17 August 2010

Another Brick in the Wall

پشتیبانی راجر واترز از اجرای نمونه ایرانی آهنگ "آجر دیگری در دیوار" 1

آهای آیت الله! دست از سر آن بچه ها بردار

05 Mai 2010

احمدی نژاد


عکسي که پس از چند ساعت از روي خبرگزاري ايسنا حذف شد

دليل حذف اين عکس مشخص نيست
جالبتر از اون مشخص نيست که اين خانم جوان چگونه به بالاي ماشين رفته واونجا نشسته

25 April 2010

گلچین روزگار

روحش شاد و یادش گرامی‌ باد
کشتی وبلاگستان این بار لنگر انداخت ، اما در این نوبت ناخدای خود را از کشتی پیاده نمود تا به سفر ادامه دهد .... 1
با سپاس از فرهاد عزیز که در این مورد واقعا سنگ تمام گذاشت




پيام همسر ناخدا حميد به وبلاگ‌نويسان

11 April 2010

از تغذيه رايگان به تجاوز در زندان

از تغذيه رايگان به تجاوز در زندان
«پايان بخش نوشته ی نوروز ايرانی»

وقتی حکومت ملتی از «وارد کننده راننده و کلفت و نوکر» برای ملت خود به فروشنده بکارت جگرگوشگان آن ملت به اجانب و «صادر کننده روسپی»، تبديل می شود، وقتی اوضاع ملتی از «تغذيه رايگان» در زمان تحصيل پدران و مادران به «تجاوز در زندان» در زمان فرزندان می کشد و وقتی کار مردمی مست از باده غرور و گشاده دستی و دها و دهش، به پوفيوزی و کاسه ليسی و«گدايی» می رسد ... آن ملت حق ندارد حتا يک دم هم از «نگاه به گذشته» خود غفلت کند... ظاهر و رفتار خانم زهرا رهنورد بسان باجی های صيغه ای و پاکرسی نشين دوران پيش از ظهور قمرالملوک وزيری گران ارج در يکصد سال پيش است نه رخت و ريخت يک بانوی بافرهنگ و مدرن و دموکرات امروزی ... 1
................................................

بخش پايانی را ويژه ی پرداختن به چرايی نگارش متن خواهم ساخت. زيرا که از ديد من، ژرف انديشی در باره ی اين «انگيزه»، از توجه به خود متن بسيار مهم تر است. در اين راستا هم می خواهم اين نکته را روشن کرده باشم که مراد من از نوشتن متونی که با روزگار گذشته پيوند دارند و برخی از آنها هم مانند همين متن، گونه ای «خاطره نويسی» را تداعی می کنند، ابدآ خاطره نويسی و دلخوش کردن به خاطرات نيست. نگارنده اين دست از متون را اتفاقآ از اينروی می نويسم که در انديشه امروز و فردا هستم و بسيار هم نگران. از روی همان نگرانی هم هست که در نوشتن اوضاع فرهنگی ـ اجتماعی ـ اقتصادی روزگار گذشته، حتا به ريز ترين و بظاهر پيش پاافتاده ترين نکات زندگی ما در آن روزگار هم اشاره می کنم

زيرا سوای اينکه چگونه بودن «زندگی امروز» هر ملت و يا حتا شخصی، ريشه در گذشته داشته و اصلآ «برايند» ـ نتيجه ـ کار های درست و نادرست او در «گذشته» است، اصولآ بزرگترين دليل «انحطاط فرهنگ» ها و «نابود شدن تمدن» های بزرگ و درخشان، همين عنصر «فراموشی» است. يعنی همين از ياد بردن فَر و فرهنگ که باعث می گردد فرزانگی ملت ها و انسانها رفته رفته کمرنگ تر گشته و بپوسد و از ميان برود و آنان دچار ويرانی فرهنگی و اجتماعی و شخصيتی شوند. يعنی همين بلايی که بدبختانه هم اکنون گريبانگير ما گشته و روشن ترين نشانه های آنهم پيش چشم ما است

بسان همين تبديل گشتن حکومت کشورمان از «وام دهنده» به ابرقدرت ها و«وارد کننده راننده و کلفت و نوکر» از کره و فيليپين و هند و اندونزی و گاهی حتا از اروپا برای ما، به فروشنده بکارت جگرگوشگان مان به اجانب و «صادر کننده روسپی از ايران»، آنهم به ميکرو کشور های بی هويت و حتا نوانخانه ای چون پاکستان، رسيدن اوضاع از «تغذيه رايگان» در زمان تحصيل پدران و مادران به «تجاوز در زندان» در زمان فرزندان و کشيده شدن کار مردم ما از آن مستی غرور و گشاده دستی و دها و دهش، به پوفيوزی و کاسه ليسی و«گدايی». 1

آنهم البته گدايی يک ميليونيم از ثروت ملی و حق طبيعی خود به شکل «سيب زمينی» از بی سر و پايان. يعنی گرفتن بخش ناچيزی از مال خود به شکل صدقه سری و توهين آميز از دست لمپن های بی فرهنگی که بی گزافه شخصيت حتا چهارپاداران و سورچی های شريف و زحمت کش عصر پهلوی اول هم به مراتب بالا تر از ايشان بود. همچنين رسيدن آمال بزرگ مردم ما به چنان سطح مبتذلی که اصلآ آرزو پنداشتن چنين حقوق نازلی حتا در يکصد و پنجاه سال پيش از اين هم برای ايرانيان بسيار سخيف شمرده می شد

مانند آرزوی برخورداری از حق انتخاب پوشاک، آرزوی داشتن حق برگزار کردن آزادانه و شاد و همراه با موزيک مراسم عروسی خود، حق گوش دادن به موزيک دلخواه، حق رفتن بدون مزاحمت با همسر خود به کنار دريا و حتا آرزوی حق آزادانه در پارک قدم زدن و چکمه بر پای کردن و اهانت نشنيدن و حقوقی از اين دست که براستی چندش آور است

نکته تآسفبار هم اين است که چون اين «سقوط» و «انحطاط» هميشه آهسته انجام می پذيرد، بدبختانه خود افراد و ملت ها آنگونه که بايد و شايد متوجه اين فنای خويش نمی گردند. يعنی آنان به درستی در نمی يابند که چگونه پله پله از جايگاه رفيع خود به زير آمده و حقير می گردند، چه سان رفته رفته به خواری هايی خوی می گيرند که در گذشته برای شان تهوع آور بود، به چه شکلی دنائت ها در وجودشان نهادينه می شود، چگونه منش و سليقه و حتا دلمشغولی های روزه مره شان تغيير می يابد و خلاصه چه بلايی دارد بر سرشان می آيد

