20 Juni 2007

! باور کنيد که ما همه احمدی نژاد هستيم

آنچه به سياست ما مربوط می شود راست ايرانی يک ملا است، چپ ايرانی از او ملا تر، سلطنت طلب از آن دو ملا تر، جمهوری خواه از هر سه ی آنان ملا تر، مجاهد از هر چهار ملا تر و ملی مذهبی از همگی آن پنج تن ملا تر و بالاخره روشنفکر ما ملا ترين ملايان. رژيم ايران را بنگريم. اين رژيم به گواهی همه جهانيان بی تمدن ترين و عقبمانده ترين و بيشعور ترين نظام جهان است. اما همين رژيم تمام بشريت متمدن را گمراه و عقبمانده می پندارد و اين خود رسوا، می گويد قصد دارد همه ی بشريت را از ظلمت و تباهی نجات بخشد
ما ملتی هستيم تقريبآ همه بيمار. بيماری هامان هم يکی دو تا نيست. قصد ندارم همه ی آن ناخوشی ها را در اينجا بياورم. چون آوردن حتی فهرست واره آنها هم خارج از حوصله ی يک مقال خواهد بود. نگارنده در اينجا می خواهم فقط به يکی از اين ناخوشی ها اشاره کنم. به عمده بيماری ملی که خود اصلآ شايد مادر همه ی ديگر ناخوشی های ما باشد

نامی هم مناسب تر و گويا تر از (مرض از خود بيگانی) برای اين بزرگ ترين بيماری ملی نيافتم. ما ديری است که بدين مرض بد مبتلا شده ايم. در اثر اين ابتلا هم ديری است که با واقعيت خود کاملآ بيگانه گشته ايم. بد تر اينکه عارف ما بسی بيش از عامی مان از اين ناخوشی در عذاب است

ساده ترين و روشن ترين علامت اين مريضی هم اين است که ما ايرانی ها شب و روزمان در وهم و خيال می گذرد. يعنی ما که در دنيای حقيقی براستی مردمانی عقبمانده و بی هوش و حواس بيش نيستيم، در اثر همان بيماری همه شيفته و شيدای بزرگی و عظمت و درايت خويشيم

خيال می کنيم که ما باهوش ترينيم و روشنفکر ترين، که ما خوب ترينيم و خوبروی ترين، که ما با معنويتم و با اخلاق ترين و حتی که گويا ما آب زير کاه ترينيم و مکار ترين مردمان روی زمين. اين واژگان آب زيرکاه و مکار را از اين جهت آوردم که هر ايرانی پيش خود چنين می پندارد که به اندازه ای با هوش و زبر و زرنگ و زبل است که می تواند سر هر کسی را در اين دنيا کلاه بگذارد. ای عجبا! که اين در حاليست که اين ايرانی مادر مرده که خود را بزرگترين کلاه گذار می پندارد، آن اندازه بی فراست است و کم هوش، که بيست و هشت سال پيش بزرگترين کلاه تاريخی جهان بر سرش خودش گذارده شد

آنهم بوسيله ی قشری که خود آنان را کودن ترين و عقبمانده ترين قشر جامعه ی خويش می خواند. آنهم کلاهی آنچنان گشاد و بد ترکيب که حتی بر سر سفيه ترين مردمان جهان هم نمی شد گذارد، اما بر سر قشر مثلآ چيز فهم ايرانی حتی بيش از بی سوادان خوش نشست. آوردن حکايت سالهای پس از آن کلاه گشاد هم که فقط آب بر چشم آدمی می آورد، که اين ايرانی صاف و ساده ی بيچاره اما خود شيفته، دستکم ده کلاه دگر هم بر سرش رفت، آنهم کلاه هايی کاملآ مشابه و همرنگ. يکی بعد از ديگری، تکرار در تکرار و کلاه بر روی کلاه. حيرتا که همه ی اين کلاه ها هم از سوی همان طايفه ی بگفته ی خودش خنگ و عقبمانده بر سرش گذارده شد

اين را هم بياورم که بقول آن ناجوانمرد، حيرت از نقش اين کلاه لعنتی در فرهنگ فولکلوريک ما که گذاردن و برداشتنش يک معنا می دهد

اين جريان کلاه هنوز تمام نشده. تو گويی اين بيماری لعنتی ايرانی را در آنچنان خواب غفلتی فرو برده که حتی انفجار بمب های اتم پشت دروازه اش هم او را بهوش نخواهد آورد. وطن رفت، شرف رفت، آبرو ريخته شد، رسوای عالم شديم، آواره و دربدر دنيا گشتيم، به گدايی افتاديم و کليه فروشی، از بدنامی و ننگ نقل مجلس کس و ناکس شديم، دخترانمان به حراج رفتند و ... اما ما مريض های بيچاره مگر ککمان می گزد!؟

هنوز هم اين ايرانی پر رو خود را بزرگترين ملت جهان می داند. هنوز هم هر ايرانی خود را يک پيامبر می پندارد. رسولی که رسالت دارد تمام بشريت را از گمراهی و بدبختی نجات بخشد. و مضحک اما درد آور اينکه اين ايرانی، خود بدبخت ترين و گمراه ترين است. بيگمان هم وامانده ترين و نيازمند ترين در اين جهان. تقصير هيچ کس و کشوری هم نيست جز خودش

آنچه به سياست ما مربوط می شود راست ايرانی يک ملا است، چپ ايرانی از او ملا تر، سلطنت طلب از آن دو ملا تر، جمهوری خواه از هر سه ی آنان ملا تر، مجاهد از هر چهار ملا تر و ملی مذهبی از همگی آن پنج تن ملا تر و بالاخره روشنفکر ما ملا ترين ملايان. رژيم ايران را بنگريم. اين رژيم به گواهی همه جهانيان بی تمدن ترين و عقبمانده ترين و بيشعور ترين نظام جهان است. اما همين رژيم تمام بشريت متمدن را گمراه و عقبمانده می پندارد و اين خود رسوا، می گويد قصد دارد همه ی بشريت را از ظلمت و تباهی نجات بخشد

احمدی نژاد می گويد که روزی هزاران نامه از جوانان آمريکايی و اروپايی و آفريقايی و آسيايی دريافت می کند که همگی دلباخته ی افکار اويند. همگی هم خواهان اين هستند که وی با انديشه های والای خود به آنان ياری فکری رساند. وی اضافه می کند: ما هر جا که می ريم می بينيم که مردم، بقول خودشان و "الالخصوص" جوونای اونجا ها برامون سر و دست می شکنن. خيلی هاشونم داد می زنن احمدی نژاد آی لاو يو

حال کمی به گفتار مشهور ترين مخالف و زندانی اين رژيم توجه کنيد. آقای اکبر گنجی در مصاحبه با دويچه وله می فرمايند: (من گفتم که ما بايد اين دنيا رو عوض کنيم. من می خوام بگم که ما با تقويت اين صدای صلح طلبی و دوموکوراسی! خواهی بايد به همه ی مردم منطقه و دنيا کمک کنيم. من اينو به همه ی روشنفکرای دنيا خواهم گفت). (توجه داشته باشيد که منظورشان از دوموکوراسی البته همان دموکراسی است!). می بينيد که او نيز ناخود آگاه خود و چند بچه ملايی که از آنها نام می برد را آنچنان بزرگ می پندارد که برايشان رسالت جهانی قائل است. آقای گنجی طفلکی خيال می کند که مثلآ از آخوند کديور و شيخ ملکی و حجت الاسلام مجتهد شبستری ديگر در جهان عاقل تر و روشنفکر تر وجود ندارد

و اينک ببينيد اين آقا ديگر چه درافشانی هايی می فرمايند. منظور جناب آقای علی جوادی است که هنوز مرغدانی های مرند و ميرجاوه را آزاد نساخته در انديشه ی جهانگشايی است. جنابشان در تلويزيون اسرائيلی، ببخشيد در تلويزيون کمونيست کارگری می فرمايند: (ما اصلآ نبايد به اين دسته های پرو آمريکايی نگاه کنيم که اين شعار های ناسيوناليستی ارتجاعی را سر می دن، ما نگاهمون به همه ی دنياس. منصور حکمت تئوريسينی بزرگتر از لنين بود که می خواس تمام کارگران رو به حرکت در بياره. الان هم که می بينيم حتی در آرژانتين و شيلی و حتی در ناميبيا حکمتيست ها در حال رشد کردن هستن. اين مرتجعين چه بخوانو چه نخوان دنيا بزودی مال کمونيست کارگری خواهد شد)!؟

نتيجه
رفيقی می گفت فلانی مرديم از دست اين رژيم هيچی ندار! پس اين ملا ها کی می روند آخر؟ پرسيدم حکايت آن کودک دبستانی را شنيده ای که دعا می کرد معلمش بميرد؟ گفت نه. گفتم آری، گويا معلم بد اخلاق و سختگيری بوده که به شاگردانش مشق و جريمه ی خارج از توان می داده. کودکی بجان آمده از شاگردان آن معلم در منزل با گريه دست بر آسمان برداشته بود که مادر از وی می پرسد چه ميکنی؟

کودک جواب می دهد که دعا می کنم خدای اين معلم از زمين بردارد، که ما را از بد کرداری کشت. مادر به کودک می گويد ای فرزند! اگر نفرين می کنی در حق درس خواندن کن نه معلم. چه که اگر اين معلم هم بميرد معلم بعدی هم همين درس مشق را از شما خواهد خواست. گفتمش حکايت ما هم حکايت همان کودک دبستانی است ای رفيق

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند
نه هرکه آينه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه‌ داری و آيين سروری داند
هزار نکته‌ی باريک ‌تر ز مو اين‌ جاست
نه هرکه سر بتراشد قلندری داند

06 Juni 2007

بازنده در عراق ملت های خاورميانه هسستند نه آمريکا


واقعيت اين است که دشمنی مشترک با آمريکا و دموکراسی امروز در جهان منجر به تشکيل يک جبهه شده است.عده ای دانسته در اين جبهه فعال هستند و پاره ای هم نادانسته در خدمت اين گروههای ضد بشری. جبهه ای متشکل از کمونيست ها، تروريستهای اسلامی، ملايان و نژاد پرست های ضد بشر و آنتی سميتيست ها (ضد يهود ها) که چون همگی با آزادی و مظهر راست و دروغ آن يعنی آمريکا دشمنی خونين دارند، می دانند که با که و برای چه مبارزه می کنند، و عده ای بی خبر که خود نمی دانند با اين ادای روشنفکری و صلح طلبی در آوردنها در نهايت به پيشبرد اهداف چه عناصر ضد بشری ياری می رسانند ... 1

حتی با اندک نگاهی به اوضاع خونبار عراق هم می توان به روشنی مشاهده کرد که قطار دموکراسی در آن کشور به کوچه ای بن بست رسيده . اين اما نه شکست آمريکا، نه مايه ی سر افکندگی بوش و نه شکست اصل حقانيت دموکراسی است. آمريکا گر چه در عراق موفقيت بدست نياورده، اما آن کشور در چيزی شکست نخورده که مايه شرمساری باشد. آمريکا اشتباه کرده. اين اشتباه اما هرگز به معنای اين نيست که کشوری چون ايالات متحده که نيرومند ترين قدرت نظامی اقتصادی جهان است، با دادن سه چهار هزار کشته در نبرد با سربران و متجاوزان و غارتگران شکست خورده باشد

آنهم نه در خاک خود، بلکه در کشوری در قاره ای ديگر. يعنی در عراقی که اين آمريکای مثلآ شکست خورده توانسته در کمتر از دو هفته، آنهم با تعداد تلفاتی به اندازه يک تصادف جاده ای ارتش و رژيم نيرومندش را بر اندازد. اين آمريکای بزعم بعضی شکست خورده ارتشی هنوز دست نخورده دارد. با آنچنان قدرت کوبنده ای که قادر است عراق که سهل است، حتی خاک کل خاورميانه را هم در چند ساعت به توبره کشد. تمام ده بيست رژيم ديگر آنرا نيز بر اندازد. بنابر اين، اين واماندگی آمريکا را در عراق نبايد به شکست نظامی آن کشور تعبير کرد

آنچه باعث به گل نشستن قايق کوچکی از ارتش آمريکا در عراق شده ناشی از يک اشتباه محاسبه است. خطای آمريکا در اين بود که از ظن خود يار مردم مسلمان ديکتاتور زده ی خاورميانه شد. آن دولت تصور می کرد که ملت عراق هم مانند مردم آلمان و ژاپن و کره ی جنوبی و بوسنی و صرب و کرووات و پاناما ... هستند. که چنانچه از شر هيتلر و هيتلر سانان رهايشان سازی، با همياری و همکاری کشور خود را خواهند ساخت و به سمت آزادی و دموکراسی و زندگی مسالمت آميز با جهانيان خواهند رفت

کانداليزا رايس دو سال پيش وقتی در شرم الشيخ می گفت که (ما پنجاه سال به اميد امنيت جهان از ديکتاتور ها حمايت کرديم، اما امروز حتی خودمان هم در کشورمان از امنيت برخوردار نيستيم) کاملا اشتباه می کرد. او و کلآ دولت کنونی آمريکا خيال می کردند چنانچه به پا گرفتن نظامهای دموکراتيک در جهان اسلام ياری رسانند، دنيا و آمريکا آرامش بيشتری خواهد داشت. ضمن اينکه بطور طبيعی چشمی هم به منافع ملی خود داشتند، نه اينکه عاشق مردمان اسير باشند

هئيت حاکمه ی آمريکا ملتهای مسلمان خاورميانه را هم چون خود می پنداشتند. سياست سازان آن دولت غافل از اين گفته ی کاملآ درست حسين شريعتمداری بودند که می گفت (بگذاريد آمريکا رژيم های دموکراتيک در کشور های اسلامی بر سر کار آورد. اين به نفع ما است. چون در تمام آن کشور ها هم مردم مسلمان پيروان امام راحل را انتخاب خواهند کرد). او کاملآ حق داشت. درستی اين استدلال وی را هم اکنون در عراق و فلسطين در چهره ی بی مثال مقتدا صدر و حکيم و حماس جنايتکار می بينيم. تروريست های پسمانده و جنايتکاری که همگی هم بصورت آزاد بوسيله ی مسلمانان قبلآ اسير بصورت دموکراتيک انتخاب شده اند. حتی متاسفانه تا حد زيادی در افغانستان. کشور اسلام گزيده ای که تجربه ی دو رژيم اسلامی متجاوز و آدمخوار جهادی ها و طالبان را هم دارد

