؟! 1

پس، اگر ما براستی در فکر نجات ميهن خود هستيم، از پس اينهمه خود فريبی های بی حاصل، بايد خود دست بکاری عملی زنيم. آنهم بدون کوچکترين اميد بستن به اين مرد محترم بی خيال. او اگر مرد اين ميدان بود، با آن سرمايه سياسی و تاريخی بی انتها که از پدر و پدر بزرگ گران ارجش به ارث برده، تا بحال ده باره ايران را آزاد کرده بود.1

حاصل اينکه، مرا و مانيفستم را هيچ کاری با اين آدم بی خيال نيست. ليکن هيچ دشمنی هم با او نمی ورزم که اين رژيم کثيف و ضد ايرانی را از خود خرسند سازم. همچنان هم برايش احترام قائل هستم. کما اينکه اگر در فردای آزادی احتمالی ايران هم، اکثريت مردم او را به پادشاهی بردارند، نگارنده به عنوان يک ايرانی پايبند به رای و اراده ی مردم، هيچ دشمنی با وی نخواهم داشت. 1

اما من فرد آزاد و ميهن دوستی هستم که انتقاد کردن از تمام پيامبران و حتا خود خداوند يگانه و يکتا را هم از حقوق طبيعی خود می دانم چه رسد به شاهزاده رضا پهلوی و هر مقامی ديگر. بدون انتظار بيجا کشيدن هم، تا کنون هر کاری که از دستم بر آمده برای ميهنم انجام داده ام و از اين پس هم همين کار را خواهم کرد. 1

درخواستم از شما هم اين است که اگر مانيفست مرا شدنی و ميهن پرستانه يافتيد، تنها برای خودم و به اعتبار اندک خودم از آن حمايت کنيد، نه به عنوان هوادار رضا شاه دومی که تا کنون تنها کار بزرگ و چشمگيری که در عالم سياست انجام داده، از ديد من فقط و تنها خراب کردن نام رضا شاه پهلوی بزرگ و يگانه بوده است و بس، همين. امير سپهر



28 September 2008

پشت کردن به انجمن اسبان عصاری



گام نخست، پشت کردن به انجمن اسبان عصاری است

در بخش پيشين اين متن نوشتم که سبب تمامی انحراف های بزرگ تاريخی گذشته ما ـ که تمامی پريشانحالی های کنونی ما برآيند طبيعی همان انحراف ها است ـ ناآگاهی و عدم درک مسئوليت عناصر سياسی و ارباب رسانه ای و منگل های«روشنفکران» ما است. يعنی کسانی که شمار آنها حتی به يک هزارم کل جمعيت ايران هم نمی رسد، نه مردم عادی. 1

زيرا همانگونه که در همان نوشته آوردم، امروزه حتا بزرگترين دموکراسی های جهان هم در نهايت به وسيله ی چند هزار نخبه ی سياسی و رسانه ای و روشنفکری راهبری می شوند نه به وسيله ی مردم عادی آن کشور ها. از اينروی هم چنانچه همان گروه کوچک، اندک نادانی و مسئوليت ناشناسی به خرج دهند، بدون شک کشور های آنان هم به حال و روز ايران خواهد افتاد. 1

پس، از همين کوتاه فعلآ اين نتيجه را بگيريم که، مادام که سياسی های ما اينگونه نادان و دگم هستند، تا زمانی که جامعه ی رسانه ای و روشنفکری ما اينگونه از مرحله پرت و خودخواه و مسئوليت نشناس هستند، شک نکنيم که ايران حتا به دست عناصری مسخره تر و سفله تر از خامنه ای و احمدی نژاد هم خواهد افتاد، چه رسد به اينکه ما به آزادی ايران و دموکراسی هم دست پيدا کنيم. 1

بنا بر اين، بی اينکه قصد بی ادبی به کسی را داشته باشم، بدون هيچ خود سانسوری، و بی هيچ ترسی از متهم شدن به نعل وارونه زدن و هر تهمت دگری، در اينجا فاش می نويسم که هر کسی که جز اين بگويد و بنويسد، يا يک شياد است که قصد فريب مردم را دارد، و يا يک نادان کامل که اصلآ خود نيز نمی داند که از چه سخن می گويد. 1

بدين دليل روشن نادان است که او اساسآ از مکانيزم سياست هيچ آگاهی ندارد. فردی که از رابطه ی بی چون چرا و مستقيم سرنوشت هر ملتی با ميزان آگاهی و مسئوليت شناسی نخبگان آن ملت بی خبر باشد، آن اندازه در زمينه سياست جاهل و پسمانده است که پنداری هنوز هم از گردش زمين به دور خورشيد آگاهی ندار. اين استدلال که افرادی چون بهرام مشيری تنها يک نفر را آورنده و يا پايمال کننده ی دموکراسی می پندارند، نشان از جهل مطلق آنان به مقوله ی سياست است. 1

خاک بر سر ملت آن کشوری باد که در آن، تنها يک نفر می تواند دموکراسی بياورد و يا آنرا از ميان بردارد. و خاک بيشتر بر سر آن ملتی باشد که روشنفکرانش افرادی از مرحله پرت و کينه توز و مسئوليّت نشناس چون بهرام مشيری ها و حاج سيد جوادی ها و صحابی ها و خانبابا تهرانی ها باشند. کسانی که حاضر هستند ايران و ملت آن و همه چيز ميهن خود را فدای جزم انديشی ها و کينه شتری های خود سازند. چنانکه خاک بر سرمان هم شده است ! 1

با اين توضيح، تمامی آن مباحث سی ساله گذشته بر سر رهايی ايران و دستيابی به آزادی، فدراليسم، سکولاريسم، جمهوری خواهی، آيين پادشاهی خواستن و تقسيم نقل و نبات در فردای ايران، حرف مفت بوده است، و بد تر از آن، هدر دادن زمان و انرژی. همچنانکه تمامی اين هياهو ها و نشست ها، کنفرانس ها، سخنرانی ها و گنده گويی های چند سال اخير، همه و همه کار های نمايشی، برای عقده گشايی و مطلقآ برای هيچ و پوچ است. 1

مثلآ همين امروز بيشترين رسانه های فارسی زبان خارج از کشور خبر برپايی (کنفرانس حقوق بشر و جدایی دین و دولت در ایران) را انتشار داده اند. این کنفرانس که از سوی مثلآ جمهوری‌خواهان دمکرات و لاییک ایران ( در اصل و در عرصه ی عمل جمهوری اسلامی خواهان) سازماندهی شده، قرار است در ظرف چند روز آتی در بروکسل بلژيک برگزار شود. 1

شگفت انگيز است که اينها اصلآ متوجه نيستند که هر چه بيشتر از اين مسخره بازی ها در بياورند، بيشتر بی آبرو تر خواهند شد. آخر وقتی اصلآ اپوزيسيونی در کار نيست که بتوان اميد داشت که دستکم در پنجاه ـ شصت سال آتی کشوری در دست خواهد بود، اين دلقک بازی ها برای چيست! حقوق بشر و جدايی دين و دولت برای کجا؟ نکند ايران ديگری هم وجود دارد و ما از وجود آن بی خبريم! و اين ابر انديشمندان می خواهند در آن ايران دوم اين طرح های درخشان تر از لعل بدخشان را پياده کنند؟! 1

آنوقت می گويند چرا فردی سفله و مسخره چون احمدی نژاد رئيس جمهور ايران است! شما را به راستی سوگند آيا اينها دلقک تر از احمدی نژاد نيستند؟ احمدی نژاد اگر سخنانی ياوه هم که بر زبان می آورد، در جهان راستی بالاخره رئيس قوه ی مجريه يک کشور نگونبخت گرفتار کفن دزدان و روضه خوان ها است. هر چه باشد آن دلقک کابينه ای دارد، پول دارد و در اندازه خود هم قدرتی. 1