همه ی اين مصيبت ها هم از طبيعی ترين پيامد های همان «فراموشکاری» اهريمنی است که بدان اشاره کردم. پيامد از ياد بردن کيستی، فرهنگ، تمدن، غرور انسانی، هدف های بزرگ، دلبستگی ها و نام و شأن ملی و خانوادگی. يعنی برايند يک روند «دگرديسی» که ملت يا فرد در آن، به تدريج از «فرزانگی» به «دريوزه گی» و نوکرصفتی رسيده و سرانجام هم به هر سفلگی و نکبت تن درداده و هر گونه توهين و تحقيری را هم پذيرای می گردد. آنهم حتا از سوی فرومايه ترين افراد يا اقوام

روشن ترين نمونه های پيش چشم از اين «سقوط کرده گان» و «فنا شدگان» هم ای شگفتا کسانی هستند که خود ادعای روشنفکری و فرهنگمداری و راهبری فکری و سياسی مردم عادی ما را هم دارند که بخش بزرگی از آنها هم از انقلابيون ديروز هستند. همانانی که با موضع گيری های اين سی ساله و بويژه اين چند ماهه خود، بخوبی نشان دادند که براستی چه موجودات کوچک و بی مقداری بوده اند و هستند و چگونه تمامی ادعايی که در گذشته داشتند، دروغ و پوچ و فريبکارانه بوده است

زيرا اينها که سی سال پيش حتا خردمند ترين رجال تاريخ سياسی ايران را هم نادان و بی فرهنگ و خائن و کودتاچی و نوکر آمريکا ... می خواندند، امروزه رهبريت کسانی را بر خود پذيرفته اند که تا پيش از انقلاب آنها را حتا برای دربانی محل کار و نظافت و رختشويی خانه خود هم به کار نمی گماردند. کسانی چون کروبی، خاتمی، ميرحسين، زهرا رهنورد، آخوند کديور و مهاجرانی، سحرخيز، حجاريان، ابطحی، عبادی، رفسنجانی و حتا فرزندان دزد او فائزه و محسن و ياسر را

بنگريد که کار سقوط و فضاحت اينان به کجا رسيده که ديگر آقای نوری زاده دلش برای رخت و روسری رنگين خانم زهرا رهنورد هم غش می رود. يعنی برای اين پوشش اج وجق و چشم آزاری که براستی رخت های کلثوم ننه گرامی و زنده ياد، خدمتکار مادر من در پنجاه سال پيش به مراتب مدرن تر و قشنگ تر از اين بود. آقای نوری زاده اين پوشش مسخره را هم نشان روشنفکری و آزادمنشی و بزرگی و دموکراسی خواهی آن خانم می خواند! 1

پنداری که جامعه ی ما تا پيش از جمهوری اسلامی، آنچنان پسمانده و غيرمدنی بوده که حتا به زنگبار و يمن و سعودی و بيافرا و جيبوتی هم طعنه می زده. از اينروی هم ما در روزگار ظلمانی پهلوی ها هرگز خانمی را نديده باشيم که روسری رنگين و گل منگلی بر سر داشته باشد! چه رسد به آنهمه زنان آزاده و متخصص که دوشادوش مردان در همه ی عرصه های اجتماعی ما حضور داشتند. اعم از دبير و ناظم و آموزگار و مدير مدرسه و استاد دانشگاه و خلبان و ملوان و پزشک و وزير و وکيل و پرستار و افسر و درجه دارد... 1

همچنان که فرد بی پرنسيپی چون آقای شهريار آهی در تلويزيون صدای آمريکا خانم رهنورد را بزرگترين روشنفکر زن ايرانی می خواند و ديگر بانوان را هم به درس آموزی از ايشان دعوت می کند. يعنی همين آقای آهی که بخاطر خوش آمد ميرحسين که شايد روزی بجايی رسد، فراموش می کند که خود چند بار در همان رسانه گفته است که به سبب مأموريت پدرش در شهرستان ها، مادرش برای ديدار همسر، چهل ـ پنجاه سال پيش از اين، سالها در دل نيم شبان به تنهايی در جاده های دورافتاده ايران رانندگی می کرده و هرگز هم هيچ رخداد بدی برای آن بانو پيش نيامده. راز سرسپردگی و حتا جاسوسی ديگر مدعيان روشنفکری برای رژيم گدايان و چاقوکشان هم آن اندازه از پرده برون افتاده که ديگر اصلآ راز نيست. بويژه عناصر توده ـ اکثريت

پس اينکه من پيوسته می نويسم که به اصطلاح روشنفکران ديروز و بويژه آن بخش که از دشمنان پادشاه فقيد بودند و هستند، همه ی آمال بزرگ و حتا شخصيت خود را اتفاقآ از خود همان پادشاه و نظام شاهنشاهی داشتند، ادعای بيجايی نيست. چرا که من اين ادعا را از مشاهدات خود داشته و ديده ام که به محض سقوط آيين پادشاهی در ايران، تمام آنان هم کاملآ سقوط کردند

همچنان که در اين سه دهه ی تسلط دريوزه گان بر ايران هم آن اندازه با شتاب بسوی انحطاط رفته اند که حال ديگر اصلآ هيچ کدام شباهتی به آن دوران خود ندارند. ابدآ هم به روی خود نمی آورند که در آن روزگار چه جايگاه اجتماعی داشته و به چه امکانات و ارزشهای فرهنگی و اجتماعی آب دهان می انداختند و امروز به چه فلاکتی رسيده اند که البته فلاکت اينان نه از فراموشکاری، بلکه از حقارت و رذالت ذاتی و حسودی و دشمنی کور آنان با پادشاه فقيد است

بهترين گواه اين ادعا هم ترجيح چند فرومايه از درون رژيم روضه خوان ها به فرزند آن مرد خردمند و بزرگ و ايران شيدا، يعنی به شخصيتی چون شاهزاده رضا پهلوی است. يعنی برتر شمردن چند ملا و بچه ملا و شبه ملای بی سر و پای همچنان مريد خمينی به کسی که جدای از منش نيک، متانت، خرد، آگاهی و شايسته گی های فردی که دارد، نوه رضا شاه و فرزند آريا مهر بزرگ است. از خاندانی شناخته شده در گيتی که آنهمه سازندگی و امنيت و آسايش و شکوه و شوکت و احترام جهانی را برای ما به ارمغان آورد