چنانچه اين دموکراسی به پاکستان و سعودی و کويت و عمارات و مصر و اردن و سوريه و ... حتی ترکيه ی بسيار متمدن تر و حتی بدون جنگ هم که برده می شد، در آنجا ها هم امروز وضع همين بود. درست که ترکيه مردمان سکولار بيشماری دارد که امروز هم با احساس مسئوليت جانانه در صحنه هستند، اما حقيقت اين است که اکثريت حتی در آن کشور هم متاسفانه همچنان با جاهلان اسلام زده است. آن کشور البته انتخاباتی ظاهرآ آزاد دارد، اما خوشبختانه مکانيزم اعمال قدرت در آن بگونه ای است که دولت منتخب حتی هشتاد ـ نود درصدی هم زياده نمی تواند به اسلام ناب محمدی نزديک شود

پس آمريکا در مورد دموکراتيزه کردن اين ملتها اشتباه می کرد. خود آن کشور نيز چندی است که متوجه اين خطای خطرناک شده و در حال حاظر هم در حال بازگشت به همان سياست پيشين است. دير و زود هم با کمک به استقرار يک حکومت ديکتاتوری طرفدار غرب و کمی متجدد در عراق از آن کشور بيرون خواهد رفت. البته اگر عراق تجزيه نگردد و همين طور باقی بماند. زيرا با توجه به وخامت روز افزون اوضاع در آن کشور اين امر تقريبآ دور از انتظار به نظر می آيد

حاصل اينکه مشکل کنونی آمريکا در عراق ناشی از عدم شناخت مردم مسلمان خاورميانه بود. اين را می توان سرخوردگی، يک گرفتاری موقت و يا حتی شکست يک سياست ناميد، اما نام شکست آمريکا بدين عدم توفيق دادن يا حاصل بی خبری است و يا از روی همان کينه ی کور و بيماری درمان ناپذير چپ اندر قيچی ها. بويژه چپهای عقبمانده ی وطنی. همين کسانی که از کمک به خمينی در شکست شاه هنوز هم هيچ عبرت نگرفتند. حتی به قيمت حبس و شکنجه و آوارگی خود و اعدام عزيزانشان بوسيله يار ضد امپرياليست ديروزشان

اين طيف از چپ وطنی در مسئله ی برخورد آمريکا با تروريست ها درست همان واکنش سال پنجاه و هفت را دارد. واکنشی بر خاسته از همان ماليخوليا که چون بزعم ايشان ملا ها هم دشمن شاه بودند، پس ضد امپريالست هم بودند وچپ ها با آنها منافع مشترک داشتند و در يک راستا بودند. با همين اوهام هم بود که برای آخوند های نظام نديده و شکم گنده کوکتل مولتف می ساختند و به پادگانها حمله می کردند. آنان هم مانند جبهه ملی چی ها اصلآ تصور نمی کردند که ملا جماعت بتوانند کشورداری کنند. در مغز متاسفانه اسير چپ های ما که در آن همه چيزفقط بر محور نفرت از آمريکا می گردد فقط دو فکر وجود داشت و دارد

اول اينکه گويا هر گروهی که با آمريکا دشمنی کند ضد امپرياليست است و بايسته ی حمايت. حال آن گروه هر دسته ی خونخوار و پسمانده ای که می خواهد باشد. دوم اينکه گويا همه ی ملتهای دارای نظامهای سرمايه داری کشته و مرده ی انگلس و مارکس و لنين هستند و اين فقط رژيمها هستند که نمی گذارند ملت ها نظامهای کمونيستی سرکار آورند. پس اولويت اول و آخر فقط ايجاد جار و جنجال و بوجود آوردن آنارشی و کمک به فروپاشی نظامهای سرمايه داری است. چون عبور از مرحله ی سرمايه داری ورود حتمی به سوسياليسم است. اين مطالب که می نويسم حدس و گمان و يا از روی دلخوری نيست. نگارنده چون در طول انقلاب با بسياری از کمونيست های طرفدار خمينی آشنايی و حتی بحث های منجر به دعوا داشتم، شخصآ شنيدم و ديدم که اکثر قريب به اتفاق چپهای ما در آن دوران متاسفانه درست با همين افکار سفيهانه دنبال ملا ها افتادند. 1

آنان پيش خود خيال می کردند که اگر ما به ملا ها کمک کنيم تا نظام شاهنشاهی را نابود کنند، بعد از آن خودشان را هم به راحتی کنار خواهيم زد و پسين روز فورآ يک نظام کمونيستی بر روی کار خواهيم آورد. نتيجه را هم که ديديم چگونه ملا ها اولين گروهی را که مزدشان را به صورت زندان و اعدام کف دسشان نهادند، همين گروه خوشخيال بود. به هر روی اين دشمنی با آمريکا نه تنها بعضی را بکلی از منطق و شعور دور کرده، بلکه پنداری اصلآ حتی حس اخلاقی و پسنديده ای چون خجالت را هم از اين عزيزان گرفته

نگارنده وقتی به بعضی از تلويزيونهای ماهواره ای که نگاه می کنم جدآ حتی از ايرانی بودن خود هم خجالت می کشم. آيا شرم آور نيست که چپ ايرانی که از آمريکا پناهندگی گرفته، سپس به مليت آن کشور در آمده، اين حق را هم دارد که حتی در تلويزيون آن کشور هر چه از دهانش در می آيد نثار رئيس جمهور آن کشور کند، با اين وجود آمريکا را بکوبد و برای طالبان و القاعده کف زند. آخر اين چنين انسان جاهلی هيچ نمی انديشد که اگر اين گروههای اسلامی تروريستی قدرت يابند اولين کارشان بريدن سر و قطعه قطعه کردن بدن کمونيست های ضد خدا است

آيا حتی آن نوام چامسکی که نتوانسته و نمی تواند هم در يک کشور کمونيستی زندگی کند، امروز هم برای بعضی از چپهای ما مرجع تقليد شده، انسانی کاملآ عاری از اخلاق و حتی شعور نيست که آمريکا را در مقابل گروههای سر بر اسلامی تضعيف می کند. و يا آن عده که بنام اساتيد ايرانی دانشگاه ها که از رفاه و امنيت در آمريکا بهره می برند، اصلآ از نهادن نام انسان بر روی خود هيچ خجالت نمی کشند که از رژيم ملا ها دفاع می کنند. از نظامی که خودشان حتی يک هفته هم نمی توانند در ايران تحت حکومت آن زندگی کنند

به هر روی آمريکا با سياست پيشبرد دموکراسی خود متاسفانه نتوانست به توفيق کامل دست يابد. با اين وجود اما حتی همين تجربه ی نصف نيمه ی دموکراتيک هم بدون شک در دراز مدت برای مردمان نا آشنا با دموکراسی و انتخابات آزاد تجربه ی کارآمدی خواهد بود. نام شکست دادن بدين عدم توفيق که در واقع عدم توفيق ملت های خاورميانه در استفاده از اين بخت بی نظير تاريخی بود نه آمريکا، جدآ بيشرمانه است

آنان که آمريکا را بازنده ی اين جنگ می خوانند و بقول خودشان از اين شکست خفت بار شادمانند، چرا از رفقای جان جانی آمريکا شکست داده ی خود هيچ سخن نمی گويند؟ چرا نمی گويند چه عناصری در اين ميان پيروز شده اند و اين ضد امپرياليست های مترقی! برای چه گروهی هورا میکشند. مگر نه اين است که هر بازنده ای يک برنده هم دارد. آمريکا که با خود کشتی نگرفته و خود را ضرب فنی نکرده. اينان از پيروزی چه و که اينچنين شادمانند

واقعيت اين است که دشمنی مشترک با آمريکا و دموکراسی امروز در جهان منجر به تشکيل يک جبهه شده است.عده ای دانسته در اين جبهه فعال هستند و پاره ای هم نادانسته در خدمت اين گروههای ضد بشری. جبهه ای متشکل از کمونيست ها، تروريستهای اسلامی، ملايان و نژاد پرست های ضد بشر و آنتی سميتيست ها (ضد يهود ها) که چون همگی با آزادی و مظهر راست و دروغ آن يعنی آمريکا دشمنی خونين دارند، می دانند که با که و برای چه مبارزه می کنند، و عده ای اما بی خبر که خود نمی دانند با اين ادای روشنفکری و صلح طلبی در آوردنها در نهايت به پيشبرد اهداف چه عناصر ضد بشری ياری می رسانند

کسانی چون جين فاندا که سر پيری برای مطرح ماندن نادانسته به سخنگوی القاعده و ملا عمر مبدل گشته و افرادی چون مايکل مور، فيلمساز دلقکی که وی نيز ادای روشنفکری در می آورد و يادش می رود که همکار فيلمسازش وان گوگ را همين سربران مهاجر حتی در وطن خودش هلند با وضعی فجيع به قتل شرعی رساندند. آنهم فقط به جرم فيلمی در مورد زن مسلمان ساختن. بنابراين اگر آمريکا شکست خورده باشد پيروز اصلی همان گروههای هستند که دانسته دشمن آمريکا و دموکراسی هستند، نه آن بی خبران به اصطلاح روشنفکر و صلح طلب. پيروزان شکست آمريکا القاعده و نژاد پرستان و چپ ها هستند

بنده البته عاشق بی قرار آمريکا نيستم. اما بايد اين نکته را در نظر داشت که هيچ فرد و گروهی در منازع ميان دو شخص و گروه و کشوری نمی شود که کاملآ بی طرف باشد. حتی اگر آن هر دو طرف نزاع را هم هيچ دوست نداشته باشد. ممکن است که آدمی خود را از درگيری در دعوای ديگران کاملآ دور نگاه دارد، اما اين ادعای بی طرفی مطلق از جانب هر فرد و دسته و مملکتی که باشد يک دروغ مصلحت آميز و سود جويانه است. نگارنده نيز در اينجا مدافع آمريکا نيستم. خيلی هم بدان کشور انتقاد دارم

ليکن طبق همان قاعده در اين دعوای ميان آدم خواران و آمريکا در دل خود نيز شده به ناگزير بايد خواهان پيروزی يکی بر آن ديگری بوده باشم. و اين جانب چون از خود سانسوری بيزارم فاش می گويم که چون موجوداتی کثيف تر و جانی تر از حريفان کنونی آمريکا سراغ ندارم، با همه قلبم خواهان تار و مار شدن آنان بوسيله ی آمريکا بودم و هستم. طبق آن قاعده در اينجا اينرا هم به روشنی می گويم که به عقيده ی اينجانب آنان که از مثلآ شکست آمريکا اين چنين اظهار شادمانی می کنند، اگر جاهل باشند که عذرشان موجه است، اما اگر دانسته خوشحالی کنند، خود از آن سربران در مقابل دوربين ها نيز به مراتب رذل تر و پست فطرت تر هستند

چون بسياری از آن انسان نما ها فقط از سر جهالت مطلق و باور به اوهام ضد بشری است که دست به اين جنايات سبعانه می آلايند. اما در همان باور های خود نوعی خلوص دارند. آن جک و جانوران خود نمی دانند که اين رسم انسايت و خدا پرستی نيست. اما آنانکه در يک انتخاب و يا بزعم خود حتی در يک انتخاب ناچاری ميان دو نيروی بد دانسته و آگاهانه خواهان شکست آمريکا از تروريستها هستند، در بهترين حالت يعنی بی اينکه خود بدانند در رديف همان پس مانده ترين و جنايتکار ترين و کثيف ترين تروريستهای اسلامی هستند. هر توجيحی هم که بياورند و در زير هر علمی هم که سينه زنند خائن به بشريت و دموکراسی هستند. چه در هئيت چپ ها (که اکثر چپ های ما متاسفانه چنين هستند) چه زير بيرق غلط انداز صلح دوستی و چه زير تابلوی سياه روشنفکری

از همه ی اينها هم بيشرمانه تر اين است که گناه تمام فجايع اين سالهای عراق را هم به گردن آمريکا انداخت و آن کشور را زورگو و متجاوز خواند. آمريکا به چه کسی جز صدام و ملا های ايرانی و سربران و متجاوزان تروريست زور گفته که ما گريبانش گيريم؟ آيا سربازان آمريکايی به خود بمب بسته و کودکان و زنان را می کشند يا رفقای پيروز شما؟ آمريکايی ها کارگران رفتگری و ساختمانی و نانوايی ... را دزديده و سرشان را می برند يا رفقای ضد آمريکايی شما !؟

بار ديگر می نويسم که بنده به هيچ روی دلباخته ی آمريکا نيستم. اما از اين عدم توفيق بسيار ناخشنود و غمگينمم. اين عدم موفقيت در دراز مدت کاملآ به ضرر ما خواهد بود. اگر آمريکا موفق شده بود که حتی يک آرامش و دموکراسی نسبی هم که در عراق بوجود آورد، رژيم ملا های ايران بی هيچ ترديدی به خودی خود هم که بود رفتنی بود. حاکمان تهران هم دقيقآ به همين علت بود که تمامی نيرو و امکانات خود را برای عدم توفيق آن کشور در عراق و افغانستان بسيج کردند

حال آن نابخردانی که بنام خلقی و آزادی خواه وروشنفکر و صلح طلب شب و روز در کنار سربران اسلامی و پست ترين ملا ها و نژاد پرست ها برای عدم توفيق آمريکا در عراق کوشيدند، شادمان باشند و نقل و شيرينی پخش کنند که بالاخره به آرزوی قلبی خود رسيدند. نتيجه ی اين عدم توفيق همانگونه که اشار شد اين خواهد بود که آمريکا مجددآ به همان سياست حمايت از ديکتاتور ها باز گردد و امنيت محصول ديکتاتوری را بر عدم امنيت ناشی از آزادی ملتهای عقبمانده ترجيح دهد. شيوه ای که چند ماهی است دوباره پيش گرفته. روشن ترين نشان اين چرخش را هم می توان در پايان دادن به انتقاد از نقض حقوق بشر در سعودی و مصر مشاهده کرد و همينطور روی آوری مجدد به حمايت همه جانب از حکام آن دو کشور