اما اينان ديگر چه می گويند که اسب نخريده سی سال است که بر سر اندازه ی آخور آن، بر سر و کله ی هم می کوبند، و اصلآ بدون اينکه پروانه ی ورود به خانه ی کدخدای را داشته باشند، با بی آزرمی هر يک، جاروبی هم به دم بسته اند. 1

ای داد بيداد که از کجای اين درد بی درمان بنويسم که به قول عاليجناب مولانا « اين سخن پايان ندارد ای عمو!» و آنچه آوردم به قول بزرگ انديشمند ديگر ما، يعنی سعدی فرزانه تازه،« اندوه دل نگفتم، الا يك از هزاران» 1

نگارنده البته می دانم که بيان اين راستی ها بسياری از آدمهای تهی مغز اما خود بزرگ انگار را خشمگين خواهد ساخت. آنانی را که عمری است با همين گنده گويی های ميان تهی و نمايش های جفنگ و خنک دلخوشند. لابد هم مانند هميشه مرا به خود شيفتگی و بی ادبی و خود بزرگ بينی متهم خواهند ساخت. اما چه باک برای منی که هميشه گوسفند سياه اين گله بوده ام! 1

مطالبی که من می نويسم اصلآ برای آنان نيست که خشم و مهرشان برايم اهميتی داشته باشد. آن گروه صد ـ صد و پنجاه نفر بيشتر نيستند که فقط برای خودشان می نويسند، مناظره ی قلمی شان هم تنها در ميان خودشان است. مردم هم پشيزی برايشان ارزش و اعتبار قائل نيستند. 1

ضمن اينکه اصلآ آن مردم گرفتار، زبان اين مبتذل انديشان خوشنويس و خوشگو را نمی فهمند. همچنان که اينان هم از زبان آن مردم هيچ سر در نمی آورند. کار هاشان هم فقط برای کسب شهرت در ميان گروه کوچک خودشان است. من برای آنانی می نويسم که هنوز روشنفکر نشده اند تا ابله و يا ضد ايرانی شوند! 1

نگارنده وقتی در سال پنجاه و هفت هم که به چند تنی از اين بزرگ روشنفکر های آشنا می گفتم مگر شما عقل و شعور نداريد که در پی يک ملای مسخره و بيسواد و زبان نفهم افتاده ايد و کشور را به آتش می کشيد؟! به خود بزرگ بينی و بی تربيتی متهم می شدم. 1

به من می گفتند : « يعنی تو ميگويی اينهمه دکتر مهندس و استاد دانشگاه و روشنفکر و مارکسيست آگاه و اين ميليون ها تظاهرات کننده ی انقلابی طرفدار افکار علی شريعتی و پيرو امام خمينی فيلسوف و ضد امپرياليست همگی خر هستند و فقط تو ميفهمی؟!» وقتی پاسخ می دادم : « ای هزار آفرين بر هر چه خر شير پاک خورده است؟!»، با نفرت همگان مواجه می گشتم. 1

در جريان پروژه بازگرداندن(و سپس کشتن) روشنفکران به ايران رفسنجانی، اصلاحات بازی، ولتر ساختن از سعيد حجاريان خميرگير نانوايی تافتانی محله ی نازی آباد، دوبار خاتمی چی گری، پيامبر سازی از اکبر گنجی پاسدار و طرح رفراندوم ناصر زرافشان توده ای و شيخ محمد ملکی و سازگارا... هم که دکتر نوری زاده ی (نخود هر آش) معرکه گردان اصلی تمامی آن مسخره بازی ها و هجويات شرم آور بود، همينطور. در آن چند مورد هم به قول خودشان من يک « آدم صد در صدی بی چاک دهان» بيش نبودم و آنان روشنفکران بزرگ و انديشمند! 1

حاصل سخن اينکه ما با اين از مرحله پرت های دلقک تر و مسئوليت نشناس تر از عناصر رژيم جمهوری اسلامی که نام روشنفکر و سياسی را هم با خود به يدک می کشند، تا صد سال ديگر هم به جايی نخواهيم رسيد. زيرا همانگونه که آوردم، اينان هم همگی چون احمدی نژاد و خامنه ای و جنتی هستند. ليکن با محکوم ساختن صرف اين شهرت طلبان هپروتی به نادانی و بدون داشتن گروهی سياسی هم که هرگز نمی توان کاری کرد. 1

پس، تنها داروی درمان درد های جانکاه ما پشت کردن به انجمن اين اسب های عصاری و ساختن گروهی از چهره هايی تازه و گمنام است، از کسانی که اينان با باند بازی و مونوپل رسانه ای، هرگز بديشان مجال چهره نمودن نداده اند. از هم ميهنانی ساده و ميهن خواه و مردم دوست راستين که نه به اندازه ی اينان عاری از خرد و از مرحله پرت باشند و نه اينهمه ادعای روشنفکری و فرهيختگی و رهبريت داشته باشند. 1

اينکه چه کسانی را می توان جايگزين اين گروه کوچک ساخت که با باند بازی و شهرت طلبی و حسودی و بی مسئوليتی ايران و ايرانی را به اين روز سياه نشانده اند، و چگونه بايد اين گروه را ساخت، مسائلی است که در نوشته های بعدی بدانها خواهم پرداخت.همين. امير سپهر




13 August 2008

نمونه سوالات امتحان تاريخ

تا بحال فکر کردي مثلا در صد سال آينده وقتی نوه و نتيجه هات به مدرسه ميرند در امتحان نهايی درس تاریخ سال پنجم دبستان به چه سوالاتی پاسخ خواهند داد؟

من امروز يکسری از اين سوالات امتحان مربوط به صد سال آينده را از يک جايی گير آوردم که بدرد نسل آينده ميخورد. همين امروز از اينها يک پرينت بگير و در يک جای امنی قرار بده تا در آينده وقتی بچه ها ميخواهند امتحان بدهند لازم نباشه همه کتاب تاريخ معاصر را بخوانند. کافی است جواب همين سوالات را حفظ کنند . حتما بيست ميگيرند.1

بعد از خاندان پهلوی کداميک از سلسله های زير زمام امور را در دست گرفتند؟
سلسله آشوريان
سلسله اشکانيان
سلسله صفاريان
سلسله آخونديان

جواب: سلسله آخونديان درست است


سلسله آخونديان چند سال در ايران فرمانروايی کردند؟
جواب: کمتر از سی سال


چند تن از پادشاهان دوره آخونديان را نام ببريد
جواب: سلطان علی-اکبر شاه- آغا محمد خان اصلاحچی- محمود خالی بند


در زمان کدامیک از پادشاهان آخوندیان بود که خوابگاه دانشگاه تهران را به توپ بستند و روزنامه ها را تعطیل کردند؟
جواب: در زمان آغا محمد خان


آغا محمد خان در برابر ظلم و جور بازماندگان مغول و تاتار و لباس شخصی ها چه اقدامی انجام داد؟
جواب: هیچی. لبخند میزد


وقتی قشون امپراطوری آتازونی هواپيمای ایر باس ایران را در آسمان خليج فارس منفجر کردند سلاطين آخونديان چه کردند؟
جواب: هيچی. قطعنامه اتش بس را امضا کردند و جام زهر را سر کشيدند


وقتی قشون طالبان به کنسول ايران در هرات حمله کردند و همه دیپلمات های ايرانی را تير باران کردند حکمفرمايان ايران چه کردند؟
جواب: هيچی. اولش يه خورده ناراحت شدند ولی بعدا فراموشش کردند


وقتی قشون بريتانيا و آتازونی به مقتدا صدر که از متحدان آخونديان بود حمله کردند فرماندهان نظامی آخونديان چه کردند؟
جواب: هيچی. يک فرستاده به درباه امپراطوری آتازونی فرستادند و از مقتدا صدر اعلام برائت کردند