و اين درست همان کار نابخردانه و در نزد پاره ای هم، همان رذالتی است که اينان در سال پنجاه و هفت هم بخرج دادند و ما را اينگونه خانه خراب کردند. چرا که اينها در آن مقطع هم اشخاص ميهن پرست و فرزانه ای چون شاهنشاه آريامهر و دکتر شاپور بختيار و آنهمه عناصر آگاه و دلسوز در درون هيئت حاکمه آنروز ايران را غيردموکرات و حتا دشمن خود و ايران انگاشته و به دنبال روح الله خمينی و خلخالی و رفسنجانی و جنتی و الله کرم... افتادند

از اينروی هم روی سخن من نه با آن دونان، که با هم ميهنان شريف و پاکنهاد است که مبادا ديروز خود را از ياد برند. همه ی کوشش من هم از راه نوشته هايی در باره اوضاع سياسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ما در روزگار پهلوی ها در واقع تنها برای پيش گيری از «نسيان» و فراموشی است. يعنی يادآوری کردن و تلنگر زدن به ذهن و غرور هم ميهنان خود

با اين اميد که با خواندن اين متون، از ياد مبرند که تا همين سه دهه ی پيش، يکی از مقتدر ترين و باآبرو ترين حکومت های جهان را داشته و خود نيز يکی از بافرهنگ ترين و محترم ترين ملت های جهان بشمار می رفتند، نه مشتی وحشی بی تمدن و تروريست يا گدايان سيب زمينی و کليه فروش و صادر کننده ی پناهنده و عمله بنا های دکتر و مهندس و از همه هم ننگين تر و شرم آور تر، صادر کننده ی بکارت و فاحشه

پس اين دسته از نوشته های من از ديد خودم، تلنگر زدن به ذهن بخواب رفتگان و مدهوشان و بی هوشان است. بويژه که به محض سخن گفتن و نوشتن از آنچه که ما در گذشته داشتيم، همان بی وجدان ها فوری آنرا به «در گذشته ها ماندن» تفسير می کنند. سبب آن هم اين است که چون خود لياقت داشتن رژيمی بهتر از جمهوری اسلامی و شخصيت هايی فرزانه تر از اين الوات بی فرهنگ را ندارند، در پی تثبيت اين اوضاع ننگين و جا انداختن اين انديشه ويرانگر در ذهن ايرانيان هستند که شخصيت های برجسته و ممتاز شما همين زباله ها هستند

پاره ای از هم ميهنان ما هم البته نادانسته در دام آنها افتاده و به تأسی از ايشان، طوطی وار هر سخنی در مورد گذشته را با جمله ی «گذشته ها را بايد فراموش کرد»، رد می کنند که اين ديگر خيلی مايه ی تأسف است. البته اگر امروز ما هم مانند ديگر ملت ها بسی بهتر از ديروزمان بود، بايسته بود که ما هم گذشته ها را به طاق نسيان نهاده و هر دو چشم خود را به آينده می دوختيم. ليکن از آنجا که ما ايرانيان وارون ديگر مردمان، پيوسته يک گام به پيش و دوگام به عقب حرکت می کنيم، هميشه هم بايد يک چشم مان به گذشته ها باشد و چشم ديگر به آينده

بويژه در اين مقطع تاريخی که ما بجای دوگام، بدبختانه يک باره هزار گام به عقب بازگشته ايم. بهمين خاطر هم اگر خواهان سرنگونی اين نظام شرف فروش و خواهان اعاده ی حيثيت از خود، ميهن، فرهنگ، غرور و تاريخ پرشکوه خويش هستيم، هرگز حتا يک دم هم نبايد از نگاه به گذشته های خود غفلت کنيم. چرا که اينک رمز رهايی و نيکبختی آينده ما اصلآ در گرو همين نگاه به گذشته درخشان و انگيزه گرفتن از آن ارزش ها و معنويت های گذشته است. همين. امير سپهر



15 März 2010

IRAN

به یزدان که گر ما خرد داشتیم --------- کجا این سرانجام بد داشتیم



30 Januar 2010

سئوال ایرانیان از فرماندهان و پرسنل سپاه پاسداران و بسيج




روی سخن من با بسیجیها و پاسدارانی هست که مردم مارو شبانه روز در خیابانها و زندانها به خاک و خون میکشند البته نه اون جوجه بسیجیها که زمان جنگ یا بچه بودند یا هنوزبه دنیا نیامده بودند طرف صحبتم فرماندهان و مسئولینی که در دوران جنگ در جبهه های جنگ بودند و روزی از کشورو ناموس من دربرابردشمن دفاع میکردند که شاید گذشت روزگارو سیری شکم به آنها فراموشی داده


I am talking to the Basij and the Guards, who are beating innocent people and spilling innocent blood. Not the young ones hired recently who were not around for Iran/Iraq war. I am talking to the commanders, and the leaders who were in the war field one day and protected our country and our people, but have forgotten either due to passage of time or else their full stomachs.


به یاد میاورید که چطور اسیرعراقی که همیشه تا آخرین گلوله خود را استفاده میکرد و بعد اسیر میشد آب میدادید؟ به یاد دارید خنده ها و نوازشهای برادرانه ای که به اسرا عراقی میدادید به کسانی که تا لحظه ای قبل درحال کشتار برادران و فرزندان ایرانی شما بودند!! و

Do you remember that you would give water to the Iraqi Prisoners of War after having captured them? After they had used all their bullets on us you would show them care and love. Do you remember the flower in the gun, the humane and brotherly treatments of the POWs?


شاخه گل بروی اسلحه خود را به یاد دارید؟ برخورد انسان دوستانه و برادر وار خود را به یاد دارید؟

Do you remember the flower in the gun, the humane and brotherly treatments of the POWs?

بگذارید بیشتر روشنتان کنم, هیچ میدانید این مجسمه در کجا و از چی ساخته شده؟



Let me shed more light on this. Have you seen this monument? Do you know how and from what it has been made?





این عکس مجسمه ایست که صدام و همان برادران عراقی شما از کلاه خودهای اسرا ایرانی و شهدای در جبهه درست کردند یک نگاهی به کلاه خودهای پایین بنداز جای گلوله به روی آنها هنوز نمایان هست


This was made by Saddam and the Iraqi brothers from the melted helmets of Iranian soldiers. Look at the helmets closely and you will still recognize the bullet holes in many of them.






شما حتی به روی سربازان ایرانی که به خاطراز دست دادن عزیزانشان و شهید شدن برادرانشان قصد حمله یا شکنجه اسرا عراقی را داشتن دست به اسلحه بردید و اسرای عراقی را برادران سنی خود خواندید و همچنان با ملایمت و رفتار انسانی با آنها برخورد کردید و در کنار آنها نماز خواندید

You even protected the captured Iraqi’s against the angry Iranian soldiers who wanted to take justice in their own hands and beat or torture the POW's. You named them “our Sunni brothers” and you prayed with them side by side.