آمريکا اکنون در ارتباط با رژيم ملا ها هم دو راه بيشتر پيش رو ندارد. يا بايد به آن تضمين امنيت دهد و دست رژيم ملا ها را همچنان برای قتل و تجاوز در ايران باز گذارد و با دست برداشتن ملا ها از خرابکاری پی کار خود رود، يا اينکه آن رژيم را با حمله ی نظامی براندازد و يک نظام وابسته به خود را بجای آن بر سر کار آورد. اگر در طی ماههای آتی آمريکا با رژيم ملا ها ساخت و يا به ايران حمله کرد، هيچ سرزنشی متوجه آن دولت نيست. آن دولت حتی بيش از توان خود هم به دليل اشتراک منافع سالها با ما ملت ايران همدردی و همراهی کرد

در عوض مثلآ آگاهان ما بجای استفاده از فرصت به دست آمده، تحت نام چپ و روشنفکر دست به دست تروريستها و نژاد پرستان داده و شب و روز آن دولت را کوبيدند. اجازه هم ندادند که يک بديل ملی در خارج شکل گيرد. هر نيروی ملی را هم که می توانست در ايران تکانی بوجود آورد با چماق آمريکايی و طرفدار سرمايه داری کوبيدند. ملت سر در گريبان ايران هم اين ميان چون بديلی نديدند، سرد شده و سرگرم بدبختی خويش شدند. پس ما خنثی بوديم وهيچ نکرديم. ملامت و سرزنش سزاوار ما ملتهای نادان خاور ميانه ای است. بويژه سياسيون منگل ما که هيچگاه منافع ملی خود را نشناخته و پيوسته خود را به سخنان ميان تهی دلخوش ساخته اند

ادعايی چون غرور که اصلآ نداريم و اگر داشتيم دخترانمان به حراج نمی رفت و در دنيا به بی آبرويی شهره نبوديم. ادعای پوچی چون مبارزه ی با امپرياليسم که چپ می گويد و اگر اينگونه بود با امپرياليسم روس مبارزه می کرد که امروز ايران مستعمره ی رسمی آن کشور است نه آمريکا و حرف مفتی چون ادعای آگاهی و هشياری داشتن که اگر حتی دو گرمی هم از اين دو در سر اين بزرگان بود، بيست و هشت سال بازيچه دست مشتی ملای غارنشين و بيسواد نمی شديم، امروز هم اسير چنگ پست ترين و عقبمانده ترين نظام بشری روی زمين متعلق به آنان نبوديم که خجالت کشيم حتی خود را ايرانی معرفی کنيم. پس به حال خود گرييم که ما در عراق شکست خورديم نه آمريکا


با سپاس از آقای دکتر امير سپهر ( حزب ميهن ) 1

<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>

من که يک مارکسيسم لنينيسم هستم
برای اولين بار عدالت اجتماعی را در
مکتب اسلام يافتم و پس از آن به
سوسياليسم رسيدم


03 Juni 2007

! برای خروج از بحران رژیم اسلامی ایران، راه عقلانی را برگزینیم

تقریبا چهار سال است که آژانس بین المللی انرژی اتمی و شورای امنیت سازمان ملل دربارۀ فعالیت های اتمی ایران گزارش ها و قطعنامه های مکرر صادر میکنند که تنها نتیجه شان وخیم تر کردن بحران اتمی ایران بوده است. آخرین پرده از این باصطلاح «گفتگوی کرها» گفتگو میان دو نظامی که از دو منطق متضاد پیروی میکنند – یکی از منطق دموکراتیک و دیگری از منطق خود کامگی دینی – تشدید فعالیت های غنی سازی اورانیوم حکومت ایران بوده است. اما، هدف دولت ایران از تشدید این فعالیت ها یا در واقع از به چالش کشیدن جامعۀ جهانی چیست؟ مادام که جامعۀ جهانی در اتخاذ راهبردی روشن در قبال این چالش به کژراهه برود، دیکتاتوری مذهبی حاکم بر ایران خود را در امان از ضربات مرگبار خواهد دید. این رژیم خود را در امان از حملاتی احساس خواهد کرد که آن را رویا روی وظایف و مسئولیت هایش در زمینۀ حقوق بشر قرار میدهند. یعنی: رویاروی وظایف و مسئولیت هایش در قبال حقوق مردم ایران که امروز بزرگترین دشمن این رژیم بشمار میروند.1

در سطح منطقه تشدید بحران رژیم اسلامی ایران عمق و گسترش بیشتری یافته است: از اراضی فلسطینی گرفته تا کوهستان های افغانستان، از لبنان تا عراق، کانون های آشوب و جنگ رو به توسعه اند. حزب الله لبنان زرادخانه اش را از نو کامل میکند و پیچیده ترین سلاح ها میان دمشق و تهران جابجا میگردند. ارتش آمریکا توان و تهدید نظامی اش را به رُخ میکشد و اینجا و آنجا گروه های گمنام اسلامگرا بطرزی غافلگیر کننده به رشد سرطانی خود ادامه میدهند.1

در این فضای مسموم هرکس به فکر منافع خود است و هیچکس به ارزش ها و آمال اش نمی اندیشد: برخی با اشاره به باصطلاح پیچیدگی مسایل خاورمیانه در دفاع از گفتگو با کسانی مدیحه سرایی میکنند که پیشه شان جنایت و تبهکاری مضاعف است. و برخی بالعکس ظاهرا آماده اند تا شمشیر از نیام برکشند. در این اثنا اما روحانیون حاکم بر ایران اورانیوم غنی میکنند، بی آنکه یک کیلو وات برق تولید کنند و همزمان مردم ایران در کام فقر و منطقه در بحرانی وخیمتر از پیش فرو میروند.1

آیا در تناقض سترون باید همه چیز را از دست رفته دانست؟ در این کشاکش اراده ها که با روی کار آمدن اسلام سیاسی و هم پیمانان مارکسیست آن در ایران آغاز شده، آیا باید بر شکست عقلانیت در مقابل نابخردی صحه گذاشت؟ آیا امید به آینده بیهوده و عبث است؟ پاسخ من قطعا به این پرسش ها منفی است. تنها راهی که در این سالهای در برابر حکومت اسلامی ایران هرگز آزموده نشده است همانا قرار دادن آن در برابر مسئولیت هایش، آنهم نه فقط در زمینۀ تکثیر سلاح های کشتار عام و تروریسم، بلکه بطور مشخص در حوزۀ حقوق بشر بوده است. امروز خطری که رویارویش قرار گرفته ایم خطر دولت های غیر مسئول و بی کفایت است. در این بین، دولت دینی ایران که بر میل بیمارگونۀ شکوهی جعلی و خطرناک استوار شده نماد بارز بی کفایتی و بی مسئولیتی است. برای درک این مطلب کافی است نحوۀ ادارۀ فاجعه آمیز امورجامعه توسط این رژیم را با درآمدهای سرشار نفتی اش مقایسه کنیم. در ترازنامۀ سی سالۀ این رژیم هیچ چیز از آن شریکی قابل اعتماد نمیسازد. برای چنین حکومتی آدمی وسیله است و حق، مرحمت و امتیاز. گفتگو سپر دفاعی است و جنگ نعمت و فرصت طلایی. در برابر چنین حکومتی تنها سلاح موثر و مشروع اراده و قدرت مردم است.1

ازنظرفرهنگی حافظۀ جمعی ایرانیان پیچیده است. این حافظه هم از انقلاب مشروطه تاثیرپذیرفته هم از نهضت ملی شدن صنعت نفت، هم مخالفت های خشونت آمیز دهۀ ۱۳۴۰ علیه اصلاحات نوسازانه را به یاد دارد و هم موج اسلامگرایی مارکسیستی سال ۱۳۵۷ و سرانجام شکست اصلاحات دینی سالهای اخیر را. در این فاصله، اما، نسل تازه ای در ایران پا به حیات گذارده که در واقع پادزهر بلا و بیماری است که گریبان ملت ایران را گرفته است. از نظر سیاسی روزی نیست که پیشروان اقوام و شهروندان ایرانی در دفاع از آزادی و حقوق خود رویاروی حاکمان مذهبی نایستند. ایران فردا از آن همین پیشروان است. آنان به جهان آزاد چشم دوخته اند و برجهان آزاد است که نگاه خود را متوجۀ آنان کند.1

دراین کشاکش اراده ها، اروپا نقش کلیدی ایفا میکند و در دل اروپا این فرانسه یا در واقع روح و حکمت فرانسوی است که بر جهان پیرامونش پرتو می افکند. اپوزیسیون دموکرات ایران با علم به همین غنا و به نقشی که میخواهد به منظور حل بحران کنونی ایران ایفا کند اروپا و فرانسه را در مرکز چالش های که پیش رو دارد، قرارداده است. در همین فرانسه، که روزی به ستاد فرماندهی خمینی تقلیل یافته بود، باید همۀ توان و نیروها را برای آزاد کردن زندانیان سیاسی، دانشگاهیان و روزنامه نگاران در بند در ایران تجهیزکرد. در همین فرانسه باید اتحادیه های کارگری را به همبستگی و برادری با کارگران و زحمتکشان کشورم فراخواند. در همینجاست که باید زنان اروپایی را نسبت به سرنوشت میلیونها نفر از هم جنسانشان در ایران حساس نمود که برای بازیافتن حقوق و منزلت انسانی شان می رزمند. در همین فرانسه است که باید از مراجع بین المللی خواست تا رهبران حکومت اسلامی یا در حقیقت طراحان قتل های پرشمار سیاسی در اروپا را تحت پیگرد قانونی قرار دهند. دفاع از حقوق بشر، چنانکه رئیس جمهوری فرانسه نیکلا سرکوزی اعلام کرده، «الویت فعالیت دیپلماتیک فرانسه در جهان است.» تاریخ بازگواهی خواهد داد، چنانکه فروپاشی رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی و سقوط اتحاد شوروی گواهی داده اند، که بدون پشتیبانی جامعۀ جهانی هیچ ملت ستمدیده ای نتوانسته حاکمیت ملی خود را بازیابد.1

ازاینرو، خطاب به اراده ای که اینک اولویت سیاست خارجی فرانسه را تعریف میکند، میگویم: در دفاع از صلح، از ثبات و از منافع عمومی و برای حل بحرانی که رژیم اسلامی ایران پدید آورده و امروز بنیاد بحران منطقه شده راه سومی را بیازمائیم که کم هزینه ترین و در عین حال پربارترین راه است: بیائیم با هم در مقابل حکومت اسلامی ایران از ارزش های جهانشمول حقوق بشر که مایۀ دلبستگی و فصل مشترک همگی ماست دفاع کنیم.
1


چهارشنبه 9 خرداد 1386

24 Mai 2007

Thank you Daimler Benz!

Thank you for selling your super cars to Islamic Gestapo's to be used on the manner you see! Thank you to be on the side of Iranian people and supporting Democracy through regime change.

These pictures are going around the world. We are sure other repressive regimes will see how useful your cars are and will order more to you.

Please feel free to use these pictures for your vehicle advertisements. It just shows how practical your cars are! From office to the torture chambers!

As for Iranian people, don't expect sympathy from them when the regime is changed in Iran . A list of Mullah supporters has been compiled. These companies will be on the black list of the Iranian people.

Rest assure on this issue.

Again, thank you for your support of thugs who have imprisoned our fellow Iranians inside Iran .
When will European nations stop dealing with killer Mullah's in Iran ?




18 Mai 2007

اِی ملّت ایران کهن


ای ملت ایران کهن شورو شرت کو؟ ---------- از دام برون آی و بپر، بال و پرت کو؟

فرهنگ جهان ریزه خور خوان تو بوده است---------- آن سفره ی گسترده ی بس پر ثمرت کو؟

گفتی که وطن تاج سر توست همیشه---------- له گشته وطن، عشق به این تاج سرت کو؟

روییده در این مزرعه اشجار زیانمند ---------- ای صاحب این مزرعه داس و تبرت کو؟

بودند نیاکان تو سر چشمه ی غیرت ---------- آن همت و آن غیرت ارث پدرت کو؟

در سینه ی تو، آتش زرتشت نهفته است ---------- کو قلب تو؟ آتشکده ی پر شررت کو؟

قلب تو شد آماج سنان و تبر و تیر ---------- در پهنه ی پیکار، کمان و سپرت کو؟

دزدید خمینی همه تاج و کمرت را ---------- بر خیز و بپرس آخر، تاج و کمرت کو؟

ای بانی اندیشه ی «آزادی انسان» ---------- آن کورش تو، مرد حقوق بشرت کو؟

دستار بسر گشته سپهداروسپهبد ---------- پس نادر شمشیر زن و شیر نرت کو؟

تو مادر یعقوب و ابو مسلم و زالی ---------- آن رستم و فردوسی بس مفتخرت کو؟

خاموش منشین در بر بیداد ستمگر ---------- کو فرّخیِّّّت؟ عشقی پرخاشگرت کو؟

گفتی که تویی پیرو آیین «مصدق» ---------- پس پیروی از رسم و ره راهبرت کو؟

برخیز و بنای ستم و ظلم فرو ریز ---------- آن بابک و آن کاوه ی پر شور و شرت کو؟

دژخیم پسرهای برومند تو را کشت ---------- خونخواهیت از کشته و خون پسرت کو؟

ای شیر ژیان بیشه شده لانه ی روباه ---------- آن نعره ی جانانه و توپ و تشرت کو؟

تا چند به تاریکی این شام نشینی ---------- یک لحظه بیندیش که صبح و سحرت کو؟

شعر از آقای دکتر ناصر انقطاع


25 April 2007

خدايی که ملای ايرانی از آن سخن می گويد، خود اهريمن است

ننگ آن خداوندی که ملا آنرا تبليغ می کند


در فرهنگ نوشتاری و گفتاری ما بسياری از واژگان معنای مجازی دارند. يکی از اين واژه ها، واژه روحانيت است. روحانی و روحانيت در تمامی فرهنگها و در نزد همه ی ملتها به افراد و قشری معنويت گرا گفته می شود که از تعلقات اين جهانی بريده، به دور از دنيای مادی و جلوه های آن، در گوشه ای اعتکاف گزيده و به عبادت پروردگار خويش مشغولند. يا کسانی که برای کسب رضايت خداوندی، تمامی جوانی و عمر خود را صرف خدمت و يا تلطيف روح بندگان او می کنند. از اين رهگذر هم، مالک قلوب مؤمنان گشته، بی تاج و تخت، پادشاه حقيقی مردم باورمند می شوند