وقتی قشون بنی اسرائيل به حزب الله لبنان که از متحدان اصلی آخونديان بود حمله کردند و زمين و زمان را به آتش کشيدند سلاطين ايران چه کردند؟
جواب: هيچی. اولش يه خورده هارت و پورت کردند ولی بعدش اعلام کردند هرگونه حمايت مالی و نظامی به حزب الله را تکذيب ميکنيم. اصلا حزب الله کيه؟ ما که نمی شناسيم


وقتی قشون آتازونی و متحدانش به ايران حمله کردند سلاطين ايران چه کردند؟
جواب: هيچی. اولش يه خورده ناراحت شدند ولی بعدش فلنگ و بستند و جیم شدند


واقعه تاريخی هاله نور را بصورت اختصار شرح دهيد
جواب: به عقيدی مورخان وقتی شاه محمود خالی بند برای اولين بار در زير نورافکنها و پرژکتورها قرار گرفت امر بر او مشتبه شد و گفت يک هاله نور سراسر بدن مرا احاطه کرده بود

علت اصلی انقراض سلسله آخونديان چه بود؟
جواب: درس نگرفتن از تاريخ


باتشکر از رامين اعتبار



31 Juli 2008

پهلوی يا ستون هستی ايران و ايرانی؟


هر چه بوده آن خطا و انحراف دهشتناک تاريخی در ميهن ما رخد داده است و ما ديگر قادر به تغيير آن گذشته نيستيم. ليکن بايد خوب دقت کرد که پهلوی امروز برای ما اسم شب است. رمزی برای گذر از اين ظلمات و تباهی و رسيدن به نور و روشنايی. برای همين هم هست که دشمنان ايران هنوز هم به پهلوی ها فحاشی می کنند. هدف از اينکار، حذف دوران پرشکوه پهلوی از تاريخ ايران و پيوند عهد نکبت بار قاجار به عصر نکبت بار تر جمهوری اسلامی است. در نهايت هم راضی ساختن مردم ما به نظامی کمی باز تر از اين دو نظام پسمانده و بی ادعا و توسری خور...1


در بيست و هشتمين سالگرد از دست رفتن پادشاه بزرگ خودمان هستيم. همچنين در سالگشت فقدان پدر بزرگوار او و همه ما ايرانيان ناسيوناليست. از آنجا که نگارنده به سهم خود تا کنون در چند نوشته از خدمات آن دو پادشاه ايرانساز تقدير کرده ام، مراد دارم اين بار به اين بهانه، اهميٌت آن پدر گران ارج و دلسوز ايرانيان و سلسله ی پهلوی برای تاريخ ايران را از زاويه ی متفاوتی به زير ذره بين برم. 1

ضمن اينکه اين مايه خرسندی را هم فراچشم دارم که ما هر چه جلو تر می رويم، آن غبار های کينه از کيستی پادشاهان پهلوی پاک تر می شود و روز به روز و سال به سال نام و خدمات بی نظير آن دو پادشاه درخشندگی بيشتری می يابد. از اينروی کسان بيشتری از ايرانيان هم از خدمات آن دوپادشاه تقدير می کنند. پس حق است که من بجای نوشتن مطلبی کليشه ای و تکراری، به سهم خود به ابعادی از کيستی و اهميت تاريخی پهلوی ها اشاره کنم که شايد در نوشته ی ديگر هم ميهنان بزرگوارم نيامده باشد. 1

باری، اسباب بسی شادمانی است که نرم هايی در حال شکستن است. نرم هايی ضداخلاقی و ضدملی و ويرانگر که اين جمهوری اسلامی، اين فلاکت و بی آبرويی، اين ناموس فروشی، اين بند و تازيانه و اين شکنجه ها و اعدام ها و آوارگی ها و سيه روزی ها، همه و همه از دستاورد های شوم آن نرم ها است. 1

دير شده است آری، خيلی هم دير شده. چون اين نرم های اهريمنی ديگر کار خود را کرده و خانمان ما را برباده داده. اما برای بازگشت از گمراهی هيچ زمان دير نيست. نرم های خانمانسوزی که من از آن سخن می گويم بايد خيلی پيش از اينها شکسته می شد. اما افسوس که بيشترين ما ايرانيان تا سلامت کبد خود را از دست ندهيم، نمی پذيريم که خوردن نمک زيادی کبد را از کار انداخته و آدمی را در دام يک بيماری کشنده گرفتار می سازد. و در مورد آن نرمها هم، شوربختانه بسان هميشه، ما اينک زمانی به ويرانگری و کشنده بودن آنها پی برده ايم که ميکربی کشنده تر از ميکرب طاعون و ايدز و سل، ديگر جان و روان و سلامت ميهن و فرهنگ و هست و نيست ما را در دام يک ناخوشی جگرسوز و نابود کننده گرفتار کرده است. 1

من خوب می دانم که پذيرش آنچه خواهم آورد هنوز هم برای کسانی از نسل من که خود را روشنفکر می پندارند بسيار دشوار است. پذيرفتن اين راستی ها و به دوش کشيدن بار مسئوليت سنگين لغزيدن در دام آن خطای ضد ميهنی. ندانستن ـ و يا دانستن اما نپذيرفتن ـ اين حقيقت تاريخی و عينی و ملموس که در فرهنگ ژرف و پر رمز و راز ايرانی، رشته های الفتی ژرف و تاريخی آنچنان شيرازه ی گليم بخت ملت و پادشاه را در هم تنيده و به هم پيوند زده که بی سرانجامی و پريشانحالی هر يک، سرنوشت سياه آن ديگری را هم رقم می زند. يعنی اين رابطه در ملک ما و فرهنگ دير پای آن، آنچنان تنگ و درهم پيچيده است که اگر آتش در سرای پادشاه افتد، دودمان ملت نيز با آن می سوزد و خاکستر می شود. 1

ولو که آن پادشاه حتا عنصری بزدل و کم مقدار چون محمد خوارزمشاه باشد که در تاريخ می بينيم که حتا پس از سقوط امپراتوری پهناور آن مرد سفله نيز، ميهن بزرگ ما شامل ايران کنونی و بخش بزرگی از آسيای ميانه و ماوراءالنهر (روم شرقی در بر گيرنده ی ترکيه کنونی) و افغانستان ... اسير آنچنان بلا و آتش جگرسوزی شد که بگفته ی پطروشفسکی، تنها در شهر نيشابور بيش از يک ميليون و سيصد هزار ايرانی به دست مهاجمان خونخوار گربه چشم گردن زده شدند. 1

در اثر سوزانده شدن سيلو های غله هم، در شهر های بزرگ و آبادی چون سمرقند و بخارا و گرگنج و بلخ و سمنگان و مرو و نيشابور و باميان وهرات و غزنی ...، آدميان از شدت گرسنگی به خوردن گوشت سگ و گربه روی آورند. سپس در زمانی بسيار اندک هم، در سراسر ايرانزمين ديگر حتا سگ و گربه ای هم برای خوردن و زنده ماندن باقی نماند. چه که لشگريان تاتار و مغول حتا بيشتر آن جانداران را نيز چون آدميان از دم تيغ گذرانده بودند. 1

با رخداد های پس از سقوط پادشاه اسلام پناه و زنباره و دريوزه ای چون سلطانحسين صفوی تا برآمدن نادر افشاری هم آشنا هستيم که چه فتنه ای سراسر ملک جم را فرا گرفت. حال چه رسد به سقوط سلسله ای چون پهلوی و پادشاهی چون انوشه روان محمد رضا شاه پهلوی که بيگمان خود و پدر بزرگوارش بزرگترين و ايران دوست ترين و خدمتگزار ترين پادشاهان پس از استيلای عرب بر ايران و غروب آفتاب تمدن و فرهنگ و شوکت ايران در روزگار ساسانيان بودند. 1