به دشمن تشنه خود آب دادید و به مثال یک مهمان از آنها 8 سال پزیرایی کردید

You gave the enemy water and treated them as guests for 8 years.

بر آنها جامعه سفید پوشاندید و مسابقه های فوتبال و شنا در اردوگاههای اسرا بر گذار کردید

You gave them white cloths and organized soccer and swimming tournaments for their entertainment.

به یاد دارم آن زمان ما برای شکم گرسنه خود از پادگان اسرای عراقی با بد بختی تفاله های غزای اسرا را با منت میگرفتیم به یاد دارم روزی که توپ فوتبال تیم اسرا به حیاط محوطه ما افتاد و فرمانده شما با لحنی که توپ فوتبال بچه ها در حیاط شما افتاده طلب توپ را میکرد در صورتی که همان لحضه اسیران ما را در عراق به ماشین میبستند و دو شقه میکردند

I do remember the time that we the Iranian soldiers were hungry and searched food from the dumpsters of the Iraqi POW camps. I remember the day that the soccer ball from the POW camp got thrown in to our yard and the camp commander game looking for the ball while in Iraq our real brothers were being killed and tortured.




با دستگيري يك افسر بعثي مشخص شد: و
شش هزار اسير ايراني به شكل فجيعي به شهادت رسيده اند
بعثيها با «اره» از اسراي ايراني بازجويي ميكردند


“With the arrest of an Iraqi officer, it was discovered that six thousand Iranian POWs were brutally murdered.”
“Iraqi’s used saws in their interrogation of Iranian soldiers.”


ولی با همه جنایات و کشتار بعثیها شما آنهارا مثال برادر پزیرایی کردید و بعد جنگ همه آنهارا با سلام و صلوات به خانوادههایشان بازگرداندید



Even with all the violence and brutalities reported, you still treated them fairly and humane and when the war was over, you send them back to their families with good wishes and farewells.



در صورتی که همان موقع برادران و هم وطنهای من که به دست بعثی ها قتل عام شده بودند با تابوت به میهن برگشتند


And at the same time our Iranian brothers came home in thousands lying in their coffins having been murderd by the Iraqis.


حال سئوال من از شما برادران انسان دوست و مخلص این است کجا رفت آن رعفت اسلامی و حس برادری شما؟
یعنی مردم و برادران خونی و شیعه شما ارزششان ازعراقی ها کمتراست؟



Now here is my question from you human loving, devoted brothers: where did your Islamic forgiving, brotherly compassion go


کجا رفت آن گل بروی سلاحت؟
Where did the flower on your gun go?

یعنی ارزش یک اسیر عراقی از هموطن خودت بیشتر بود؟ این هست ارزش اسلامی و حس برادری؟



Does this mean that the value of an Iraqi soldier is more than your own countryman? Is this the Islamic values and brotherly love?


آنها که تا آخرین فشنگشان به روی شما حمله کردند پناه دادید و با آنها همانند برادر برخورد کردید ولی با هم وطنهای خود که خواهران و برادران دینی میهنی و ملی شما هستند و چیزی جز آزادی طلب نمیکنند اسلحه گشودید و سینهایشان را دریدید به زنان و جوانهای بی سلاح رحم نکردید



You sheltered the ones that used all their bullets on you, and treated them like a brother, but with your countrymen, with your religious sisters and brothers, your own people, who asked for nothing but their freedom, you opened fire and showed no mercy towards the unprotected men and women.

از عراقیها مثل یک مهمان پزیرایی کردید و در عوض جنازه شکنجه شده جوانان مارا بروی هم در همان بازداشتگاها یا بهتر بگم هتل اسرای عراقیها بروی زمین انداختید


You took care of Iraqis like guests but lay the tortured bodies of our own people next to each other in the same camp ground or should I say Iraqi POW hotel.

مادران جوانان عراقی را با برگشتن فرزندانشان شاد کردید و در عوض مادران سربازان ایرانی و هم وطنان خود را داغدارکردید



You brought back smiles on the face of Iraqi mothers awaiting the return of their children, but put tears and sorrow in the hearts of our own mothers.


آيا به راستی ارزش من از یک عراقی کمتر است؟

Is it truly that my worth is less than an Iraqi for you?



با سپاس از بابک

15 September 2009

جمهوری اسلامی محصول ازدواج کمونيسم با اسلام

چرا هيچ انقلاب ايدئولوژيکی نمی تواند رژيمی بهتر از جمهوری اسلامی و رژيمهای کوبا و کره شمالی را به ارمغان آورد؟
بخش سوم و پايانی از متن: چاره ی کار ما انقلاب است

جمهوری اسلامی محصول ازدواج کمونيسم با اسلام است و بدين سبب هم، به تنهايی تمامی پلشتی های هر دوی اين ايدئولوژی های ماليخوليايی را در خود جمع دارد.... اين نظام تنها نظامی است که با در آميختن افکار کمونيستی با بربريسم اسلام ـ سنت های پيشاتمدنی هامورابی و آيين اوليه ی يهود ـ ملغمه ای ساخته که همه ی بشريت را گيج و مات کرده ... و

نيرومند ترين بند اتصال کمونيسم و اسلام ايسم «ضديت با جهان آزاد» بويژه آمريکا است که سمبل تمامی آن ارزش هايی است که اين هر دو ايدئولوژی «مطلق باور»، دشمنی ريشه ای و آشتی ناپذيری با آن دارند. يعنی دموکراسی، انتخابات، رقابت، گردش آزاد سرمايه و اصالت فرد در جامعه ... و

کمونيسم آنچنان باعث پسماندگی ملت ها گشت که حتا امروز هم در تمامی بازار های غربی يک بيل و کلنگ ساخت روسيه، يا يک بسته سنجاق قفلی ساخت بلغارستان و يا يک دست کارد و چنگال استيل ساخت اسلواکی نمی توان يافت...
و

دانستيم که پديده ای بنام انقلاب، بخودی خود، نه ويرانگر و نه سازنده، بلکه تنها يک وسيله است. يعنی گونه ای ابزار که چنانچه از آن درست و بجا استفاده شود، بسيار سود رسان خواهد بود و اگر هم از آن نابجا و بد استفاده شود، بدون شک بسيار ويرانگر و آسيب رسان. برای نشان دادن درستی اين ادعا هم يک نمونه از انقلاب های بسيار سازنده را آورديم و يک نمونه هم از ويرانگر ترين های آنرا که هر دو هم بومی و يا ايرانی بودند، يعنی انقلاب ملی مشروطه و انقلاب ضدملی و بدفرجام اسلامی را