روحانی اما در ايران به مشتی بيکاره و انگل گفته می شود که کاری ندارند جز خانه نشينی و تن آسايی. عناصری بيسواد، پسمانده، تنبل و زنباره که در تمامی عمر حتی يک روز هم کار نکرده اند. هيچ نقشی هم در کار و توليد نداشته، در طول تاريخ هم همواره زالو صفت از دسترنج مردمان بدبخت ارتزاق کرده اند. روحانی ايرانی تنها رسالتی که برای خود می شناسند، نه خدمت به بندگان خداوند، بلکه پاسداری از جهل و هر چه نادان نگاه داشتن آنان است. تمام قدرت و استعداد خود را هم صرف همين کار می سازد. يعنی صرف گسترش جهالت و خرافه پرستی. چون فلسفه ی وجودی و تداوم زندگی انگلی اين قشر زائد و بی فايده در گرو اين امر است

فقط در سايه ی همين جهالت است که ملا می تواند بياسايد و همچنان از بی خبران سواری گيرد. اين ويژگی هايی است که روحانی ايرانی دارد. به جز چند استثناء هم، اين ويژگيها که برشمرده شد، در مورد تمام کسانی که در ايران نام روحانی را با خود به يدک می کشند، صدق پيدا می کند. بزرگترين تفاوت روحانی وطنی با روحانی ساير ملل، رسالت اجتماعی است که ملای ايرانی برای خود قائل است و از همه مهمتر اعمال وحشيانه ای است که بنام خدا انجام می دهد. کرداری سبعانه که تشابهی به کردار روحانی هيچ دين و آيين ديگری در جهان ندارد. نه بودايی، نه يهود و نه نصارا و نه حتی اسلام اصلی، يعنی اسلام اهل سنت

از قبيل صدور حکم زندان و بند و شلاق و سنگسار و کور کردن و دست و پا بريدن و اعدام و تجاوز و مصادره ی هستی مردم ... از همه ی اين اعمال هم شرم آور تر حکم تجاوزی است که آنرا بنام خدا صادر می کند. روحانيت ساير ملت ها نقششان در جامعه حال دستکم بصورت ظاهر هم که شده، بالا بردن سطح معنويت مؤمنان است، نه اينکه حکم تجاوز به دختر بچه های معصوم نه ساله صادر کنند. آنهم با جاری ساختن خطبه ی عقدی بنام پروردگاری که مثلآ بايد دوستدار بندگانش باشد. نگارنده اعتقاد دارم که هيچ عمل اين طايفه ی ضد خدا شنيع تر و جنايتکارانه تر از اين بالغ دانستن کودکان نه ساله و حکم تجاوز بدانان صادر کردن نيست

اين عمل ننگين و شرم آور نه دين داری و اعتقاد به خدا، بلکه اصلآ در حکم آب دهان انداختن به صورت انسان و انسانيت و بزرگترين توهين به خداوند است. آخر اين چگونه خداوندی است که تجاوز شنيع و چندش آور يک گردن کلفت بی شعور و معنويت به يک کودک معصوم را روا می دارد. اين کدامين خداوند است که اجازه می دهد بنامش يک انسان نمای پست و بی شعور و جنايتکاری چشم همنوع خود را از حدقه بيرون کشد. اين چگونه خدايی است که با هر چه شادی و نشاط و سرور و زيبايی است سر دشمنی دارد. اين خدا چگونه فرهنگی دارد که در قاموسش هر گونه استعداد بندگانش برای خلق هر اثرهنری گناه و معصيت معنا می دهد. اصلآ اين خدای لعنتی از کدامين سياره ی نفرين شده ای آمده که بندگان خود را هميشه گريان و ماتم زده می خواهد

ننگ بر آن خداوندی باد که ملای ايرانی آنرا تبليغ می کند. خدايی که ملای ايرانی از آن سخن می گويد، خود اهريمن است. کسانی هم که خدای ملا ها را می پرستند نه ديندار و خدا پرست، که اهريمن پرست هستند. حال چه نادانسته و چه از سر منفعت طلبی. اميدی به گروه دوم نيست. اين گروه دانسته نه تنها دين و خدا و وطن و مردم خود، بلکه حتی شرف و حيتيت انسانی خويش را هم به ملا ها فروخته اند. بنابر اين ما را سخنی با آنان نيست. ليکن عده ای از هم ميهنان ساده ی ما هم هستند که فقط از روی کم آگاهی در قفس شيخ و ملا گرفتار آمدند. تا ما نتوانيم سطح شعور اين دسته از هم ميهنان خود را بالا بريم، آنان همچنان اسير خواهند بود. البته عده ای طفيلی بی خانواده و هويت هم هستند که برای ملا ها هميشه نقش تيغ کش و جلاد را ايفا کرده اند. اين دسته ی آخری نور چشمی های ملا ها هستند

زيرا که اساسآ حيات شيخ و ملا به جاهلان و طبقات پست اجتماعی گره خورده. اين قشر خوب می داند که هر چه مردم جاهل تر و عقبمانده تر باشند به همان اندازه مطيع تر خواهند بود.عاقل و فرزانه که به ملا سواری نمی دهد. فقط نادانها و واماندگان هستند که گوش به فرمان و ابزار دست اين قشر می شوند. اگر آنها قادر گشته اند که سده ها همچنان به حيات انگلی خود ادامه دهند، تنها و تنها با تکيه بر همين مردمان جاهل و بی فرهنگ بوده است و بس. اين طفيلی ها تيغه ی تيز دشنه ی ملا ها هستند. هر شاه و وزير و مصلح اجتماعی که در طول تاريخ اراده کرده تا نقش ملا را در ايران و در حيات اجتماعی ايرانيان بی رنگ سازد، خود را با ميليونها تن از اين انسان های جاهل مواجه ديده است. متعصبانی که معمولآ هم از تربيت نايافته ترين طبقات اجتماعی هستند. کسانی با گردنهای متورم از تعصب و با دهانهای کف آلود، که ملا ها آنانرا بسيج و به صحنه کشيده اند

تا با چوب و چماق و دشنه بيايند و از بيضه ی اسلام عزيز دفاع کنند. يعنی؛ در مقابل آن ايرانيان روشن ضمير و ترقی خواهی بياستند، که اتفاقآ خواهان بهبود زندگی خود همين افراد فلکزده و نابخرد هستند. به ديگر سخن، چنانچه ملا جماعت همواره توانسته بر شاه و وزير و روشنفکر و هر مصلح اجتماعی ديگری پيروز گردد، اگر اين طايفه قادر گشته که حتی از قوی ترين پادشاهان ايران نيز باج ستانی کند، تنها و تنها با حمايت همين جاهل ترين مردم ما بوده است. با پيشتيبانی و جانفشانی آن بيچارگان بی فرهنگی که همواره خود هيمه ی اجاق کباب روان و خرد خويش گشته اند

اين مطلب اخير را که آوردم بيشتر به قبل از انقلاب پنجاه و هفت مربوط می شود. انقلاب مچ ملا ها را باز کرده. آن بلوا گر چه در ظاهر برايشان پيروزی به همراه آورد، آن پيروزی اما در واقع پيروزی در ورود به پروسه ی شکست بود، به مثابه آغازی برای فصل پايانی. انقلاب شکوهمند پرده از رخسار زشت و ماهيت مخوف ملا ها بر گرفت. بيست و هشت سال جور و ستم و دزدی و جنايت و چپاول از پی آن کاميابی موقت، حتی به نا آگاه ترين مردمان ديروز هم نشان داد که روحانيت در ايران يعنی چه

حال ديگر آن خوابزدگان و حتی بعضی از آن طفيلی ها هم می دانند که اين انگل ها هيچ چيزشان اندک شباهتی به پرهيزکاران و مردان خدا ندارد. چون در عمل ديدند که اين قوم تا چه اندازه جنايتکار و دغلباز و خطرناک هستند. در اين مدت غافلان ديروزی هم با پوست و گوشت و استخوان خود حس کرده اند که ملا چه عنصر پليدی است. حس کرده اند که از الف تا يای اين کيش که اين قوم ضد ايرانی آنرا تبليغ می کنند، بدعت، دروغ، شرک و خرافه و حتی ضديت با خداوند است. فهميده اند که ارشاد مردم، دفاع از اسلام و خدا پرستی و ادعا هايی از اين دست، دروغهايی جز برای فريب و زراندوزی نيست. 1

اين نيمه بيداری به رايگان به دست نيامده. ملت ما برای برخاستن از اين خواب غفلت و رسيدن به دروازه ی حقايق، يکی از سنگين ترين هزينه های تاريخ خود را پرداخته و همچنان هم می پردازد. با اين بهای کمر شکن، ما حق نداريم که اين فرصت تاريخی را برايگان از دست دهيم

اگر تا سال پنجاه و هفت، حتی کمونيست ايرانی هم نقد از ملا را تاب نمی آورد، با آن بهای سنگين که فقط يک قلم آن جان و سلامت يک ميليون جوان برومند ما بود، اينک جو جامعه از هر نظر برای نقد اين خيل مفتخور و زالو صفت کاملآ آماده شده، حتی برای بی سواد ترين ها. بيسواد سواد ندارد اما کودن و کور که نيست. او خود می بينند که اين ارازل بر خلاف روحانيت ساير اديان و ملتها، چگونه هم شديدآ به دنبال مال اندوزی هستند، هم در پی شهوترانی از راه صيغه کردن زنان متعدد و هم اينکه اساسآ بدنبال قدرت و شهرت دنيوی. تا بدانجا که اصلآ خود را صاحب اصلی حکومت مادی و اين جهانی می داند

مردم خود شاهد هستند که حتی کله گنده ترين اينها هم که قاعدتآ بايد پرهيزکار ترين هاشان باشند، اصلآ بی هيچ شرم و حيايی بيست و هشت سال است بکلی از منبر و وعظ و روضه خوانی بريده و رسمآ به صدارت و وزارت و وکالت روی آورده اند. همه ی دارايی مادی اين جهانی مردم ايران را هم غصب کرده اند. بجای گوشه ی اعتکاف در کاخهای مجلل می زيند. از ماشين هايی استفاده می کند که همه ضد گلوله و از گرانترين های جهان است. عباهاشان هم چون هنرپيشگان هاليودی از ترمه و ابريشم ناب، در تمامی دنيا هم که مال و منال و ملک و قصر و برج و کمپانی دارند

پس، ما در اين فضای مناسب که آنرا با يکی از سنگين ترين هزينه های تاريخمان بدست آورديم، وظيفه ملی و تاريخی داريم تا با روشنگری های باز و بی تعارف، شر اين قشر انگل را از سر مردم ايران کم کنيم. طبيعی است که قادر نخواهيم بود چرک و زنگار صد ها ساله را يکشبه از مغز و روان هم ميهنانمان بزدايم. اين کاری عظيم و طولانی مدت فرهنگی است که عمر نسل ما بدان قد نخواهد داد. اما اهميت کار در اين نيست. مهم اين است که دستکم ما با شروع به ادای اين دين بزرگ ملی، هم راهگشا باشيم و هم اينکه در حد توان و بضاعت خويش، حنای اين خيل حقه باز را در نزد مردم کم رنگتر سازيم. ما اگر شجاعانه اينکار را شروع کرده و تا حدی اين تابو های پوچ و خرافی را بشکنيم، بی شک ديگران اين وظيفه ی فوق العاده مهم و ملی را پی خواهند گرفت ... 1

با سپاس از آقای دکتر امير سپهر ( حزب ميهن ) 1

<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>

خدا ناشناس از زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی


21 April 2007

! ما ایرانی ها حساب بلدیم


من یک ایرانی گروگان گرفته شده توسط روضه خوان های حاکم بر ایران هستم . ملوان انگلیسی هم نیستم که پاداش نقش بازی کردنم را هم بگیرم ! از همه حقوق انسانی ام محروم ام . با گرسنگی و فلاکت دست و پنجه نرم می کنم . از بامداد تا شامگاه دروغ می شنوم و یارای دم زدن ندارم و ...1
اصلا چرا دارم این ها را برای شما می گویم ؟! شما که بهتر از من می دانید حال و روز من و ما از چه قرار است . ولی وقتی می بینم این ریزه خواران سفره نجاست آلود ملایان این جا و آن جا حاضر می شوند و از کم خبری بعضی ها بهره می جویند و برای حقانیت این رژیم دست نشانده ( ! ) آمار و ارقام آن چنانی ارائه می دهند ، دلم آتش می گیرد . نمی دانید چگونه خونم به جوش می آید که دولت های پشتیبان این رژیم برای فریب افکار عمومی خودشان آمارهای این رژیم را در بوق هایشان می دمند و من ایرانی را به صِرف آن که به غُل و زنجیر کشیده شده ام ، ابله و بی سواد هم می شمارند ؟
فریادم هم به جایی نمی رسد که : بابا ! به خدا ما حساب بلدیم . تنها در یک لحظه بی خبری کتاب را از دستمان دزدیده اند !1
مثلا از همین « آمار راه پیمایی های میلیونی » چماقی ساخته اند که نفس مان را بگیرند . این دروغ ها بهانه ای شده برای کفش جفت کن های رژیم ملایان که از صبح الالطلوع تا بوق سگ بیایند روی خط های تلفنی رسانه های برون مرزی و یقه بدرانند که :1
و- بله ! ملت ایران عاشق دلخسته و سینه چاک دستار بندان است و چه و چه و چه ... مگر نمی بینید میلیون ها نفر در راه پیمایی ها شرکت می کنند و .... حالا هم از « پسته » گذشته اند و « هسته » می خواهند !1
و( ببخشید باید گفتم انرژی هسته ای ! )1
و- من یکی که هر چه نشستم و چرتکه انداختم نفهمیدم که این آمار « میلیون ها ایرانی » از کجا استخراج شده است ؟ ببینید شما می توانید سر در بیاورید ؟ البته با این فرض ها :1
و- - فرض کنید عرض خیابان آزادی ( آیزنهاور سابق ) سی و شش متر است . حالا بگوییم چهل متر .1
و- - فرض کنید در این خیابان هیچ درختی وجود ندارد و هیچ جوی آبی و هیچ بلواری در میان آن نیست و خلاصه یک برهوت کامل است . هیچ اتوبوسی هم در طول مراسم در کنار آن توقف نکرده است .1
و- - فرض کنید آن گونه هم که خود رژیم اعلام می کند راه پیمایان از میدان انقلاب ( بیست و چهار اسفند سابق ) تا میدان آزادی ( شهیاد ) ایستاده اند . به عبارت دیگر به طول پنج کیلومتر آدم آورده اند !1
و- خب این می شود دویست هزار متر مربع .1
و- حالا فرض کنید که هیچ کس در حال آمد و شد نیست و همه یک لنگه پا و سیخکی چسبیده اند به بغل دستی شان . یعنی هر کسی نیم متر جا را اشغال کرده است .1
و- خب حالا این ارقام را در هم ضرب کنید . می شود دویست هزار متر مربع ضرب در دو ( چهل متر ضرب در پنج هزار متر ضرب در دونفر ) یعنی چهار صد هزار نفر . یعنی چهار صد هزار نفر کیپ تا کیپ هم ایستاده اند و سرگرم دفاع از رژیم ملایان !1