نوشتم که پذيرش اين راستی هنوز هم برای کسانی سخت است. چون اين دروغ کثيف و ضد ايرانی «جدايی حساب پادشاه از ملت» ـ و حتا ضد مردم بودن پادشاهان پهلوی ـ آن اندازه بوسيله دشمنان ما و بويژه عوامل خودفروخته ی حزب توده در جامعه ما تکرار و تکرار گشته، که شکل نرم و حقيقتی مسلم به خود گرفته است، از اينروی پر پيدا است که کسانی از ايرانيان هنوز هم تحت تأثير آن دروغهای به راستی تبديل گشته باشند و از پذيرش اين فريب خوردگی خود تن زنند. به ويژه با اين ويژه گی خود شيفتگی و توهم « همه چيز دانی» که در روشنفکر ايرانی وجود دارد. 1

من که خود پرورش يافته ی دروان پهلوی دوم هستم، شاهد بوده ام که چگونه در ميان ما دشمنی با پادشاه را به اولين نشان آگاهی مبدل ساخته بودند، ضمن آنکه اساسآ جوهر روشنفکری آن دوران همين شاه ستيزی بود. جز آن، روشنفکر وطنی، نه هويّتی داشت و دارد، نه مشروعيتی و نه اصلآ حتا سخنی برای گفتن. 1

اينکه کسانی در دوران آن نظام روشنفکر بحساب می آمدند ـ بسيار نامور بودند و مورد احترام مردم ـ اما پس از سقوط آن رژيم بکلی از ياد ها رفتند، ناشی از همين امر است. چه که، نه ديگر آن عامل دروغين مشروعيّت « دشمنی کردن با پادشاه» وجود داشت و نه اصلآ ديگر حرفی برای گفتن. ضمن اينکه تنها دستاورد ايشان، يعنی استقرار رژيم جمهوری اسلامی هم حال بسان کهنه ی کثيف و چشم آزار شده است آويخته بر گردن ايشان که عمری نان شاه ستيزی خورده و بدروغ خود را بعنوان پيشگامان فکری جامعه جا زده اند. 1

فضای دوران پهلوی دوم بگونه ای بود که دشمنی خونين با آن آيين (رژيم) و به ويژه شخص پادشاه، اصلی ترين نرم روشنفکری محسوب می شد. اين فضا را هم چپ ها و مصدقيون و همانگونه که آوردم، بويژه توده ای ها در درازای ده ها سال دروغ پراکنی و فعاليت تخريبی بوجود آورده بودند. جو جنون آميز، مسموم و حتی کاملآ احمقانه ای که در آن شاه سمبل تمامی خيانت ها محسوب می شد و حکومت مظهر همه ی پليدی ها. 1

احمقانه از اينروی که حتی اجرای طرح هايی بسيار مدرن و انسانی و ملی بسان ايجاد سپاه دانش و بهداشت و آبادانی، ساختن شيرخوارگاه ها، يتيم خانه ها، بيمارستان های مدرن رايگان، و حتی تأسيس کودکستانها و مدارس و دانشکده های رايگان با امکاناتی فوق العاده خوب هم به خيانت پادشاه و آن رژيم تعبير می شد. بنابر اين ميزان روشنفکری هر کسی با ميزان دشمنی وی با اقدامات اين هر دو رابطه ای مستقيم داشت. 1

به ديگر سخن، در آن روزگار هر آنکس که بيش از ديگران دشمن اصلاحات و خدمات آن نظام و پادشاه فقيد بود، از ديگران آگاه تر بحساب می آمد. و اينچنين بود که کسانی تصور کردند که اگر آتش به نهاد پادشاهی زنند، خود به نيکبختی خواهند رسيد، غافل از آنکه خود و هست و نيست ميهن و هم ميهنانشان را می سوزانند نه پادشاهی را. 1

به هر روی، با آن سر رشته، آنچه در پی خواهم آورد تنها برای دوستداران پادشاهی يا مثلآ سلطنت طلب نيست (اين واژه انحرافی سلطنت طلب هم از ابداعات همان توده ای های ضد ايرانی برای انتقال اين انديشه ی اهريمنی است که دوستداران نهاد پادشاهی و ناسيوناليست های راستين ايران، مشتی نادان گوسفند خوی هستند که در پی يک فرد سلطه گر و ستم پيشه هستند که بر آنها سلطنت کند!). اين که خواهم نوشت برای اين شاه پرست و آن شاهدوست و آن دگر مريد شاهزاده نبوده، سهل است که اين حتی برای خوش آمد خود شاهزاد هم نيست. 1

من از يک فرهنگ سخن می گويم، از يک سنت ديرين و ديرآشنای هم سن و سال و همپای خود ايران، از يک حس جاری در روان و انديشه ی ايرانی پاکيزه روان. از حس شاه دوستی در ژرفای وجود ملتی. اينکه چرا اين حس در نهاد ما خانه دارد، اينکه آيا اين حس عشق مانند خوب است يا بد، اصلآ موضوع سخن من نيست. چون اين مباحث گسترده و ژرف در نوشتاری بدين کوتاهی نخواهد گنجيد. 1

آنچه می خواهم به کوتاهی بياورم اين است که اين مهر و کشش درونی به پادشاهی، اصيل ترين و بومی ترين ميهن دوستی نوع ايرانی است که ريشه در ژرف ترين زوايای روح و روان هر ايرانی دارد. اين حس باطنی هم در واقع به معنای عشق به ايران و تاريخ و تمدن و فرهنگ و سنت های مردم اين مرز و بوم است نه عشق به خود پادشاه. 1

حال اگر پادشاهانی چون پهلوی ها خود عشق به ايران و مردم آن داشتند و خدماتی ارزنده کردند، آنان هستند که تجلی و سمبل اين عشق می شوند. در چنين حالتی است که ايرانی تمامی عشق به ميهن و فرهنگ و شکوه و مجد و عظمت سرزمين خود را در شخص پادشاه می بيند و عاشقانه او را دوست می دارد. از اينروی عشق و بی مهری به فرد پادشاه، بستگی به خدمت و لغزش های او دارد. پس اين مهر به آيين پادشاهی و پادشاه يک عادت ديرين و نياکانی است و عين ميهن پرستی. اين مهر هم چون زبان مادری از مادر به فرزند انتقال می يابد. بی اينکه مادر اصلآ قصد اينکار را داشته باشد و يا حتی اصلآ خود متوجه انتقال اين عادت و مهر باشد. 1

در فرهنگ اصيل بومی ما پادشاه هميشه سمبل مردم دوستی (مردم، نه رعيّت و نوکر و موالی و امت) و دهش و دادگستری و شکوه و شوکت و عظمت و اقتدار است و شاهزاده در همه جا مظهر زيبايی، دلاوری، دادگری، جوانمردی، نزاکت و حتا به لطافت عاشق شدن و عشق ورزيدن. اين سنت و حس درون هم ويژه ی ما نيست. چه که تايلندی ها و ژاپنی ها و اسپانيول ها و حتی مردمانی آگاه و پيشرفته چون انگليسی ها و هلندی ها و سوئدی ها و دانمارکی ها هم عين همين حس و کشش ناخود آگاه به پادشاه خود را دارند، البته هر يک با ويژگيهای بومی و تاريخی خود. 1

از اين روی، در اين سی ساله ما هر خفتی که کشيديم از لجن آلود ساختن نهاد پادشاهی بوده است که برای ما تبلور عينی همه ی پاکی ها و زيبايی ها و داد و دهش ها است. از همان شعار مرگ بر شاه. شما اگر سراسر تاريخ ايران را که جستجو کنيد، نخواهيد توانست يکجا را نشانی دهيد که در مقطعی از تاريخ دراز ايران و در بخشی از اين سرزمين پهناور فردی، قومی، طايفه ای، قبيله و فرقه ای يک بار مرگ بر شاه گفته باشد. 1