و حال اين بحث را با توضيح اين مسئله پی می گيريم که انقلاب يک فرايند بزرگ برای دگرگون ساختن نظم سياسی موجود است که هر ملتی در هر مقطعی از تاريخ خود، بسته به ميزان آگاهی و هُشياری خود آنرا آغاز کرده و به انجام می رساند، همچنين با هنجار های اجتماعی و شيوه های بومی که دارد. ولو که آن انقلاب، حتا يک انقلاب ايدئولوژيک هم که باشد. و ولو که ما حتا اين فرضيه ی شکست خورده ی کمونيست ها و اسلاميست ها را هم بپذيريم که مثلآ ايدئولوژی های ايشان، بدون مرز و برای نجات «پرولتار» يا «مستضعفان» جهان است

چه که حتا در اين فرض محال هم، برخلاف تصور اين «بهشت باوران» که هر دو دسته هم از سر مطلق انديشی، بجای راندن ارابه های بهشت در واقع قطار سريع السير جهنم را رانندگی می کنند، اساسآ مشکلات و سطح فرهنگ و توانمندی و از همه ی اينها مهمتر، دولت همه ی ملت ها که کاملآ شبيه به هم نيستند که انقلاب های ايشان هم کاملآ شبيه به هم باشد

نقش دولت را در اين ميان بدين خاطر برجسته کردم زيرا انقلاب نوعی نزاع است که بسان هر نزاع ديگری دو سوی دارد که تنها يک سوی آن ملت است. سوی ديگر اين نزاع، دولت است که ميزان قدرت سرکوب و چگونگی برخورد اش با انقلابيون هم در سرنوشت اين نزاع نقش تعيين کننده ای دارد. به همين علت هم دستکم در اجرايی کردن انقلاب، اصلآ اگر حتا چند ملت خود بخواهند که انقلاب هايی کاملآ شبيه به هم داشته باشند، باز هم اينکار ناشدنی است. زيرا هر ملتی دولتی دارد با نيرو و روشی ويژه ی همان دولت

به ديگر سخن، درست است که اختيار زمان آغاز يک نزاع ـ انقلاب ـ در دست ما است، ليکن ديگر اختيار پايان آن نزاع هم در دست ما نيست. همچنانکه روند و ميزان تلفات آن منازعه هم خارج از کنترل ما است. چرا که طرف دعوای ما «حکومت» که بازيچه ی دست ما نيست که هر زمان که ما دلمان خواست، با ما بجنگد و هر زمان هم که ما نخواستيم، او هم آنرا تمام کند. اصولآ هم با فراچشم داشت همين تفاوت ها بود که نوشتم اين داوری بقول امروزی ها "فله ای" در مورد انقلاب ها، هيچ پايه و اساس درستی ندارد و بر هيچ منطقی هم استوار نيست

پس، چگونگی«روند انقلاب» بنابر دلايلی که برشمردم در دست ما نيست. اما بايد اين نکته را دانست که اين امر چندان اهميتی در سرنوشت يک انقلاب ندارد. چرا که اين امر ـ پروسه ی ويران کردن نظم موجود ـ، نه هدف، بلکه تنها هموار ساختن گذرگاهی در مسير انقلاب است. يعنی يک تلاش جمعی برای از راه برداشتن يک مانع ـ رژيم حاکم ـ برای رسيدن به آن آرمان هايی که «هدف های انقلاب» محسوب می شوند

اتفاقآ هم يکی از کج فهمی ها و انحراف های خانمانسوز در مسير پاره ای از انقلاب ها، در همينجا است. در اين که انقلابيون تنها به همين امر اهميت داده و برداشتن رژيم موجود را از ابتدا برتر از هدفهای انقلاب می نشانند. بدانسان که پنداری «ويران کردن نظم موجود»، درست به معنای همان «دستيابی به آزادی و نيکبختی» باشد

روشن ترين و پيش چشم ترين نمونه ی اين کج فهمی و انحراف خانمان بربادده در انقلاب هم همين مورد انقلاب اسلامی است. فتنه ی شومی که اصلی ترين هدف آن،«رفتن شاه» بود. بی اينکه کسی اندک دغدغه ای هم برای فردای رفتن او به دل راه دهد. با اين پندار سفيهانه که مثلآ:«هرکس ديگری که بيايد، بهتر از او خواهد بود»! اصولآ هم همين «هدف قرار دادن تغيير يک شخص»، خود روشن ترين دليل نابخردانه بودن آن فتنه بود، در اينکه«شاه» برود و يک کس ديگر بيايد. چرا ؟ زيرا«هرکسی ديگری» که بجای او بيايد، بهتر از وی خواهد بود! و

اين انقلاب را يک بار ديگر مثال زدم که نشان دهم، اصولآ هم سرنوشت و فرجام انقلاب را همين «کيفيت اهداف انقلاب» تعيين می کند. همچنين«ميزان پايبندی به آن اهداف» از سوی انقلابيون در طول انقلاب. به ديگر بيان، همين بقول فريدون آدميت "فکر انقلاب" و وفادار ماندن به آن «فکر» است که تعيين می کند چگونه رژيمی از انقلاب زاده شود

يعنی اگر«فکر انقلاب» مثبت و انقلابيون هم وفادار بدان فکر بمانند، رژيم برآمده از انقلاب هم دموکراتيک خواهد بود، و چنانچه فکر انقلاب نادرست بوده و يا انقلابيون در طول انقلاب پای از چهارچوب آن فکر بيرون نهند، بی ترديد آن انقلاب هيولای ويرانگری به دنيا خواهد آورد که دير يا زود، خود انقلابيون ـ فرزندان انقلاب ـ را هم خواهد خورد

درست از همينجا هم به بحث ديگر انقلاب های و يرانگر و فرزندخواره می توان پل زد که معمولآ هم همين دسته از «فتنه ها» مبنای داوری در مورد انقلاب ها قرار گرفته و منتج به اين نتيجه گيری غلط شده است که گويا همه ی انقلاب ها ويرانگر هستند. بی توجه به اين حقيقت که اصولآ آن انقلاب ها اصلآ از روز نخست انديشه هايی رئاليستيک يا «راستی گرايانه» و هدف هايی دموکراتيک نداشتند که به سازندگی و سعادت و نيکبختی هم بيانجامند