و- حتا فرض کنیم که همه هم تهرانی هستند و اتوبوس اتوبوس آدم از دهات نزدیک نیاورده اند !1
و- می دانید در حال حاضر جمعیت تهران چقدر است ؟ دوازده میلیون نفر ! یعنی از دوازده میلیون نفر فقط چهارصد هزار نفر ( البته با فرض های بالا ) رفته اند راه پیمایی .1
و- این از تهران که بزرگترین شهر است و مردم اش نسبت به دیگر شهرها و شهرستان ها از رفاه نسبی تری هم بر خوردارند و جیره خواران رژیم در ان فراوان تر . اکنون خودتان حساب کنید وضعیت دیگر شهرستان ها را . خواهش می کنم حساب کنید ! آخه یکی باید بداند که « ما ایرانی ها حساب بلدیم . فقط کتاب خودباوری مان را دزدیده اند » !1
و- مهر بورزید و این ارقام را برای مجریان این رادیو و تلویزیون های لس آنجلسی ، مصاحبه شوندگان و مصاحبه کنندگان در رسانه ها ، شرکت کنندگان در اتاق های پلتاک و هر کسی می شناسید بفرستید . باور کنید جان مان به لب رسید از این آمارها فریبکارانه !1

یک گروگان ایرانی

20 April 2007

کيانوش سنجری

فراخوان کانون وبلاگ نويسان ايران- پن‌لاگ به تمامی نهادهای حقوق بشری برای نجات جان کيانوش سنجری

کانون وبلاگ نويسان ايران- پن‌لاگ از تمامی نهادهای حقوق بشری بخصوص کميساريای عالی پناهندگان سازمان ملل، درخواست دارد برای نجات جان کيانوش سنجری فعال سياسی، وبلاگ نويس و عضو کانون وبلاگ نويسان ايران که از بيم جان خود بعد از تحمل زندان، شکنجه و فشارهای گوناگون ناگزير به ترک غيرقانونی ازکشور ايران شده است و در وضعيت نامناسبی در کردستان عراق بسر می‌برد اقدامات لازم را جهت تامين امنيت و تسريع پذيرش پناهندگی او به عمل آورند.

کانون وبلاگ نويسان ايران، پن‌لاگ، از همه سازمان‌ها و نهادهای حقوق بشری تقاضا دارد، با توجه به شرايط نابسامان امنيتی در عراق، احتمال وجود توطئه از سوی دستگاه امنيتی نفوذی جمهوری اسلامی ايران در عراق برای بازگرداندن کيانوش سنجری به ايران، کارشکنی مقامات مسئول پناهندگی و يا هرگونه خطر ديگری در روند پناهندگی ايشان، به ياری کيانوش سنجری بشتابند.

کانون وبلاگ نويسان ايران پن‌
لاگ
‌

02 April 2007

هشداری بخودمان

سیاست هویج و چماق،1

نوکران بیگانه در لباس استادان دانشگاه ...، 1

و آینده ایران


در موقعیت مخاطره آمیزی که امروز کشور ما در آن قرار دارد هشداری بخودمان ضروريست، چرا که ايرانمان در موقعیت بسیار حساس و خطرناکی قرار گرفته است. از یکسو کشورهای غربی و در راس آن امریکا بطور طبیعی بدنبال منافع خود هستند و از سوی دیگر هم جمهوری اسلامی بدنبال تضمین برای ادامه حکومتش؛ و در هیچ کجای این معادله نه از منافع ایران خبری است و نه از آینده ای برای جوانان و مردممان که سالهاست در زیر فشار طاقت فرسای این حکومت قرار دارند.1


در داخل ایران

گروههای ائتلاف حکومتی بر علیه یکدیگر وارد کارزار شده اند،1

رئیس تشخیص مصلحت برای مصلحت خود و اعوان و انصارش به توطئه های بیشتری مشغول است،1

رئیس گفتگوی تمدن ها با هزینه بیت رهبری در کلیساهای کشورهای مختلف به دلالی و واسطه گری اشتغال دارد،1

تعدادی را هم بدیار غرب و خاصه امریکا راهی کرده اند که بازی رفراندوم و حقوق بشر را برای جلوگیری از هم بستگی ایرانیان خارج از کشور براه بیاندازند؛

و بقیه هم به نسبت فرومایگی خودشان هر یک با شکلی از تزویر و ریا به خدعه و نیرنگی دیگر که در نهایت هم هدف مشترک همه آنها بازگشت بقدرت و هم نگهداری حکومت است برای چپاولی بیشتر.1

در خارج از ایران نیز مامورانی که پیشترها لقب "آشپز"، "دربان"، "درشکه چی" و...، را یدک می کشیدند امروز در کسوت استادی دانشگاه، رئیس فلان مرکز تحقیقاتی، رئیس روابط آشتی و دوستی ایران و ...، همچنان در انتظار هر تکه استخوانی که از سوی قدرت ها پرتاب شود بدریوزه گی ایستاده اند که از پیش کسوتان خودشان یعنی همان آشپزها و دربان ها و درشکه چی ها عقب تر نباشند وبانجام وظیفه مشغول شوند.1

مردم ایران نیز که ناامیدی و یاس دوران هشت ساله اصلاحات گریبانشان را رها نکرده است همچنان وحشت زده از ریسمان سیاه و سفید واهمه دارند و در این آشفته بازاراست که باید این سئوال کلیدی را مطرح کرد که امروز و در این وانفسا چه" باید کرد؟"1

امروز برای ما ایرانیان"چه باید کرد"، مبحث بسیار پیچیده ،گسترده و قابل تامل فراوان گشته است چه باید کردی که امروز ما و فردای بچه هایمان بدان گره خورده است چه باید کردی که در سالهای دراز قرن بيستم و خاصه در این دوره سیاه کنونی پاسخی برای آن نبوده است.1

امروز در حالی که ایرانیان و قدرت های بزرگ جهان منافع مشترکی پیدا کرده اند، بهترین زمان برای دوباره اندیشیدن است که بتوان برای رهائی از حکومت استبدادی مذهبی جمهوری اسلامی کمر همت بست، طرفه زمانیکه ممکن است اگر از دست برود یکبار دیگر جمهوری اسلامی با فروش باقیمانده ایران به سازشی ننگین تر از قردادهای گلستان و ترکمانچای برسد - همانگونه که آخوندهای آن زمان نیز همان کردند.1

ا"چه باید کرد" ما، امروز و بیش از هميشه، به نحوه برخورد و عملکرد تمامی ما ایرانیانی باز می گردد که فارغ از هر نوع اختلافی بتوانیم "باهم" و با "حق داشتن اختلاف در فکر و عمل" بر بودن و موجودیت ایران و نبودن تمامیت، موجودیت و کلیت رژیم جمهوری اسلامی به گفتگو بنشینیم و سپس به عمل بپردازیم.1

زمان بسیار تنگ است و اجازه ندهیم تاریخ، ما را بیشتر از این مورد بازخواست قراردهد.1


انجمن پژوهشگران ايران

18 März 2007

فرهنگ پشت حجاب





فرهنگ پشت حجاب





((چيزی بد تر از دوزخ بر سرت خواهد آمد ،افسانه خواهی شد ! ( آلفاويل ) ژان لوک گدار ))




در اينکه آيا بنويسم يا ننويسم مردد نمانده ام، مشکل در اين است که چگونه بنويسم ! --- چگونه ؟ = که نوشتارم توليد سوء تفاهم نکند ! به اهانت تعبير نشود ! ابدآ قصد توهين به کسی را ندارم. قصدم نشان دادن کثافات فرهنگی است. حتا خودم را نيز مسـتـثنی نميکنم ! من نيز يک ايرانيم، از آن دو آتشه ها ! يقينآ دامان خودم نيز به اين چرک های فرهنگی آلوده است. در اين نوشتار نه تنها هدفم دشمنی با کسی نيست ،حتی قصد کنايه زدن نيز ندارم. کنايه و دو پهلوگويی کار من نيست. بی باک تر از آن هستم که نتوانم حرفم را بزنم. اگر مرادم شخص و گروه خاصی بود بی پرده نام ميبردم. آخر ما ايرانيها بيان هر واقعييت وهر انتقادی را به نيش زدن و دشمنی تعبير ميکنيم و با ضد انسانی ترين و ضد فرهنگی ترين شيوه ها ميخواهيم دمار از روزگار انتقاد کننده در آوريم

بسيار طبيعی است که با چنين فرهنگ فحش و تهمت و انتقام، هيچکس را ازترس آبرو، زهره ايراد و انتقاد نميماند. وقتی هم که شجاعت انتقاد نباشد،طبعآ کار به غيبت و بدگويی ميکشد. نبايد اما از ترس تهمت و بهتان به غيبت روی آورد. از برشمردن آلودگيها فرهنگی نبايد هراسی بخود راه داد. به کسانی که با ترساندن از قدرت پرونده سازی و فحشای کلام خود باج ميخواهند، باج دادن خيانت به حقيقت است. اگر بيان واقعييتهای تلخ موجود، نفرت و فحش و ترور شخصيت برايمان بهمراه داشت، خشمگين که سهل است! حتا چهره هم ترش نکنيم ! ما با يک عده مريض سروکار داريم، بيماران فرهنگی. از فحش و بد و بيراه گفتن بيمارکه نبايد آزرده شد

ميخواهم برای يکبار هم که شده تعارف را بکناری نهم. چرت بعضی هارا پاره کنم و پرده از رخسار چرکين اين فرهنگ دروغين برکنم،اين چهره ی کريح را يکباربدون صورتک نشان دهم. در بين ما ايرانيان نيز انسانهايی با فرهنگ وجود دارند که از فروزه های اخلاقی فراوان بهره برده اند. در همين آغاز ميگويم که قصد جسارت بدانانرا ندارم. ميدانم که آنها از اين نوشتار من، نه مکدر، بلکه خرسند نيز خواهند شد. ليک تعداد آنها خيلی کم است ، خيلی ! بد بختی ما هم درست در همين است. به همين دليل بسياری از اين نوشتارخوششان نخواهد آمد. من فقط چوب را برداشته ام، در اين ميان هرآنکه بی فرهنگتراست فرياد بيشتری خواهد زد! اما چه باک ! مرا با مصلحت انديشی چه کار! برای خوش آمد هيچکس چشم بر واقعيّيت ها نبايد بست. آنچه را که حس ميکنم و ميبينم مينويسم. زيرا سخت معتقدم که

اين دليل نميشود که چيزی که همه آنراخوب بحساب بياورند، چيز خوبی باشد، و يا چيزی که همه آنرا بد بدانند واقعآ بد باشد!1

تعريف و تمجيد دروغين از فرهنگ خودی ديگر بس است ! ما درحالی خود رابسيار آگاه و مترقی ميپنداريم که عقب مانده ترين مردم دنيا بشمار ميرويم. حق هم دارند که ما را وحشی و بی تمدن بدانند . آخر در کدامين نقطه اين عالم انسانها را در زمين فروکرده و با سنگ سر و صورت وی را خرد ميکنند ؟ کجای اين دنيا چشم انسان سالم را از حدقه بيرون ميکشند، و در کدام کشور دست چپ و پای راست آدميان را می برند و يا انگشتان دستش را قطع ميکنند ؟ رخسارچرکين فرهنگ ما که در پس حجاب های خوشرنگی از تمدن و تجدد دروغين پنهان شده همين است. گول کراوات و لباسهای رنگين و مدارک نان آور دانشگاهی وگنده گويی عده ای ايرانی هم وطن را نخوريد! همه آنها اين آبرو ريزی را ميبينند ونه تنها شرم نميکنند، بعضی از آنها با ملايان همکاری هم دارند و به ايران رفت و آمد هم ميکنند. آنها بلحاظ شخصيتی تفاوتی با اين آخوند های اوباش ندارند. برويد و از آنها درخواست کنيد که در يک تظاهرات آرام و بی خطر بر عليه رژيم شرکت کنند، ببينيد آن با فرهنگ ها! به ريشتان ميخندند يا نه ؟ اگر حتا ده درصد ما فرهنگی بالنده تراز کميته چی ها و پاسدارها داشتيم،عمر رژيم حتا به پنجسال هم نميرسيد. بنا بر اين ،شهريگری ما مغز و محتوا ندارد. تمامی اين تجدد تصنعی است