در همين تاريخ يکصد سال آخری محمد علی ميرزای قجری را می بينيد که مجلس را با کمک کلنل لياخوف روسی به توپ می بندد، آزادی خواهان را در اردوی باعشاه خفه می کند و می کشد، رسمآ و علنآ برای بيگانگان نوکری می کند و سرانجام هم با بی شرمی به سفارت روس پناهنده می شود. با همه ی اينها شما در تمامی ادبيات دوران مشروطه، اعم از رساله و کتاب و شبنامه و هزار ها تلگراف، چه به صورت نثر و چه نظم، يک جا به شعار مرگ بر شاه بر نخواهيد خورد

ستار خان و آذريان گوشت سگ و گربه و يونجه خوردند و با مزدوران شاه جنگيدند، اما هرگز و هرگز حتی يکبار هم شعار مرگ بر شاه سر ندادند. آن والا دلاور جوانمرد آنزمان که روس ها به آذربايجان آمدند، نامه ای پر عتاب و توهين آميز از شاه نابکار دريافت کرد، وقتی نامه را برايش خواندند به شدت گريست و گفت که در جوابش از قول او يعنی ستار خان به شاه بنويسند که : اعليحضرت پدر اين ملت هستند، اين پدر آخر چرا جايگاه خود را نمی شناسند. اين پدر با چه انصاف پدرانه ای قشون برای کشتن فرزندان خويش به آذربايجان روانه می سازند. اعليحضر تا! پدر که آخر فرزند کشی نمی کند قربانت گردم! 1

سردار اسعد و محمد ولی خان سپهدار اعظم برای نجات مشروطه با محمد علی ميرزا جنگيدند، کشته دادند، آسيب ديدند، از هستی مايه گذاردند و حتا تا پای نثار جان پيش رفتند، سر انجام هم او را از ايران فراری دادند، با همه ی اينها بزرگی و فراست و غيرت ايرانی را ببينيد که وقتی آن پادشاه وطن فروش در خارج مرد، جسد ناپاک آن نابکار را خود به ايران انتقال داده و با عزت و احترام در خاک ايران بخاک سپردند. سپس هم از سوی دولت برای آن نابخرد پادشاه ناکس قجری مراسم ختم با شکوهی برپا کردند. اين چيزی نيست جز نشاندهنده ی پايبندی آن ايرانياران پاک به آيين نياکانی خود. 1

سردار اسعد و سپهدار هيچ يک دانشگاه ديده و دکتر و جامعه شناس نبودند، اما آن کم سواد ها روح اين فرهنگ را به نيکی دريافته بودند. اين بدين معنا نيست که هر قلدر بی معرفتی که نام پادشاه بر روی خود گذارد و از گرده ی مردمان ريسمان رد کرد هم به اعتبار شاه بودنش بايد قابل احترام باشد، بلکه مقصود پاسداشت آن نهاد است که در ضمير ناخود آگاه هر ايرانی، ايرانی مانده نهادينه است. نهادی که سمبل همه ی خوبيها و زيبايی ها و قدرت ها و استعداد ها و شوکت و عظمت و بخت خوش و روزبهی و فرخندگی و خجستگی ايران و ايرانی است. 1

حاصل اينکه ما در سر تاسر تاريخ ايران هيچگاه مرگ بر شاه نگفته بوديم. اين شعار را عناصر ايران فروش اتحاد جماهير شوروی، يعنی توده ای ها رسم کردند و سپس هم در دهان عوامل اوباش خمينی گذاردند و ساحت پاک سياست ميهن ما را اينگونه به لجن آلوده کردند. شايد کسانی از کنار اين شعار « مرگ بر شاه» بی توجه گذر کنند و ندانند که معنای راستين و ژرف آن چيست. مپنداريد که اين شعار فقط به معنای ابراز نفرت از پادشاه و مرگ او را خواستن است، خير! اين «مرگ بر شاه» به معنای مرگ ايران و هر چه ايران نشان است را خواستار بودن است. 1

مرگ بر شاه يعنی مرگ بر جمشيد شاه. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر نوروز ايرانی. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر شاهنامه. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر کوروش بزرگ و منشور او. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر حقوق بشر. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر تخت جمشيد و مرگ بر پاسارگاد و تيسفون و شير سنگی. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر داريوش شاه بزرگ. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر سده و مهرگان و سپندار مذگان ... مرگ بر شاه يعنی مرگ بر سعدی و حکمت او. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر خاقانی شروانی. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر کاخ کسرا و ايوان مدائن. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر غزليات حافظ. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر شهاب الدين سهره وردی. 1

مرگ بر شاه يعنی مرگ بر مرغزاران شاهو و شاهگلی تبريز و کرمانشاهان و شاهرود و دشت ارژن و ايل شاهسون و برگ زيتون و گل شاه پسند و ياسمن و شاهپرک و اسب شاهوار و شاهين تيز پرواز... و خلاصه در يک جمله، مرگ بر شاه يعنی مرگ بر ايران و تمامی شوکت و شکوه و زيبايی ها و سمبل های آن. و از همه و همه هم زشت تر و ايرانسوز تر، مرگ بر شاه يعنی مرگ بر زرتشت اسپندمان و حکيم بی همتای توس، فردوسی بزرگ که ايرانيت اصلآ بی وجود اين دو ابر انسان بی معنا و برباد است. 1

هم ميهن، ای يار! فرهنگ هر ملتی ستونهايی دارد که پيکره همه ی فرهنگ و تاريخ و مدنيت و نيکبختی و امنيت و شوکت آن ملت بر روی آن ستونها ايستاده است. آنچه به انحطاط فرهنگها و ويرانی تمدنها می انجامد، فقط و دقيقآ به سبب خرد کردن همين ستونهای اصلی است، و اين درست کاری بود که شوربختانه عده ای ايرانی ناآگاه به کيستی و تاريخ خود بدان مبادرت ورزيدند که زمينه های آنرا هم مشتی ايرانی پست و خاين به مردم و زادگاه خود با دهها سال تخريب فرهنگی و دروغ و دغا آماده ساخته بودند. 1

اين نوشته را با اين مطلب مهم و حياتی به پايان می برم که آنچه امروز بر سر ميهن و مردم ما آمده همه و همه از پی آمد های طبيعی آن خود ويرانگری و بيداد ملی است که شوربختانه بخش بزرگی از مردم ما هم در آن نقش داشتند، از تبعات طبيعی آن شعار ضد ملی و ايرانکش « مرگ بر شاه». شعاری که معنای راستين و عملی آن « مرگ بر ايران» يا « مرگ بر خودم» بود نه مرگ بر شاه. 1

اگر آن دسته از هم ميهنان کم آگاه ما ندانستند که وقتی می گويند« مرگ بر شاه» در واقع شعار « مرگ بر ما» سر می دهند، ليکن دشمنان خونين ايران دقيقآ می دانستند که مفهوم راستين اين شعار چيست. با آگاهی کامل و عمدآ هم با دهها سال دروغ و شايعه پراکنی و دگرگون جلوه دادن راستی ها و ويرانگری فرهنگی زمينه های اين نفرت و شعار را فراهم آورده بودند. زيرا به نيکی می دانستند که تا اين ستون اصلی در ايران ويران نشود، نمی شود اين کشور تاريخی و ريشه دار را نابود کرد. 1