من در اينجا بدين سبب وارد بحث رئاليسم«راستی گرايی» می شوم زيرا که از ديد من هر خيزش و جنبش و انقلابی که به بيراه رفته و به فقر و مسکنت و کشتار انجاميده، بزرگترين دليل آن همين فقدان«راستی گرايی» در نزد تئوری پردازان و راهبران آن حرکت ها و انقلاب ها بوده است. به ويژه در «مطلق نگری» آنها به مسئله ی «عدالت» که من اين عدالت را، هم دليل همه انقلاب ها آوردم و هم بعنوان هدف همه ی انقلاب ها

بدين سان، هر حرکت و انقلاب ديگری هم که تئوريسين های آن از روز نخست ندانند و نپذيرند که عدالت هم بسان هر پديده ی ديگری در جهان، يک امر نسبی است نه مطلق، انقلاب آنان هم بسان ديگر انقلاب های خونبار، ويرانگر و خونريز و فرزندخواره خواهد شد. تمامی تجربيات پرهزينه ی تاريخی هم شواهد مستندی بر درستی اين ادعا هستند

اوراق خونبار تاريخ به خوبی نشان می دهد که هر شخصيت و گروهی در هر مقطعی از تاريخ که وعده داده ملتی را با تکيه بر«اهرم سست عدالت مطلق»، به بهشت راهبر شود، آن ملت را بسوی جهنم سوزانی برده است که در آنجا فقط «عدالت در تقسيم بی عدالتی»، «عدالت در تقسيم فقر» و «عدالت در تقسيم ظلم و جنايت» وجود داشته

روشن ترين نمونه های اين «مطلق انگاری عدالت» هم درونمايه ی اصلی ايدئولوژی های گوناگون و بويژه کمونيسم است. يعنی ماركسيسم و لنينيسم و استالينيسم و تروتسكيسم و مائوئيسم و توهمات ويرانگر ديگری از اين دست. مصاديق روشن آنها هم که رژيم های کمونيستی بودند و هستند که جز جنايت و نکبت و فقز، هيچ دستاورد ديگری به ارمغان نياوردند

همان انديشه ها، و يا بهتر است که گفته شود توهمات خطرناکی که تاکنون هم بيش از يکصد و پنجاه ميليون قربانی از بشريت گرفته و چند صد ميليون انسان را هم دچار فقر و فحشا و عقبماندگی کرده اند. بگونه ای که تنها در کشوری کوچک هفت و نيم ميليونی چون کامبوج، بيش از دو ميليون انسان قربانی يکی از اين توهمات جهنمی، يعنی مائوئيسم شدند

و اين رقم يعنی جمعيتی نزديک به سی در صد از کل جمعيت آن کشور. آنهم تنها در چهار سالی که پول پوت روانپريش و خمر های سرخ او بر اين کشور مسلط بودند. شمار قربانيان جنايت های سبعانه و هولناک خود مائو و استالين هم که از رقم چند ده ميليون فراتر می رود. جبران پسماندگی ها و زدودن نشانه های آن فقر و مسکنتی هم که آن ديوانگان از خود بيادگار نهادند، هنوز چند ده سال ديگر هم زمان می برد. آنهم آيا بشود يا نشود

زيرا کشور های آزاد و غنی جهان که درجا نمی زنند تا کشور های عقبمانده به آنها برسند و با ايشان همگام شوند. اگر اين کشور های فقير تازه رها شد از زندان کمونيسم نيم گام بردارند، کشور های آزاد، در اين مدت دوگام برخواهند داشت. سبب سرعت پيشرفت آنان هم برخورداری آنها از دانشی برتر، صنعتی پيشرفته تر، زيرساخت هايی محکم تر و اقتصادی غنی تر و پويا تر است

حکومت کمونيستی، روسيه و کشور های تحت سلطه ی آنرا آنچنان ذليل و عقبمانده ساخت که حتا دو دهه پس از سقوط رژيمهای کمونيستی در اين کشور ها هم، همچنان هيچکدامی از آنها توان رقابت با کشور های آزاد جهان را ندارند، در هيچ زمينه ای. از دانش فنی و صنعت و اقتصاد گرفته حتا تا فرهنگ، بويژه در بخش علوم انسانی. بسان خود روسيه، اوکراين، بلاروس، مولداوی، آلبانی، بلغارستان، رومانی، اسلواکی و حتا لهستان و بخش شرقی آلمان متحد شده ی کنونی

برای مثال، حتا امروز هم در تمامی بازار های غربی يک بيل و کلنگ ساخت روسيه، يا يک بسته سنجاق قفلی ساخت بلغارستان و يا يک دست کارد و چنگال استيل ساخت اسلواکی نمی توان يافت. چه رسد به اتومبيل و يخچال و تلويزيون و ساعت و راديو که تازه اين قبيل کالا ها هم از ساده ترين و پيش پا افتاده ترين محصولات صنعتی در غرب بشمار می روند. اين در حالی است که بازار های غربی حتا از کالا های ساخت کشور هايی چون ترکيه و هند و مالزی و اندونزی و مينی کشور هايی چون سنگاپور و تايوان هم انباشته است

چرا که کمونيسم اين کشور ها را آن آندازه نابود کرد که هنوز هم هيچکدامی از آنها توان رقابت حتا با کشور های در حال رشد جهان را هم ندارند. آنچه هم که به بخش فرهنگ و تحقيقات و فناوری مربوط می شود، اوضاع آن کشور ها همين گونه است. يعنی هنوز هم در مراکز مهم علمی و فرهنگی جهان، کمتر دانشمند و متخصصانی را می توان يافت که اهل کشور های سابقآ کمونيستی باشند. اين در حالی است که در بخش خدمات، نود درصد از کارگرانی که پست ترين و ارزان ترين کار ها را در غرب انجام می دهند، اهالی کشور های بلوک شرق ـ کمونيستی ـ پيشين هستند

به هر روی، با شکست کمونيسم در واپسين دهه از هزاره ی دوم، به نظر می رسيد که در هزاره سوم، بشريت ديگر از چنگال خونين چنين توهمات جنون آميز و ضدبشری برای هميشه رها شده باشد، ليکن هنوز ديوار برلين فرو نريخته، اتحاد شوروی از هم نپاشيده و دربهای آن زندان چند صد ميليونی گشوده نشده بود که يک توهم ضدبشری ديگر سر بر آورد

توهمی بنام«ايدئولوژی اسلامی» که فصل خونبار ديگری از تاريخ جهان را گشود و اکنون هم که سه دهه است امنيت و آرامش و آسايش را از بشريت سلب کرده. شاخه های مختلف اين توهم اهريمنی هم همانگونه که خود می دانيد، خمينيسم و طالبانيسم و ملاعمريسم و حماس ايسم... است که همگی هم مورد حمايت آن بخش باقی مانده از آن توهم پيشين، يعنی کمونيسم جهانی هستند