ما بخيال خود تصور ميکنيم که ديگران چهره ی نازيبای مارا نميبينند. اما مانند تمامی شئونات ديگر زندگی فقط خود را ميفريبيم. ما ساليان درازی است که به اين خود فريبی و پنهان کردن خود خو گرفته ايم. چرا پرده پوشی کنيم که امروزه در خيلی از کشورها به ايرانيان خانه اجاره نميدهند. بسياری از کارفرمايان ازاستخدام مردم ما سر باز می زنند، و حتی پاره ای از رستوران ها جوانان ما را بدرون راه نميدهند. در اين ميان چه کسی مسئول و مقصر است، ملايان ؟ آمريکا ؟ کارتر و تونی بلر و ژاک شيراک و اتحاديه اروپا ؟ يعنی بجز خودمان،همه ی جهانيان با ما سر عناد و دشمنی دارند ؟ و اگر چنين است چرا ، مگر ما چه کرده ايم ؟ ما متمدن و پيشرفته و مدرن وبا معنويّت هستيم، ليک جهانيان همه کورند و اينهمه سجايای اخلاقی ما را نمی بينند ؟ گناه اين را ديگر نميتوانيم به گردن ديگران بيندازيم، اينها ناشی از رفتار ناهنجار و شرم آورهم ميهنان مترقی و جلای وطن کرده ما در خارج است! همان عده ای که به اصطلاح خود را با فرهنگ ميدانند و از دست ملايان بی فرهنگ به خارج گريخته اند

جمهوری کثيف ملايان، در ايران بسيار متمدن ما ؟! بيست و پنج سال بی شرافتی ميکند، ميکشد و چپاول و تجاوز ميکنند اما باز هم بر سر کار ميماند، چرا ؟ زيرا که ما روح جمعی نداريم. ميهن پرستی نداريم. مردم دوستی نداريم. غرورملی نداريم. اخلاق اجتماعی نداريم. انصاف نداريم. شجاعت اخلاقی نداريم. صداقت نداريم. هوئيت ملی نداريم. خود را خيلی ارزان می فروشيم. متکبر و عقده ای هستيم. دروغگو و پشت هم انداز هستيم و برای دستيابی به شهرت و مقام هم براحتی وجدان و شرافت و غرور و صداقت را بزير پا مينهيم، و بر روی هر فروزه اخلاقی آب دهان می اندازيم

اين بارک الله و ماشاالله های دروغين چشم ما را بر حقيقت وجودمان بسته است. تعريف و تمجيد از خود ما را بجايی نرساند و نخواهد رساند. تا متوجه بيماری خود نشويم بدنبال درمان نخواهيم رفت! ما تا ندانيم که نميدانيم، هميشه نادان خواهيم ماند! يک نفر بايد که خطر کند و ما را آنگونه که هستيم به خودمان بشناساند. تا بدانيم که بيشتر ما ايرانيها انسانهای بی معنويتی بيش نيستيم. تا بدانيم که برای ديدن يکی از آن ايرانيان بد که دائم از دستشان ميناليم فقط بايد در آينه بنگريم و بس. تا بدانيم که نيازی به تغيير تمامی مردم جهان نيست، ايراد از خود ما است،آنهم از تک تک ما ! ازمن، از تو، از او، و از ما و شما و ايشان! آگاه باشيم که ما ملت درمانده ايران بجز خودستايی و خود فريبی، هيچ قابليّت ديگری نداريم ! و از نظر فرهنگی عقبمانده ترين ملت جهان بشمار ميرويم. اگر اينچنين نبود که بيست و پنج سال ننگ تحمل نميکرديم. اين توهين و خفت و بد نامی را هيچ مردمی نمی پذيرد، الا يک ملت نادان و بی هويت و لاابالی

ما با آن هيکل های نا موزون از نظر ظاهرخود را زيبا ترين مردمان جهان بحساب می آوريم. اين نيز فريب و پندار باطلی بيش نيست. از نظر شعورخود را فرهيخته ترين ملت جهان ميدانيم. هرايرانی خود را يک دانشمند بحساب مياورد، در حاليکه هيچ چيز نميداند، هيچ چيز! اينها تمامآ دروغ محض است. تلقين بخود تمامی ذهن و انديشه ما را در تارعنکبوتی از تلقين و ريا محبوس کرده است. ما اين دروغ ها را آنقدر گفته و شنيده ايم که در ذهن بيمارمان به حقيقت تبديل گشته است. در اين فرهنگ کهنه و منحط ، واقعيّت جای دروغ، و دروغ جای واقعيّت راگرفته است ! تا آنجا که اينک بزرگترين دروغ و نيرنگ همانا حقيقت ما است! هرزمان که کفگيرمان به ته ديگ اصابت کرده فورآ بسراغ کوروش و داريوش رفته ، تاريخمان را به رخ ديگران کشيده ايم

اين بحث های ميتولژيکی و در بدر در بيابانهای بی آب و علف بدنبال کتيبه و خط ميخی گشتن ديگر حال آدمی را بهم ميزند.اينروزها با وجود اينترنت و صدها فرستنده ماهواره ای تلويزيونی، چه کسی اصلآ فرصت وحوصله تاريخ خواندن دارد. در جهان مدرن امروزی همانگونه که شخص در جامعه احترام وموقعيت ممتاز خود را از ايل و عشيره و نژاد خود کسب نميکند ، احترام به هيچ ملتی هم ناشی ازگذشته تاريخی آن ملت نيست ؟ گذشته از اين، بسياری از افرادی که تاريخ و تمدن کهن ايران را ميستايند، خود آدمهای لات و چاقوکشی بيش نيستند که شخصآ حتی بوئی هم ازآن مدنيّت به مشامشان نخورده است

دليل عقبماندگی خود را از فرهنگ عربی ميدانيم، اين هم يک دروغ ديگر است. اگر شيخ و ملا را نماينده فرهنگ عرب بدانيم، بايد توجه کنيم که آنها در ايران رشد کرده اند نه در سرزمينهای عربی. شيخ و ملای بی حيثيت ايرانی، فرهنگ هزاروچهارصد سال پيش عرب را ترويج ميکنند، نه فرهنگ اکنونی آنانرا. در طول اين چهارده قرن فرهنگ عرب بطور کلی دگرگون شده است. ما هستيم که عقب گرد کرده ايم ، چون مدرن هستيم و خيلی روشنفکر داريم ! چون حسين باقرزاده و سيمين بهبهانی داريم. چون استاد شجريان و سياوش قميشی و ابی داريم ! عرب امروزی شباهتی به آن بدوی پا پتی چهارده قرن پيش ندارد

کسانی از ايرانيان از اينکه آنها را عرب بدانند دچار خشم و سرشکستگی ميشوند. ای بيخبران کجای کاريد ! خوب است بدانيد که اصولآ هيچ عربی تمايل ندارد که وی را ايرانی بحساب آرند.عرب، ايرانی بودن را مايع شرم خود ميداند ! کشورما است که تمامی ذباله های عرب را در خود جای داده نه بعکس. ايران عزيز و آهورايی! ما، مأمن تمامی تروريستهایی است که قادر به زندگی درسرزمين های عربی نيستند. زيرا در حال حاظر تمامی کشورهای عربی از ما متمدن تر هستند

نشخوار تاريخ دردی را از ما دوا نخواهد کرد. بسياری از تمدنها راه انحطاط پيموده و منقرض و نابود شده اند، و بسياری نيز از وحشيگری به تمدن و تجدد رسيده اند. ما ديگر بهيچ روی نه تنها شباهتی به آن ملت دوهزاروپانصد سال قبل نداريم، بلکه از زمين تا آسمان از مردمان بيست و پنج سال قبل هم فاصله گرفته ايم. هفتاد درصد از مردم ما که زير سی سال سن دارند اصلآ هيچ ذهنيّتی از دوران نظام پيشين ندارند. آنها تا بياد مياورند هميشه شلاق بوده است و بند و زندان ، سنگسار بوده است و کوپن و سفره هايی خالی از نان. کجا رفت آن غرور و نام نيک ما ؟ چه بر سرشوکت و اعتبار بيست و پنج سال قبل ما آمد ؟ چه شد آن احترامی که ايرانی در دوران محمد رضا شاه درجهان از آن برخوردار بود ؟ حقيقت تلخ اينستکه پهلوی ها ما را با زور متجدد و متمدن نگاه داشته بودند، تعريف درست ديکتاتوری خاندان پهلوی همين است! ورنه ما همينيم که هستيم. ديديم که از فردای انقلاب روشنفکری! برای سقوط رژيم شاه فقيد، هر روز بيش از روز قبل در جهان بی آبروتر و رسواتر شديم

تو برو با شهرام شب پره و شجريان و نقاشی مينياتوری که از مغولهای وحشی ياد گرفتی دلخوش باش و خودت را با فرهنگ بدان! نگارنده شخصآ، تا زمانيکه اين اوباش در ايران در قدرت باشند، شرم دارم از اينکه خودم را انسان بنامم، چه رسد به اينکه ادعا کنم که متمدن و با فرهنگم ! امروزه در سراسر جهان هيچ زندان را نميتوان يافت که در آن چند ايرانی محبوس نباشند. هيچ کشوری در دنيا وجود ندارد که در آن به زنان گريخته از زندان ملايان تجاوز جنسی نشده باشد، و کمتر خيابانی را در جهان ميتوان پيدا کرد که در پياده رو آن هيچ ايرانی گرسنه به خواب نرفته باشد، و يا اينکه شب را در کارتن به صبح نرسانده باشد. جهانيان امروز ما را با اين افتخارات ميشناسند! اين است حقيقت زمانه و حال و روز ما

حال تو بنشين و دردنيای دروغين خودت، خود را مدرن و متمدن بدان، و با خواندن اشعار صدمن يک غاز شاملو و، هذيانهای معلق درهپروت سهراب سپهری و، گوش فرا دادن به صدای ترياکی داريوش و، عربده های خماری ابی و، و مزخرفات آخوند مسعود فرد منش و، ترانه های هيچکس نفهم سياوش قميشی خودت را مترقی ترين آدم دنيا بحساب آور،و با آهنگ خليج هميشگی فارس عرب نشان! کشورت را آزاد شده بين! اين کار ديروز وامروزما نيست که ! سالهاست که اينکار را کرده ايم. کسی که دخترانش به شام و بصره و کوفه صادر شوند و شرف دفاع از هويت ملی خود را نداشته باشد، بايد که با آت و اشغال های بند تنبانی خود را بفريبد و بگويد که خيلی با فرهنگ است! اين دلخوشکنک ها سالها است که پاره ای از وجودش شده

ديگران رفتند و به آبرو رسيدند و ما در کنار آب رکناباد ترياک ماهان دود کرديم وغزل حافظ خوانديم. ملايان ملت و کشورت را به نابودی کشيده اند و شرف و آبرو برايت نگذاشته اند، اما تو از بزدلی و نادانی به درويشی و لاباليگری روی آوردی و خود را اهل معنويٌت !؟ و عرفان ميدانی. ناسيوناليستهای ديگر کشورها مخلصانه مبارزه کرده و کشور خود را آزاد کردند، و تو هنوز هيچ خبری نشده دعوای ميز و مقام داری و يا کار سياسی را در اين ميدانی که در شهرتوس با زير شلواری مامان دوز، زير درختی کهنسال لم دهی و به تحسين گرز رستم و گيسوی تهمينه و سبيل کلفت گرشاسب و بازوی ستبر گرسيوس بپردازی

آنکس که شبانگاه دزدکی ذباله خود را پشت ديوارهمسايه بغل دستی خالی کند، البته که انقلاب اسلامی ميکند ومی گريزد و خود را غير سياسی ميخواند. من عقده ای که سواد خواندن و نوشتن ندارم و آب بينيم را نميتوانم پاک کنم، بجای کمک و ياری بکسانی که کارسياسی ميدانند،خودم را دلقک کرده ام وسودای رهبری در سرمی پرورانم، کجا ميتوانم اخلاص و افتادگی و روح جمعی و گذشت و ميهن پرستی داشته باشم. شهوت مقام و عقده شهرت طلبی چه ارتباطی به ميهن پرستی دارد ؟ منی که اين حداقل شرف انسانی و وجدان را ندارم که بگويم درسال پنجاه و هفت اشتباه کرده ام، چه روشنفکری هستم و چه ارمغانی جز مسکنت و ماتم و دربدری ميتوانم به ملتم عرضه کنم. هرآنکه مترقی بودن را فقط در اخذ پناهندگی سياسی بداند و سپس با مارک و دلار و ليره برای پز دادن و يا خوشگذرانی با دخترکان فقير تن فروش هم ميهنش هرساله به کشورش مسافرت کند که شرف نميتواند داشته باشد. اينچنين کثافتی لياقتی بيش از جمهوری اسلامی ندارد. اين هاست ويژگيهای آن فرهنگی که تو بدان ميبالی و من از آن احساس خجلت ميکنم

اينجا در غربت، با هر هم ميهنی که برخورد کنيد، از وی خواهيد شنيد که (من با ايرانيها معاشرت نميکنم! ) زيرا هر ايرانی معتقد است که ديگر ايرانيان فرهنگ ندارند. اين ايرانيان بی فرهنگ چه کسانی هستند ؟ ای عزيزان! آن بی فرهنگها من و شما هستيم ! چنين است در مورد انقلاب ملايان، شخصآ آرزو بدل مانده ام که هم ميهنی شجاعت و وجدان را هادی خود قرارداده و با شجاعت بگويد که بله، من نيز در آن انقلاب شرکت کردم ليکن امروز از کرده خويش نادم و پشيمانم. تو پنداری که عده ای از کرات ديگر به زمين آمدند و خمينی را به قدرت رساندند و باز گشتند! هيچ ايرانی نه خمينی را ستايش کرده ، نه در انقلاب شرکت داشته ،و نه به استقرار جمهوری ملايان رای آری داده است. هيچ ايرانی هم خوشبختانه در شناسنامه خود حتی يک مهر انتخاباتی هم ندارد. در حيرت مانده ايم که آن چند ميليون نفری که جان فدای روح الله خمينی ميکردند، چه کسانی بودند ؟ آخر ما چراتا اين حد به خود دروغ ميگوئيم. ما تا شهامت نقد از خود را نداشته باشيم تا ابد در اين کثافات فرهنگی خواهيم لوليد