هر چه بوده آن خطا و انحراف دهشتناک تاريخی در ميهن ما رخد داده است و ما ديگر قادر به تغيير آن گذشته نيستيم. ليکن بايد خوب دقت کرد که پهلوی امروز برای ما اسم شب است. رمزی برای گذر از اين ظلمات و تباهی و رسيدن به نور و روشنايی. برای همين هم هست که دشمنان ايران هنوز هم به پهلوی ها فحاشی می کنند. هدف از اينکار، حذف دوران پرشکوه پهلوی از تاريخ ايران و پيوند عهد نکبت بار قاجار به عصر نکبت بار تر جمهوری اسلامی است. در نهايت هم راضی ساختن مردم ما به نظامی کمی باز تر از اين دو نظام پسمانده و بی ادعا و توسری خور. 1

اينکه با يک سره ناديده گرفتن آن فرزانگی ها و برابری ها و پيشرفت های شگرف زن ايرانی در روزگار پهلوی، اينک ميزان آزادی زنان ما را با زنان نگونبخت سعودی و زنگبار و يمن و جيبوتی و بيافرا... مقايسه می کنند، هرگز امری اتفاقی نيست. کما اينکه پذيرش نسبی خدمات رضا شاه بزرگ و يک سره بد و سياه جلوه دادن روزگاری پهلوی دوم هم برای ايجاد اين شبهه ی پليد است که گويا حتا تا پيش از پا گرفتن جمهوری انيرانی روضه خوان ها هم مسير سياست ايران از راه ايرانيت منحرف شده بوده. 1

با آنچه آوردم، امروز بر هر ايرانی ميهن دوست و با شرفی دين است که با پدافند از آن دو پادشاه، در واقع از شرف ملی و کيستی تاريخی و حقانيّت خود در جهان پدافند کند. ولو که روزگاری تحت تأثير آن نرم های ضد ايرانی، خود را دشمن پادشاه بزرگ ايران می پنداشته و در آن آشيان سوزی و خود ويرانگری سهم داشته است. 1

زيرا علی رغم وجود همه ی آن ماندمان های کهن تاريخی که نشاندهنده ی گذشته پر شکوه و عظمت ميهن ما است، ليکن با باليدن صرف به کتيبه و سنگ نبشته های سه هزار سال پيش گذارده شده در ويترين موزه ها و برپايی سالانه ی چند آيين ملی، هرگز نمی توان به رهايی و نيکبختی رسيد. ولو که تعداد اين ماندمانهای تاريخی از شمار بيرون باشد. مصر و بين النهرين (عراق) و حتا يمن امروزهمگی منحط هم، بسيار از اين ماندمان های تاريخی دارند، و يونانی که انباشته از اين ماندمان ها است و روزگاری بزرگترين امپراتوری جهان بوده هم که امروز حتا در برابر ترکيه نمی تواند از تماميت ارضی خود پدافند کند. 1

پس برای اثبات حقانيّت ما مردم اين روزگار، برای نشاندان اين راستی که موجوداتی پست و سفله و بی مقداری چون علی خامنه ای روضه خوان و احمدی نژاد شاگرد حلبی ساز و رفسنجانی گوسفند چران و خاتمی و جنتی بی سر و پا ... هرگز و هرگز نمی توانند نمايندگان راستين ما ملت ايران باشند، برای اعاده ی شرف و حيثيتی که در اين سی ساله به هزار ننگ و پلشتی آغشته گشته، برای نشان دادن بزرگی و فرزانگی ها ايرانی، و سر انجام از همه مهم تر، برای مبارزه با اين رژيم ضد ايرانی و بربر خوی و انسان کش و فرهنگ ستيز و انديشه سوز، امروز هيچ تکيه گاهی محکم تر از عصر پهلوی برای ما وجود ندارد. يعنی استناد به فرزانگی ها و نيکنامی و اعتبار و احترام مثال زدنی که هنوز هم نشانه های آن از ايران و جهان محو نشده. 1

بازگشت به روزگار کوروش بزرگ و داريوش و خشايار شاه و مجد و عظمت روزگار هخامنشيان و اشکانيان و ساسانيان گر چه ممکن، اما خيلی خيلی دست نايافتنی می نمايد، ليکن بازگشت به روزگار پهلوی دوم، نه دور از دسترس، که اساسآ حداقل خواست منطقی و طبيعی ما برای خودمان و جهانيان است. 1

برای خودمان، زيرا بخشی از اين نسل خود در آن روزگار پرشکوه زيسته و برای جهانيان، بدين سبب که بخش بزرگی از آنان هم خود آن اقتدار و شوکت و نيکنامی ايران و ايرانی روزگار پهلوی را با چشمان خود مشاهده کرده اند. از اينروی « درود بر پهلوی و سرنگون باد جمهوری اسلامی» امروز می تواند بهترين و برنده ترين اسلحه برای ما باشد، همين/ امير سپهر

روزگار خوش آن پدر خوب و مهربان و يک فرزند نازنين، خلف و هنرمند او




12 Juli 2008

زیر پوست شهر " مقدس" قم


آرمانشهر اسلامی ملايان، آلوده ترين و پر فاحشه ترين و بی معنويت ترين شهر جهان


کجايند آن نود و نه در صد ملا های خوب و با معنويت که برای محکوم کردن وجود اينهمه کثافت و فحشا و بی معنويتی در برابر درب خانه خودشان هم که شده، دستکم يک اعلاميه خشک و خالی بيرون دهند؟! همان اوباشی که در گذشته حتا برای يک قران افزوده شدن بر بهای بليت اتوبوس شهری هم، صد ها اعلاميه و حکم و فراخوان بيرون می دادند و پای آنها را هم با شجاعت و افتخار، الاحقر الاحقر می نوشتند! 1

زیر پوست شهر " مقدس" قم

در این شهر نسبت به شهرهای ديگر درصد بالایی از زنان شوهر دار دوست پسر دارند چیزی که حتی درشهری مثل تهران به ندرت دیده می شود

در قم هر روز شاهد نوع جدیدی از جداسازی های جنسیتی که یاد آورحکومت طالبان می باشد هستیم.نمونه ای از این جداسازی ها عبارتند از: جداسازی مراکز آموزشی دانشگاهها بانکها فروشگاهها رستوران ها واغذیه فروشیها مراکز درمانی وبیمارستانها پارکها اتوبوسها وتاکسی ها ادارات کافی نت ها و...حتی اخیرا باجه های تلفن عمومی! هم تحت لوای قانون جداسازی قرار گرفته اند.وبا متخلفین به شدت برخورد می شود... 1

اما نکته جالب توجه اینکه در تمامی این مراکز جداسازی شده ظاهرا اخوندها یک استثنا بوده که می توانندآزادانه در تمامی مراکز فوق حضور داشته باشند!! نمونه این مساله به حضور وتدریس اخوندها در مراکز آموزشی دخترانه است در حالی که در این شهر هیچ استاد مردی حق تدریس در این مراکز راندارد.همچنین در مراکز درمانی وحتی تفریحی که مختص خواهران ! می باشد شاهد حضور آزادانه اخوندها هستیم بدون انکه کوچکترین مشکلی برای انها پیش بیاید . 1

ظاهرا انها خود باور کرده اند: به همه زنان محرم هستند (حتی محرم تر از پزشکان مرد!)ولابد قداست روحانی دارند.با وجود همه این تعصبات وفوانین طالبانی و بدوی...امروز قم دارای بالاترین میزان فساد وفحشا در سطح کشور می باشد که البته همه انها بصورت مخفی ودر زیر پوششی از مذهب می باشد! در این شهر نسبت به شهرهای ديگر درصد بالایی از زنان شوهر دار دوست پسر دارند چیزی که حتی درشهری مثل تهران به ندرت دیده می شود. بالاترین میزان افسردگی دختران در شهر قم دیده شده است. بالاترین آمار خودکشی دختران وزنان (به روش خوراکی)مربوط به قم است.که این امر به علت جو شدیدا بسته وسرکوب جوانان وفقدان هر گونه تفریح سرگرمی ومنع ابتدایی ترین آزادی های فردی می باشد. 1