نيرومند ترين «بند اتصال کمونيسم و اسلام ايسم» هم «ضديت با جهان آزاد» بويژه آمريکا است که سمبل تمامی آن ارزش هايی است که اين هر دو ايدئولوژی «مطلق باور»، دشمنی ريشه ای و آشتی ناپذيری با آن دارند. يعنی دموکراسی، انتخابات، رقابت، گردش آزاد سرمايه و اصالت فرد در جامعه. بزرگترين قربانی اين توهم جديد هم که شوربختانه ما ملت نگونبخت ايران هستيم

افزون بر ما البته مردمان کوبا و کره ی شمالی هم همچنان در اسارت کمونيسم باقی مانده اند که اوضاع آنان هم بيش و کم به ما شباهت دارد. بويژه مردم کره شمالی که جدای از محروم بودن از بديهی ترين حقوق انسانی خود، در زمينه ی اقتصادی هم کارشان بجايی کشيده که بيشترين ايشان از فرط گرسنگی، ديگر به خوردن علف روی آورده اند

حکومت کمونيستی کوبا هم گر چه بسان جمهوری اسلامی پاسدار بربريت و ارزشهای دوران غارنشينی نيست، ليکن دشمنی اش با غرب، دموکراسی، اصالت فرد و حق انتخاب او، آن اندازه هست که اجازه ندهد که مردم آن کشور حتا بتوانند که از ساده ترين و پيش پا افتاده ترين وسيله ی ارتباطی هم استفاده کنند. با اينکه حکومت رائول کاسترو همين چهار ماه پيش به پاره ای از شهروندان آن کشور اجازه داده که تلفن موبايل داشته باشند، ليکن ارتباطات همين چند درصد از مردم با يکديگر هم شديدآ زير کنترل ماموران حکومتی است

ناگفته روشن است که هر دوـ ی اين دولت های ضد آزادی هم از نزديک ترين و وفادارترين دوستان جمهوری اسلامی هستند که البته اين امر هم امری کاملآ طبيعی است. زيرا همانگونه که من بار ها نوشته ام، تمامی نظام های «مطلق باور» و «ايدئولوژيک»، علی رغم تفاوتهای ظاهری در «باور»، بلحاظ گوهری، همگی از يک ايل، يک تبار و از يک گروه خونی هستند

برايند بحث

حاصل اينکه از ديد من، انقلاب تنها گزينه ای است که ما برای خلاصی از چنگال خونين جمهوری اسلامی داريم. اما يک انقلاب آزاد از اين ايدئولوژی های مطلق گرا که اصلآ خود جمهوری اسلامی تبلور عينی يک حکومت ناب ايدئولوژيک است. چرا که اين رژيم، محصول ازدواج کمونيسم با اسلام است و نشان از دو کس دارد اين نيک پی. بدين سبب هم به تنهايی تمامی پلشتی های هر دوی اين ايدئولوژی های ماليخوليايی را در خود جمع دارد

گزينه انقلاب «آزادی بخش» را هم خود اين رژيم پيش روی ما نهاده. چه که جمهوری اسلامی، خود به هزار زبان و اشارت گفته و می گويد که نه کوچکترين استعدادی برای اصلاح شدن دارد و نه از راه ديگری جز انجام يک انقلاب بنيان کن می توان آنرا از سر راه برداشت. اين امر هم هيچ تازگی ندارد. چه که رژيم روضه خوان ها اصلآ از جنس زمان و بشريت امروز نبود که بتواند در ميان دولتهای ديگر جايگاه خود را بيابد. حتا بعنوان يک نظام کلاسيک فاشيستی

رژيم جمهوری اسلامی، تشکيل شده از عناصر عجيب و غريبی است که تاکنون که هيچ پژوهشگر و جامعه شناسی نتوانسته آنرا به درستی بشناسد. اين نظام تنها نظامی است که با در آميختن افکار کمونيستی با بربريسم اسلام ـ سنت های پيشاتمدنی هامورابی و آيين اوليه ی يهود ـ ملغمه ای ساخته که همه ی بشريت را گيج و مات کرده است. بدين سبب هم نه جهانيان زبان آنرا فهميده و راه کنار آمدن با آنرا می شناسند و نه حتا خود ما ملت ايران

به همين خاطر يا ما و کل بشريت بايد تسليم اين هيولا گشته و نابود شويم يا بايد آنرا با قدرت يک انقلاب توفنده از ميان بريم. راه سومی هم وجود ندارد. آن دسته از دولتهای سودجو و يا خوشخيال هم که هنوز اين راستی را نشناخته و همچنان اميد دارند که سرانجام با اين رژيم بگونه ای به تفاهم رسند، بزودی درخواهند يافت که اميد بستن به اين نظم اهريمنی عبث و زندگی مسالمت آميز با اين جانوران درنده هفتاد و هفت سر، امری محال است

نگارنده ترديد ندارم که اينک حتا بيشترين کم آگاه ترين و محافظه کار ترين مردم ما هم در درون و برون همينگونه می انديشند و به همين نتيجه رسيده اند. آنچه هم که اينک در حال انجام آن هستند، پيش بردن يک انقلاب تمام عيار است، ولو که بخشی از ايشان اصلآ خود اين حقيقت را ندانسته و يا از ترس آن فتنه ی اهريمنی«انقلاب اسلامی»، اين پروسه را انقلاب ننامند

حتا تئوری و هدف اين انقلاب هم از ديد من برای بيشترين مردم ما کاملآ روشن است. آنانکه اين موضوع را هنوز درک نکرده اند به باور من اتفاقآ تئوری پردازان هستند. همان ها که چرايی انقلاب و لزوم آزادی، حقوق بشر و سکولاريسم در يک جامعه را فقط در کتابها خوانده و شناخته اند، نه مردمی که سه دهه است که در پروسه ی عمل، ظلم و بيداد و اختلاط دين و حکومت و ماهيت دستاربندان را با پوست و گوشت و استخوان خويش لمس کرده، به تبع آنهم ديگر خود بهتر و بيشتر از هر تئوريسينی می دانند که چه خوب است و چه بد، و چه بايد بشود و چه نشود

بدين سبب هم هست که بخشی از اين "زياد کتاب خوان ها" هنوز هم اين حقيقت را درک نکرده اند که چرک و نجاست را نمی توان به سيم و زر تبديل نمود و همچنان از اصلاحات تدريجی سخن می گويند، بخش ديگر هم از ترس، اين انقلاب را به رسميت نمی شناسند. ترس از اينکه مبادا نتيجه ی اين انقلاب هم بسان آن فتنه ی کور بهمن پنجاه و هفت گردد. البته پاره ای هم که دانسته در صدد نگهداری از اين انقلاب ويرانگر هستند. چه که اين رژيم ناموس فروش و متجاوز، تنها دستاورد درخشان مبارزات بسيار روشنفکرانه ی ايشان است! و