هيچ ملتی در جهان مانند ما بی معنويت و بی پرنسيپ نيست. اگر ميخواهيد حجاب ازاين فرهنگ اجتماعی کاذب برگيريد، کافيست که فقط از کسی انتقاد کنيد، فقط يک انتقاد ! و آنگاه به تماشای چهره عريان اين فرهنگ بنشينيد. ملاحظه کنيد که ايرانی که خود را با فرهنگ ترين ميداند،چگونه برای انتقام گيری شرافت انسانی خود را به هر دروغ و کثافتی می آلايد و از هيچ چيز هم شرم و حيا ندارد. در فرهنگ اجتماعی ما وجدان و انسانيت مجالی برای حضور ندارند. يا دوست هستيم و برای بزرگ جلوه دادن دوستمان هر دروغی را بر زبان جاری ميسازيم، و يا دشمن، که برای کوبيدنش به هر بی شرافتی و دروغ و دغا دست و زبان می آلائيم. در اين فرهنگ هيچ جای محترمانه ای برای دوستان و همسران سابق وجود ندارد

شخصآ کمتر زن و مردی را ديده ام که از پس جدايی نيز بهمديگر احترام و ارج نهند. هر طرف به ديگری دشنام داده و وی را به هزار عيب و ايراد متهم ميکند. چه زيبا گفت آنکه گفت در درون هر کدامی از ما دهها ضحاک و روح الله لانه دارند ! خود اما از وجود اين اهريمن های درون آگاهی نداريم. ما بی فرهنگ و عقبمانده و عاری از فضيلت های اخلاقی هستيم، اما کبر و نخوت جاهلانه چشم خردمان را کور کرده و قادر به ديدن اينهمه جهل و نادانی خود نيستيم. تمام اجزای وجودمان از دروغ و دغل و نامردمی تشکيل شده. با اينهمه نادانی خود را دانا ترين دانايان نيز ميدانيم. که اگر اينچنين نبود، بقول سعدی اگر ميدانستيم که نادانيم، ديگر نادان نبوديم ! بسياری از ما اگر ميتوانستيم چهره واقعی خود را در آيينه تماشا کنيم کارمان به جنون و خودکشی ميکشيد

چه بسيارند از مردم ما كه از شنيدن صدای آغاسی و آفت و سوسن بيش از آثار مندليف و اشتراووس و بتهون و شوپن لذت ميبرند. آنها اصولاً ازشنيدن آثار کلاسيک دچار دوران و تهوع ميشوند و چيزی از اين نوع موسيقي دستگيرشان نميشود. اما در حضورسايرين برای نشاندادن مثلاً مدرن بودن خود درد جانكاه گوش فرا دادن به اين آثار را تحمل ميكنند، تا مبادا ديگران آنها را امل و غير روشنفكر بحساب آرند. چنانچه اينگونه افراد را به تماشای آثار يك نقاش درجه پنجم كوچه نشين هم ببريد و مثلاً بر روی آن آثار فقط اتيكت وان گوخ يا سالوادوردالی و يا هر نقاش نامدار ديگری را بچسبانيد، باز هم از آنها هزاران تحسين و تمجيد خواهيد شنيد. حتی اگر تابلو ها را پيش از نشاندادن بدانها سر و ته هم كه كنيد، و بر روی آثار امپرسيونيسم، اتيكت كوبيسم و ناتوراليسم هم كه بچسبانيد، باز هم از اينگونه افراد تحسين خواهيد شنيد. زيرا حتا معنای نقاشی را هم نميدانند، چه رسد به سبك های مدرن اين هنر

شما از هر ايرانی سئوال کنيد که آيا فلان کتاب را خوانده است ؟ حتمآ جواب خواهد داد بلی. وقتی موضوع کتاب را سئوال کنيد، خواهد گفت که چون آنرا سالها قبل مطالعه کرده موضوع را بدرستی بياد نمياورد. موضوع کتاب را حتی دگرگونه نيز بيان کنيد، حرف خودتان را خواهد دزديد و فورآ خواهد گفت، بله، حال چيزهايی را بياد مياورم ! زيرا که ايرانی بايد همه کتابها را خوانده باشد، تمامی فيلم ها را ديده باشد، چند زبان خارجی بداند و به تمام نقاط جهان نيز سفر کرده باشد ! منزل وی نيز حتمآ بايد در شميران و جردن و قلهک واقع شده باشد. تمامی اينها را هم درعالم دروغ. مادام که در فرهنگ ما بزبان آوردن جملاتی که درهای شعور و معرفت را برويمان ميگشايد شرمندگی بحساب آيد، هرگز ازاين جهل و ننگ و بی هويّتی خلاصی نخواهيم يافت. جملات زيبايی چون » متاسفانه نميدانم ـ خير،نخوانده ام ـ نه، نديده ام و از همه مهتمر، لطفآ بمن نيز بياموزيد

سالها پيش از اين، آنزمان که کار ترجمه انجام ميدادم، روزی در يک دادگاه مترجم يک هم ميهن بودم ، جرم وی دزدی از يک فروشگاه و چاقو کشيدن بر روی مأمورينی بود که وی را بهنگام ارتکاب به سرقت دستگير کرده بودند. دادستان در کيفر خواست خواند که وی برای پنجمين بار است که به جرم سرقت از فروشگاهها محاکمه ميشود. او همچنين اشاره کرد که آن هموطن نازنين ما، 2 بار هم به همين جرم مدتی را در زندان سپری کرده است. وقتی رئيس دادگاه علت چاقوکشيدن وی را پرسيد، آن هم ميهن محترم جواب داد که اين فرهنگ ما ايرانيان است ! و وی نميدانسته که چاقوکشی بهنگام نزاع در کشورهای ديگر جرم محسوب ميشود ! کار من در آن دادگاه همانگونه که نوشتم، فقط ترجمه کردن بود. حق نداشتم در روند رسيدگی به پرونده دخالت و اظهار نظر نمايم

ليکن زمانيکه من با حالت غير طبيعی آخرين جمله متهم را که به توجيه چافو کشيدن وی مربوط ميگرديد ترجمه کردم ، رئيس دادگاه متوجه اين تغيّيرحالتم گرديد و از من سئوال کرد که آيا در کشور شما چاقوکشی امری عادی و متداول محسوب ميشود ؟ من که گويی مترصد بدست آوردن چنان فرصت طلايی بودم ، فورآ با عصبانيت و قاطعيّت تمام جواب دادم که خير، ايشان دروغ ميگويند. آن هم ميهن گرامی ، هرآنچه را که ميتوانست با مستهجن ترين واژه ها در همان دادگاه نثارم کرد! من آن فحش های چهارپاداری را ابدآ بدل نگرفتم و از ياد بردم، اما نکته ای که هرگز فراموشم نميشود و به همان دليل هم اين خاطره را برای بستن اين مقال می آورم، اين است که، آن عاليجناب دزد و چاقوکش، وقتی بهنگام خروج از صحن دادگاه بار ديگرمرا در راهرو دادگستری مشاهده کرد، ضمن فحاشی و تهديد فرياد زد که از ما ايرانيها بی فرهنگتر در دنيا وجود ندارد ! و براستی که چه درست گفت ! واقعييتی که آن طفلک از آن غافل بود اين بود که وی شخصآ تبلور عينی آن بی فرهنگی بود




! حال همگی ما ايرانيان کم و بيش همين است



(با سپاس از آقای دکتر امير سپهر ( حزب ميهن



توضیح : عکسها تزئینی است و از طرف اینجانب میباشد

23 Februar 2007

احمد باطبی


کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم می‌کند و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت زندانیان سیاسی در ایران است.1

طبق اخبار منتشر شده در رسانه‌های گروهی احمد باطبی نویسنده وبلاگ احمد باطبی به دلیل فشارهای روحی ورفتار نامناسب مقامات در زندان اوین دچار تشنج و حمله مغزی شده و به مدت سه ساعت در حالت کما به سر برده است.1
برخی منابع از انتقال او به بیمارستان نامجهز شهدا تجریش خبر داده‌اند.سال گذشته دو زندانی سیاسی اکبر محمدی و ولی الله فیض مهدوی در اثر اعتصاب غذا و عدم رسیدگی مقامات زندان جان باختند. کانون وبلاگ نویسان ایران (پن‌لاگ) خواستار اقدام فوری همه فعالان و سازمانهای حقوق بشر برای آزادی احمد باطبی و انجام معالجات لازم تحت نظر خانواده او می‌باشد.1
کانون وبلاگ نویسان ایران ( پن‌لاگ) از همه اعضای خود و دیگر وبلاگ نویسان دعوت می‌کند به هر طریق ممکن اعتراض خود را به ادامه بازداشت احمد باطبی بیان کنند.1
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن‌لاگ) توجه شورای حقوق بشر سازمان ملل و اتحادیه اروپا را نسبت به نقض سیستماتیک و وحشیانه حقوق بشر و وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب می‌کند و از آنها می‌خواهد که ادامه عضویت ایران در سازمان ملل را مشروط به رعایت حقوق اولیه انسانی مندرج در اعلامیه حقوق بشر نمایند.
1



کانون وبلاگ نویسان ایران(پن‌لاگ)1

18 Februar 2007

رضا شاه


در ۲۹ بهمن سال ۱۲۹۹ خورشيدی واحدهای تيپ قزاق به فرماندهی رضا خان ميرپنج برای آرامش و آرايش قوای نظامی و سرو سامان دادن به خلاء بوجود آمده پس از خروج نيرو های انگلستان به سمت پايتخت (تهران) حرکت کردند. اين حرکت بعد ها بدون پيش بينی قبلی ويا هر گونه توافق با هر بيگانه و يا غير به کودتا مبدل شد. پنج روز بعد تهران به تصرف نيروهای قزاق درآمد، دولت تغيير يافت و سيد ضياء الدين طباطبايی نخست وزير شد. دولت انگلستان که در مقابل عمل انجام شده ای قرار گرفته بود با دسيسه های متعدد در صدد ساقط کردن دولت سيد ضيا موفق شد کابنه او را در 100 روز سرنگون کند و از آن پس رضا شاه اين مرد ايران ساز و مردی که با عشق به ميهنش در غربت مرد و همان سرنوشت برای پسرش بجای ماند با خون دل و با قلبی آکنده از عشق به مدرنيزاسيون ايران پا جلو گذاشت و در 16 سال حکومتش چنان ايرانی ساخت که پس از 28 سال خرابی مداوم و بی وقفه از سوی "مردانی که به يقين از سوی انگلستان" بر سر کار آمده اند هنوز آثار سازندگی او و مدرنيزاسيونی که رضا شاه به ميراث به ايرانيان بخشيد پاک نشده.1

روحش شا
د و يادش زنده باد.1

27 Januar 2007

بلوف

بلوف بر سر مرگ و زندگی

در نگاهی ساده، به نظر می آيد که چنانچه اوضاع جهان به همين ترتيب پيش رود و از سوی رژيم هم تمهيدی بکار بسته نشود، حمله به ايران حتمی خواهد بود. اتفاق نظری در مورد آينده اين بحران ايران با جهان در ميان تحليلگران اوضاع سياسی ايران وجود ندارد. پاره ای با يکسره بی شعورخواندن سران رژيم اسلامی، وقوع يک جنگ را اجتناب ناپذير می دانند. عده ای بر اين باورند که چون آمريکا فعلآ درگير است، آغاز جنگی ديگر در آينده نزديک دور از ذهن است. عده ای هم اعتقاد دارند که اساسآ رژيم خود عمدآ اسباب حمله به ايران را فراهم می سازد

استدلال دسته اخير اين است که چون جمهوری اسلامی با يک بحران اقتصادی بيسابقه و روز افزون مواجه گشته، شديدآ هم از بحران مشروعيت رنج می برد، به تبع اينها خطر يک انفجار داخلی را حتمی می داند. چکيده ی تحليل اين دسته اين است که رژيم حتم دارد که اگر چاره انديشی نکند، سقوط خواهد کرد. از آنجا که قادر به مهار اين بحرانهای مرگ آفرين با پاسخگويی به مطالبات اقتصادی سياسی مردم نيست، پس، با توجه به تجربه ی جنگ هشت ساله، جنگی ديگر را يگانه راه خروج از اين جاده ی رو به مرگ می داند. يعنی، می پندارد اگر کشور مورد حمله ی خارجی قرار گيرد، مردم بار ديگر از مبارزه سياسی و مطالبات اقتصادی خود دست شسته، برای دفع دشمن خارجی در پشت سر رژيم خواهند ايستاد. 1

جدای از اينکه نگارنده نمی پذيرم که در صورت وقوع جنگ ملت در پشت سر اين رژيم بياستند و معتقدم که اصلآ اکثريت مردم در انتظار يک حمله هستند تا با ضعيف شدن رژيم باقی کار را خود انجام دهند، اين هم برايم قابل قبول نيست که جمهوری اسلامی عمدآ به دنبال جنگ باشد. حتی آن مورد اول، يعنی جهل سران رژيم به عواقب کار خود هم با عقل اينجانب سازگاری ندارد. نويسنده معتقدم رژيم ضمن اينکه کاملآ از عواقب کار خود آگاهی دارد، خواهان حتی يک برخورد مقطعی و کوچک هم نيست، چه رسد به جنگی تمام عيار. اين عناد و عربده جويی ها فقط بدين خاطر است که رژيم اطمينان دارد که فعلآ مورد حمله قرار نخواهد گرفت

قدرت نمايشی يا نظامی
پايوران جمهوری اسلامی در گذشته بکرات نشان داده اند که به هنگام پيکار و در ميدان کارزار نه شهامت دارند، نه قدرت و نه حتی اندکی غرور. هر زمان که وقت عمل رسيده و به محض اينکه خطر جنگی را بطور جدی احساس کرده اند، از بره نيز رام تر شده اند. شاهد اين مدعا دستگيری پنج تن از عوامل آن در اربيل عراق بود. که رژيم هوچی و عربده جو، بجای بلند تر کردن صدای خود، برای مدتی از ترس حتی از رجز خوانی های متداول و روزانه نيز دست برداشت. فورآ هم آقای لاريجانی را با نامه ی فدايت شوم راهی عربستان سعودی کردند. بخاطر داشته باشيم که اين رژيم حتی در مقابل طالبان نيز کاملآ جا زد. تعطيل دو هفته ای شعار مرگ بر آمريکا در دو نماز جمعه بعد از يازدهم سپتامبر هم نه از روی احترام، بلکه از ترس شديد از آمريکای زخمی بود. چون معلوم نبود که آنکشور به کجا می خواهد حمله کند