بگونه ای که هرگونه صحبت یا مشاهده یک دختر وپسر باهم یا موارد اینچنینی دستگیری توسط گشت های امر به معروف ونهی از منکر( که به وفور در قم ودر همه جا حتی تاکسی و رستوران و..وجود دارند و وابسته به بسیج ودادستانی قم وحوزه علمیه هستند)...را در پی خواهد داشت دارندکه البته مجازات سنگین شلاق را نیز در پی دارد. این امر از طرف دیگر موجب شده است عقده های سرکوب شده به شکل دیگری سر باز کند بگونه ای که در این شهر هر روز به طرق مختلف دختران زیادی مورد تجاوز وحشیانه قرار می گیرند وطبعا از ترس آبرو جرات هیچگونه واکنش ویا شکایتی را ندارند.که در نهایت چاره ای جز خودکشی نمی یابند. 1

در قم وضعیت دختران وفشارهای مختلفی که بر آنها وارد می شود به مراتب بدتر از پسران است.متلکهایی که پسران لا ابالی (در عین حال متعصب ومذهبی !) قمی به دختران می اندازند بیشتر شبیه فحشهای رکیک است تا متلک.البته به اعتقاد قمی های سنتی مذهبی: دختری که به کوچه وخیابان بیاید حق اوست که با او اینگونه رفتار شود!همچنین برخی از دختران قمی به شدت از متلکهایی که بطور گاه وبیگاه همراه با پیشنهاد صیغه در کوچه وخیابان ازسوی اخوندها وطلبه ها ! به انها می شود عصبی و شاکی هستند اما هیچ ملجاء وپناهی برای شکایت خود ندارند.ازدواج دختران در قم کاملا سنتی وبدون هیچگونه شناخت اولیه طرفین از همدیگر صورت می گیردکه البته بسیاری از انها منجر به طلاق می گردد. 1

مردان متاهل در این شهر اکثرا برای تامین عقده های قبل ازدواج به دوستی ویا صیغه کردن زنان دیگر(با الگو برداری ازروحانیون ) روی می اورند که البته واکنش مقابل روانی همسرانشان را که بصورت گرفتن دوست پسر است به دنبال دارد. دادگاههای خانواده تو سط قضاتی اداره می شودکه خود مشوق زنان جوان به جدایی از همسرانشان هستند! وبلافاصله با دریافت مشخصات انها را به مراکر خیریه ومذهبی هدایت میکنند که در پوشش فعالیتهای دینی مشغول پیدا کردن زنان صیغه ای برای روحانیون هستند!مانند مرکز خیریه حضرت زهرا در خیابان باجک و..د... 1
بالاترین میزان مراجعات ترومای ناشی از چاقو (چاقو کشی ) طبق امار وزارت بهداشت- متعلق به بیمارستان نکویی قم وضعیت و سطح فرهنگی و اجتماعی در قم در حد اسف باریست. است.بالاترین میزان نزاع های جمعی مربوط به چند محله قم است.(نیروگاه -آذر - و..)-طبق امارنیروی انتظامی-. دومین رده طلاق در کشور مربوط به قم است. 1

دومین جایگاه بیشترین مبتلایان به ایدز در کشورمتعلق به قم است !( یک پزشک بومی به علت انتشار این آمار باز خواست وتبعید شد!)بیشترین تعدادمعتادان به ماده خطرناک کراک مربوط به قم است.طبق یک تحقیق در قم از هر 3مرد یک نفرتریاک مصرف کرده است(که البته مصرف ان را بعنوان تفریح می دانند!) مصرف مشروبات الکلی دست ساز وخطرناک نیز از دیگر تفریحات جوانان قم است !( تنها در یک مورد توزیع ومصرف گسترده این مشروبات دست ساز که حاوی الکل صنعتی ضدیخ استن و..!!!بوده در سیزده بدر سال گذشته بیش از 40نفر فوت کردند وبیش از 400نفر به شدت اسیب دیدند که بسیاری از انها نابینا شده یا کلیه خود را از دست دادند) شاید باور کردنی نباشد که طبق آمارغیر رسمی این شهر دارای بالاترین میزان سقط جنین غیر قانونی هم می باشد بگونه ای که هر روز در گوشه وکنار این شهر ودر میان زباله ها وکنار جوی ها چند جنین سقط شده پیدا می شود! 1


بی فرهنگی و لات بازی در این شهر موج می زند بگونه ای که اکثر جوانان این شهر دارای چاقو بوده وهر روز شاهد صحنه های در گیری وچاقو کشی والبته همراه با فحشهای انچنانی...هستیم.دربسیاری موارد حتی شاهد درگیری های منجربه قتل در داخل بیمارستان ها هستیم!.این ها در شرایطی است که مسئولین این شهر با اجرای یک سیستم به شدت بسته وپلیسی و جو سرکوب وخفقان باشدت تمام اخبار وآمارهای اینگونه را پنهان کرده به شدت با انتشار آنها مقابله می کنند تا کوچکترین خبری از این فجایع از این مدینه فاضله والگوی جهان اسلام! به خارج ازآن درج نکند.بگونه ای که تاکنون چند نشریه محلی به خاطر درج گوشه ای از این فجایع بسته شده اند.فقر وگرسنگی به طرز وحشتناکی دراین شهر بویژه شهرکهای حاشیه آن ونقاطی مانند شهر قائم- نیروگاه - زند آباد- چهل اختران و...دیده می شود

خانواده های بسیاری هستند که مدتهاست در گرما وسرما در چادر زندگی می کنندوتنها غذای روزانه اینان غذاهایی مانند نان با آب سیرابی - نان با خمیر ماکارونی فله ای - نان با آب نخود - و...می باشد اینها بسیاری از مواقع بایدنظاره گرمرگ فرزندان رنجور ومریض خود باشندچراکه تحت پوشش هیچ بیمه ای نیستند وخود نیز پول 1000تومان داروی انها را ندارند! فرزندان انان اغلب در کوره های آجرپزی حاشیه قم از صبح تا شب مشغول جان کندن هستند... 1

همه اینها در حالیست که عده ای از روحانیون این شهرکه با استفاده از رانتهای ویژه اقتصادی واطلاعاتی ومشارکت درسهام کارخانجات بزرگ وخرید وفروش املاک ویا دریافت وجوهات شرعی مقلدانشان (که در سال بر بالغ میلیاردها تومان می گردد)...خود وفرزندانشان به ثروتهای افسانه ای رسیده اند و در بهترین نقاط این شهر مانند سالاریه و بلوار امین در ویلاهای میلیاردی با مدرنترین امکانات استخر سونا جکوزی و.. همراه با همسران متعددشان! زندگی اشرافی را می گذرانند. 1

البته بسیاری از آنان علاوه بر قم در نقاط شمالی تهران مانند نیاوران وتجریش و.. نیز دارای منازل مجلل بوده ومستغلات قم تنها برای زمان حضور وهنگام رفت وآمد به این شهر است . از سوی دیگرسالانه دهها میلیارد تومان ( از درآمد نفت کشور)صرف توسعه جمکران وحرم ویا ساخت دهها حوزه علمیه بسیار شیک ومدرن می گردد. بگونه ای که همینک( وبویژه بعد از روی کار امدن دولت احمدی نژاد )در هرنقطه از قم شاهد احداث انواع واقسام حوزه های علمیه هستیم که تنها مبلغ خرید زمین انها بالغ بر میلیاردها تومان بوده است که اکثر انها محلی برای جذب وتربیت طلاب اتباع کشورهای عمدتا آفریقایی وافغانی و لبنانی وعراقی و...خواهد بود و در نهایت اینکه به قول خود قمی ها: معلوم نیست چه رازی در کار است که علیرغم صرف سالانه دهها میلیارد تومان بودجه دولتی همچنان چهره شهر قم زشت وکثیف وعقب مانده است ؟

بسیاری از افرادی که به قم می ایند بی انکه وارد شهر شوند مستقیما به جمکران می روند. در مورد جمکران که بسیاری از خود روحانیون نیز به صحت جایگاه ومنزلت ان شدیدا تردید دارن فقط به همین نکته باید بسنده کرد که جمکران همینک به یک پاتوق وقرارگاه بین المللی دختران وپسران تبدیل شده است! که می توان سه شنبه شبها وضعیت ویژه آن را مشاهده کرد... 1
وبالاخره در شهری که تنها تفریح جوانانش بالا وپایین رفتن از خیابان صفاییه(تنها خیابانی در دنیا که طبق فتوای برخی مراجع قم قدم زدن در آن حرام اعلام شده است !!) ودید زدن بوتیکهای آن است که البته همراه ریسک گیر افتادن در تور بسیجیان و ناصحین است طبیعیست وقتی پای درد دل این جوانان می نشینی- که البته باپدرانشان فرسنگها متفاوتند- ولی اذعان دارند که هیچ کاری از دستشان در جهت تغییر واصلاح برنمی اید و بزرگترین آرزوی زندگی بسیاری از آنان رهایی از این شهر ورفتن به شهری مانند تهران است که به قول خودشان حداقل دیگر مانند قم :جهنم در جهنم - نیست... دکتر سینا

اینجانب پزشک جوانی هستم که چند سال در قم شاغل بوده ام واخیرا از این شهر خارج شده ام .تمام موارد بالا بر اساس مشاهدات شخصی خوداینجانب و یا اطلاعات حیطه کاری اینجانب بوده و آمارها وسایر موارد کاملا مستند ودقیق است وتاکید می کنم به هیچ عنوان جنبه شایعه یا اغراق یا شنیده ها ندارد. 1

www.zadgah.com

12 Juni 2008

Islam is a Religion of Peace

Islam is a Religion of Peace


The Myth:

Muhammad was a peaceful man who taught his followers to be the same. Muslims lived peacefully for centuries, only fighting in self-defense when it was necessary. True Muslims would never act aggressively.

The Truth:

Muhammad organized 65 military campaigns in the last ten years of his life and personally led 27 of them. The more power that he attained, the smaller the excuse needed to go to battle, until finally he began attacking tribes merely because they were not part of his growing empire.

After Muhammad’s death, his most faithful followers and even his own family turned on each other almost immediately. There were four Caliphs (leaders) in the first twenty-five years. Three of the four were murdered. The third Caliph was murdered by the son of the first. The fourth Caliph was murdered by the fifth, who left a 100-year dynasty that was ended in a gruesome, widespread bloodbath by descendents of Muhammad’s uncle.

Muhammad’s own daughter, Fatima, and his son-in-law, Ali, who both survived the pagan hardship during the Meccan years safe and sound, did not survive Islam after the death of Muhammad. Fatima died of stress from persecution within three months, and Ali was later assassinated. Their son (Muhammad’s grandson) was killed in battle with the faction that became today’s Sunnis. His people became Shias. The relatives and personal friends of Muhammad were mixed into both warring groups, which then fractured further into hostile sub-divisions as Islam grew.

Muhammad left his men with instructions to take the battle against the Christians, Persians, Jews and polytheists (which came to include millions of unfortunate Hindus). For the next four centuries, Muslim armies steamrolled over unsuspecting neighbors, plundering them of loot and slaves, and forcing the survivors to either convert or pay tribute at the point of a sword.

Companions of Muhammad lived to see Islam declare war on every major religion in the world in just the first few decades following his death - pressing the Jihad against Hindus, Christians, Jews, Zoroastrians, and Buddhists.

By the time of the Crusades (when the Europeans began fighting back), Muslims had conquered two-thirds of the Christian world by the sword, from Spain to Syria, and across North Africa. The Arab slave-trading routes would stay open for 1300 years, until pressure from Christian-based countries forced Islamic nations to declare the practice illegal (in theory).

Today, there is not another religion in the world that consistently produces terrorism in the name of religion as does Islam. The most dangerous Muslims are nearly always those who interpret the Qur’an most transparently. They are the fundamentalists or purists of the faith, and believe in Muhammad’s mandate to spread Islamic rule by the sword, putting to death those who will not submit.

The holy texts of Islam are saturated with verses of violence and hatred toward those outside the faith. In sharp contrast to the Bible, which generally moves from relatively violent passages to far more peaceful ones, the Qur’an travels the exact opposite path. The handful of earlier verses that speak of tolerance are overwhelmed by an avalanche of later ones that carry a much different message. While Old Testament verses of blood and guts are generally bound by historical context within the text itself, Qur'anic imperatives to violence usually appear open-ended.

By any objective measure, the "Religion of Peace" has been the harshest, bloodiest religion the world has ever known.

www.zadgah.com

01 Juni 2008

Islam Respects Women as Equals

Islam Respects Women as Equals



The Myth:

The Qur’an places men and women on equal foundation before Allah. Each person is judged according to his or her own deeds. Women have equal rights under Islamic law.

The Truth:

Merely stating that individuals will be judged as such by Allah does not mean that they have equal rights and roles, or that they are judged by the same standards. In fact, Sura 37:22-23 implies that women will be punished on Judgment Day for sins committed by their husbands.

There is no ambiguity in the Qur’an, the life of Muhammad, or Islamic law as to the inferiority of women to men, despite the efforts of modern-day apologists to salvage Western-style feminism from scraps and fragments of verses that have historically held no such progressive interpretation.

After military conquests, Muhammad would dole out captured women as war prizes (1) to his men. In at least one case, he advocated that they be raped in front of their husbands. Captured women were made into sex slaves by the very men who killed their husbands and brothers. There are at least three Qur’anic verses in which Allah makes it clear that a Muslim master has full sexual access to his female slaves, yet there is not one that prohibits rape.

The Qur’an gives Muslim men permission to beat their wives for disobedience. It plainly says that husbands are “a degree above” wives. The Hadith says that women are intellectually inferior, and that they comprise the majority of Hell’s occupants.

Under Islamic law, a man may divorce his wife at the drop of a hat. If he does this twice, then wishes to remarry her, then she must first have sex with another man. Men are exempt from such degradations.

Muslim women are not free to marry whomever they please, as are Muslim men. Their husband may bring other wives into the marriage bed. She must be sexually available to him at all times (as a field ready to be “tilled,” according to the holy book of Islam).

Muslim women do not inherit property in equal portions to males. Their testimony in court is considered to be worth only half that of a man’s. Unlike a man, she must cover her head and often her face.

If a woman wants to prove that she was raped, then there must be four male witnesses to corroborate her account. Otherwise she will be jailed or stoned to death for confessing to “adultery.”

Given all of this, it is quite a stretch to say that men and women have “equality under Islam” based on obscure theological analogies or comparisons. This is an entirely new stratagem that is designed to appeal to modern tastes, but is in sharp disagreement with the reality of Islamic law and history.

-------------------------------------------------------------------------

(1)
The Myth:
Muhammad Would Never Approve of Rape


The Truth:
It is against Islam to rape Muslim women, but Muhammad actually encouraged the rape of women captured in battle. This hadith provides the context for the Qur’anic verse (4:24):

The Apostle of Allah (may peace be upon him) sent a military expedition to Awtas on the occasion of the battle of Hunain. They met their enemy and fought with them. They defeated them and took them captives.


Some of the Companions of the Apostle of Allah (may peace be upon him) were reluctant to have intercourse with the female captives in the presence of their husbands who were unbelievers. So Allah, the Exalted, sent down the Qur’anic verse: (Sura 4:24) "And all married women (are forbidden) unto you save those (captives) whom your right hands possess
." (Abu Dawud 2150)