. جمهوری اسلامی چيزی که اصلآ نمی شناسد، احترام به ساير دولتها و ملتها است. سه هفته پس از يازدهم سپتامبر، آنگاه که معلوم شد آمريکا فعلآ کاری به رژيم ايران ندارد، در حاليکه هنوز آمريکائيان مشغول کشيدن اجساد عزيزان خود از زير آوار بودند، طبق دستور ستاد نماز جمعه، تمامی امامان جمعه ضمن آغاز مجدد شعار مرگ بر آمريکا، دستور سوزاندن پرچم آن ملت را داده و زشت ترين فحش ها را نثار آمريکائيان کردند، آن کشتار سبعانه را هم حقه خود آنکشور اعلام کردند

جمهوری اسلامی که مرتب اين کشور و آن کشور را تهديد می کند، حتی توان مقابله با قطر و شارجه و دبی را هم ندارد، چه رسد به اسرائيل و يا آمريکا. اين موشک بازی و فشفشه هوا کردن در مانور های مسخره جدای از اينکه از سر ترس است، بيانگر عدم آشنايی فرماندهان اين نظام با اصول نظامی هم هست. چرا که در حوزه ی دانش نظامی، مانور فقط به منظور تقويت هماهنگی در عمليات رزمی است، نه فشفشه هوا کردن و داد و بيداد براه انداختن و تبليغ کردن. آزمايش سلاح، عملی مجرد است که اصلآ ارتباطی به يک مانور نظامی ندارد. به جز جمهوری ملا ها، تا بحال در تاريخ ديده نشده که يک کشور آزمايش موشک و توپ و اژدر و هليکوپتر را با مانور نظامی مخلوط کرده باشد

گذشته از اينها، کشور هايی که براستی توان نظامی دارند، بيشترين مانور های خود را بطور مخفی انجام می دهند تا کشوری ديگر از توان رزمی آنها آگاه نگردد.نه اينکه چهل فيلمبردار را با خود به همراه برند و فيلم والت ديسنی بازی کنند. اينها حتی در داخل هم به محض احساس خطر از سوی چند دانشجو و يا خانم معترض ، فورآ با براه انداختن چند مانور در ساوجبلاغ و ممسنی و الشتر و ابرقو، قدرت بسيج در سرکوب را به رخ مردم می کشند. هر مانور را هم هفده بار از تلويزيون نشان می دهند که مثلآ چطور می توانند تظاهر کنندگان را سرکوب و دستگير نمايند. اسرائيل امروز يکی از عظيم ترين زرادخانه های اتمی جهان را دارا است. با وجود اينکه اين کشور از همه طرف هم در محاصره دشمنان خود است، اما هر چه می کنند، به روشنی نمی گويد که اتم دارد

آنوقت تلويزيون ملا ها مرتب نشان می دهد که احمدی نژاد کيک زرد می خورد و با لوله آزمايش محتوی سه گرم اورانيوم غنی شده سه درصد به مشهد و قم و کاشان مسافرت کرده و نمايش های روحوضی اجرا می کند. کسانی که حتی با مقدمات روانشناسی هم آشنا باشند، می دانند که همگی اين قدرت نمايی های پيش از نياز به استفاده از قدرت، به روشنی در چهارچوب روانشناسی ترس قرار می گيرد. نظام ملا ها اصلآ قدرتی ندارد. تمام توانايی اين رژيم در وقاحت و پررويی بی مثالی است که دارد. 1

پايان فصل بلوف
جمهوری اسلامی به پوکر بازی می ماند که در سالهای گذشته در تمامی مدت با کارتهای کوچک و يا حتی سوخته با بلوف بازی کرده. بنابر اين اطمينان داشته باشيم که رژيم خواهان هيچ درگيری مستقيمی نيست. نظام ملاها در مقابل جهان، بويژه در مقابل آمريکا در حال بازی با بلوف است. بلوف هم در جهان سياست ظريف ترين و خطرناک ترين نوع بازی است. اين بازی به مانور روی نخ می ماند. فقط کافی است که يک بار در اثر اشتباه محاسبه کار يکی از اين بلوف ها نگيرد، و نظام مجبور به گشودن دست خود در برابر حريف شود، آنگاه است که هم کار رژيم تمام است و هم بدبختانه کار ملت ايران

پس، خطر اصلی، اين بازی مرگ و زندگی است. رژيم ملا ها درست است که طالب جنگ نيست، اما ادامه اين بازی اگر هم نخواهد به جنگ منتهی خواهد شد. زيرا شواهد همگی حکايت از اين دارند که ديگر تق اين بلوف زنی ها در آمده. اما ظاهرآ رژيم همچنان می خواهد بدين بازی ادامه دهد. اگر نمی خواست فورآ احمدی نژاد را ساکت و يا برکنار می کرد. آنچه بايد اين انسانهای جاهل درک کنند اين است که ديگر فصل اين بازی گذشت و پرونده ی ايران در شورای امنيت است. اين روند هم هست که خواهی نخواهی به جنگ می انجامد. آنچه به ما مربوط می شود، بايد بدانيم که اگر کشور ما مورد حمله قرار گيرد، هيچ فرد و گروه و کشوری مسئول آن نخواهد بود، جز کليت رژيم جمهوری اسلامی. و در صدر آن خامنه ای و رفسنجانی و خاتمی

نقش احمدی نژاد در بحران
چون اشاره ای به احمدی نژاد کردم، خوب است که به چند مسئله در ارتباط با اين فرد درجه سوم نظام و نقش وی در اين بازيها بپردازم. ما نبايد تقصير نا بسامانيهای موجود، بحران های اقتصادی و حتی جنگ احتمالی پيش رو را به گردن فقط احمدی نژاد بياندازيم. اين، از بی توجهی به علت و پرداختن به معلول خواهد بود. احمدی نژاد ضمن اينکه کاره ای نيست، يکسال و نيم هم بيشتر نيست که در صحنه ی سياست جمهوری اسلامی ظاهر شده. در حالی که اين رژيم بيست و هشت سال است که در کار همه ی دولتها اخلال می کند و با فتنه انگيزی و ماجراجويی مقدمات اين مخاصمه ی سياسی و جنگ احتمالی و بحرانهای اقتصادی را فراهم می سازد

احمدی نژاد را که کسی نمی شناخت. او برکشيده و ساخته و پرداخته ی آيت الله خامنه ای است و حرفهايی هم که می زند، عينآ تکرار حرفهای او است. توجه کنيم، آنگاه که رژيم مقر تفنگداران آمريکايی در بيروت را منفجر کرد، وقتی در عربستان و کويت و يمن بمب گذاری کرد، و آنگاه که حزب الله لبنان و مجلس اعلا را علم کرد، احمدی نژاد دهانش بوی شير می داد. اين احمدی نژاد نبود که لشکر بدر و جيش المهدی را تشکيل داد. احمدی نژاد نبود که فرمان ترور دگرانديشان را در خارج و داخل صادر کرد. احمدی نژاد نبود که دستور ذبح فروهر ها را داد. احمدی نژاد نبود که يهوديان آرژانتين را به خاک و خون کشيد و ... احمدی نژاد حتی در بحران هسته ای هم هيچ نقشی ندارد

آنزمان که رفسنجانی و خامنه ای از عبدالقدير خان وسايل ساخت اتم می خريدند، احمدی نژاد يک بچه پاسدار گمنامی بيش نبود. وقتی رژيم ديپلماتهای آمريکايی را به گروگان گرفت، احمدی نژاد دربان يکی از ملا های درجه پنج رژيم بود. همين امروز هم اگر خامنه ای و رفسنجانی و خاتمی بخواهند با تعليق غنی سازی و مذاکره، ايران را از اين خطر دور سازند، احمدی نژاد قادر به هيچ کاری نخواهد بود. احمدی نژاد گرچه فردی شهرت طلب و دهان گشاد است، اما رويهمرفته از تمامی ديگر حقه باز های رژيم صاف و ساده تر است. او بر خلاف ديگر مقامات که در خفا حيله می سازند و در ظاهر خود را صلح طلب و فرزانه نشان می دهند، فردی است که اهداف پليد خود و رژيم را به روشنی بر زبان می آورد. او نه فردی مؤثر در رژيم، که خود بازيچه دست حکومتگران اصلی است. آنهم بصورت مقطعی. دير و زود هم وی را چون دستمالی چرکين به زباله دانی خواهند انداخت. بنابر اين، با بزرگ جلوه دادن گناه يک نفر سفيه بنام احمدی نژاد، رژيم را تبرئه نکنيم. اين دقيقآ همان خواست جمهوری اسلامی است

نگارنده سخت بر اين باورم که می خواهند با افکندن بار مسئوليت تمامی اعمال ضد بشری و فتنه انگيزی بيست و هشت ساله به دوش او، وی را برکنار، و مجددآ حقه باز های حرفه ای را به صحنه آورند. و باز هم بهمان سياست موش و گربه بازی سابق باز گردند. بنابر اين در اين فاز، احمدی نژاد هر چه بيشتر جار و جنجال کند، شانس بيشتری را برای پذيرش حقه بازان ملايم از سوی جامعه ی جهانی فراهم می سازد. رژيم با استفاده ابزاری از احمدی نژاد دارد جهان را به مرگ می گيرد، تا به تب رضايت دهند. باز هم البته با بلوف. در اينکه اما احمدی نژاد را از ابتدا بدين منظور برکشيده باشند و يا اينکه وی دانسته اين نقش را بازی کند، جای ترديد است. احمدی نژاد آنقدر ها هم نادان نيست که از کل اين بازی ها بی خبر باشد. به نظر منطقی نمی آيد که موجود شهرت طلبی چون اوحاظر شود به رايگان کولی دهد. شايد وی اين تندروی ها را عمدآ می کند که در مقابل آمريکا فردی مؤثر بحساب آيد و طرف معامله قرار گيرد

ممکن است اين ادعا و کارهای احمدی نژاد از نظر ما منطقی نباشد، اما از ظن خود يار احمدی نژاد ها نباشيم که اين موجودات از جنس ديگری هستند و منطقشان هم با ما تفاوتهای ريشه ای دارد. او هم لابد طرحهايی دارد. در حال حاظر بايد متوجه شده باشد که در لبه ی پرتگاه است. اگر هم تاکنون متوجه موقعييت بد خود نگرديده، بزودی درک خواهد کرد که اگر به تندروی های گذشته ادامه دهد، بزودی کارش به پايان خواهد رسيد، پس انتظار اينکه وی رفته رفته ملايم تر شود دور از انتظار نيست. احمدی نژاد اگر بخواهد بماند، بايد از صداقت لمپنی و عربده جويی های عريان دست کشيده، چون سياستمداران سنتی اين نظام، به شياد بازی در پنهان و لبخند و ملايمت ظاهری روی آورد، ورنه بزودی شايد حتی عمرش نيز بسر آيد. باز از ظن خود و از روی معيار های اخلاقی خودمان تصور نکنيم که او آن اندازه تند رفته که امکان بازگشت برای خود باقی نگذارده. اينها فروزه هايی اخلاقی چون پرنسيپ و شرم و آبرو را اصلآ نمی شناسند. به همين علت هم از چرخش ناگهانی و يکصد و هشتاد درجه هيچ شرم و ابايی ندارند. 1

حاصل سخن
در اينکه رفتن احمدی نژاد و آمدن روحانی و يا مثلآ رفسنجانی پدرخوانده به صحنه و يا از موم نرمتر شدن خود احمدی نژاد بتواند فرصت ديگری را برای رژيم فراهم آورد که مدتی ديگر هم جهان غرب را بازی دهند، جای ترديد های جدی وجود دارد. به اين پرسش هم که آيا ممکن است بازی از دست رژيم در رود و جنگی آغاز شود، نمی توان پاسخ قطعی داد. اما آنچه را از هم اکنون با قاطعيت می توان پيش بينی کرد اين است که رژيم اگر خطر جنگ را جدی ببيند، فورآ دستها را به علامت تسليم بالا خواهد برد. در تحقق اين يک پيشگويی ترديد نکنيد، که اين تسليم با خفت، از ويژگيها و عادات خاص اين نظام است. تسليم رژيم حتمی است. فقط دعا کنيم که به موقع باشد ...
1

با سپاس از آقای دکتر امير سپهر (حزب میهن)1

15 Januar 2007

Pasargad


Offener Brief des Pasargadsrettungskomitees an die Weltöffentlichkeit, internationalen Organisationen, UNESCO und Human Rights Watch zur Verhinderung eines nationalen und der Menschheit betreffenden Desasters


Sehr geehrte Damen und Herren,

seit ca. zwei Jahren bitten Sie tausende Wächter der nationalen und Menschheitskulturerben auf der ganzen Welt um Ihren Widerstand gegen die Zerrstörung eines Großteils iranischer archäologischen Stätte, die zu Einzigartigsten der Welt zählen. Dazu gehören zahlreiche Gebiete wie etwa der Bolaghiengpass, die Pasargadebene und das Mausoleum Kourosh des Großen, der Initiator der Deklaration der Menschenrechte. Laut im Iran selbst veröffentlichten Beteuerungen der Forscher, Geologen, Biologen, Archäologen und Historikern wird die Inbetriebnahme des Siwand-Staudamms nicht nur die gesamten archäologischen Anlagen zerstören, die sich im Bolaghiengpass und auf der Pasargadebene befinden, sondern auch die Umwelt und Landwirtschaft des Gebietes ruinieren.

Nun das iranische Energieministerium hat mit Zustimmung des Instituts für iranisches Kulturerbe, dessen Aufgabe Schutz und Pflege der nationalen und Menschheitskulturerbe ist, vor, das Gebiet zu überfluten und dadurch sowohl bedeutende und wertvolle Beispiele der Menschheitsgeschichte und Kultur, als auch die Umwelt eines großen Gebiets von Fars zu zerstören.

Das internationale Komitee zur Rettung Pasargads appelliert an Ihr kultiviertes und interessiertes Gewissen, alles in Ihrer Macht stehende zu unternehmen, dieses nationale und der Menschheit betreffende Desaster zu stoppen.

Mit Würdigung und Freundschaft
November 2006
Internationales Komitee zur Rettung der Pasargadebene
http://www.savepasargad.com/
Fax: 509 – 352 -9630 (USA)