بنابر اين، قطار انقلاب ديرسالی است که براه افتاده و همانگونه هم که آوردم، سرنوشت و چگونه بودن نتيجه ی انقلاب را هم تنها انسانهايی رقم می زنند که انقلاب می کنند، نه اينکه خود انقلاب فی نفسه سازنده يا ويرانگر باشد. حال اين بر ما است که يا از اين انقلاب پدافند کرده و با قلم و زبان خويش با روشنگری در مورد پيچ های سختی که ممکن است باعث انحراف و يا واژگونی انقلاب گردند، در خدمت مردم خويش و انقلاب آنان باشيم، يا همچنان مشغول طرح اين مباحث پوچ و بی اساس

بويژه طرح و تبليغ اين که «انقلاب ويرانگر است» يا «مردم ما ديگر انقلاب نمی خواهند»... يعنی پيش فرض ها و انگار هايی که نگارنده که در حد توان خود کوشش کردم که نشان هم مبتنی بر هيچ استدلال منطقی و جامعه شناختی نيستند. به تبع آنهم اين «يکسان انگاری» انقلاب ها و «داوری فله ای» در مورد اين پديده، کاملآ ناشی از کم آگاهی و يا فريبکاری کسانی است که چنين بحث های مبتذل و انحرافی را به ميان می اندازند

سخن پايانی

در پايان اين نوشته می خواهم بار ديگر هم بر روی اين نکته ی اساسی تأکيد کنم که آن مردمی شاهد پيروزی را در آغوش کشيده و به سعادت و کامرانی خواهند رسيد که «راستی گرايی» پيشه کرده و «مطلق انديشی» را در جوی آب اندازند که اين مطلق انگاشتن پديده ها، تنها يک توهم و سراب و خودفريبی است، بويژه در مورد انقلاب. بدين سبب هم هر طرح و جنبش و قيام و انقلابی هم که هدف آن رسيدن به يک جامعه ی مطلقآ برابر و آزاد و آباد باشد، بدون هيچ ترديدی، از همان پيش از شروع محکوم به شکست و ناکامی است

از اينروی نگارنده به سهم خود از هم اکنون فاش می نويسم که گر چه هميشه به يک انقلاب ـ ملی ميهنی ـ برای برکندن ريشه جمهوری اسلامی باور داشته و دارم، چون چاره ی ديگری نيست، ليکن هرگز به کسی نويد نداده و نمی دهم که ما با يک انقلاب يکباره به تمامی خواست های خود دست يابيم. هر کسی هم که ادعايی جز اين داشته باشد، شوربختانه يا نادان است و يا فريبکار

پس تمامی اين شعار ها و وعده ها که اگر جمهوری اسلامی نباشد ما به برابری مطلق خواهيم رسيد، اگر اين رژيم سقوط کند، همه چيز ما هم فورآ بسامان خواهد شد، يا اگر ما يک انقلاب سوسياليستی داشته و سرمايه داران را از ايران بيرون کنيم، ايران بهشت عدالت و رفاه خواهد شد... همه و همه از جانب هر کس و گروهی که باشد، نسنجيده و بی اساس است. حتا اينهم که کسی ادعا کند که ما پس از سقوط رژيم اسلامی ديگر زندانی نخواهيم داشت هم، در زمره ی همان سخنان کاملآ ناآگاهانه و يا فريبکارانه است

چرا که جدای از اينکه همانگونه که آوردم، نفس «مطلق انگاری» هميشه فاجعه ببار می آورد، جامعه ای که سی سال مشتی بی فرهنگ، باجخور، دزد و چاقوکش و متجاوز بر آن حکم رانده اند، کجا خواهد توانست حتا در پنج و دهسال هم کاملآ بسامان شود. اين اوباش مسلط بر ايران در اين سه دهه آن اندازه دروغ گفته، رشوه ستانده، نفرت پراکنده، کشتار مخالفان سياسی و پيروان دگر مذاهب را تبليغ و ترويج کرده اند که ديگر اين وحشی گری ها دستکم در نزد بخشی از مردم جامعه ی ما نهادينه شده است

ايرانی که از دست اين جانيان متجاوز و بی فرهنگ آزاد شود، نيازمند سالها کار فرهنگی خواهد بود تا دوباره به جامعه ای انسانی و مداراگر و مدنی تبديل گردد. از اينروی هم حتا پس از وجود نحس اين رژيم هم، ما زمان درازی از پی آمد های ويرانگری های آن در امان نخواهيم ماند. معنای روشن اين سخن اين است که ما حتا پس از سقوط رژيم جمهوری اسلامی هم تا مدت ها شاهد نا امنی اجتماعی و نابسامانی اقتصادی و بزهکاری و جنايت خواهيم بود

بدين خاطر هم بود که نوشتم حتا اين سخن هم که گويا ما ديگر زندان و زندانی نخواهيم داشت هم، حرف بسيار پوچی است، دستکم برای چند دهسال. چه که گذشته از قزبانيان بی فرهنگی اين رژيم، اصلآ با خود پايوران آن چه بايد کرد؟! مگر چاره ای جز اين وجود خواهد داشت که ما اين وحوش را در قفس انداخته و جامعه را از شر آنان مصون نگاه داريم! و

و واپسين جملات اينکه، نگارنده اينهمه آوردم که در مورد انقلابی که اينک در جريان است، در اندازه بضاعت بسيار اندک خود از آگاهی ها و به سهم خويش، هشدار هايی داده باشم. با اين اميد که اين انقلاب ديگر از مسير درست خود منحرف نگردد و ما هم سرانجام بتوانيم يک جامعه ی انسانی داشته باشيم

چرا که ما ملت ايران، براستی بيش از بسياری از ديگر ملتها که امروز از نعمت دموکراسی برخوردارند، استحقاق برخورداری از چنين جامعه ای را داراست. هم به دليل پشتوانه ی بی انتهای فرهنگی که داريم، هم به سبب اينهمه خونی که در پای درخت آزادی ريخته ايم و هم از اينروی که چو نيک بنگريم، انبان ذهن تاريخی ما پر است از تجربيات بسيار بسيار گرانبها. تجربياتی که بيشتر هم محصول کژروی های خودمان بوده و ما آنرا با خون شريف ترين و نازنين ترين فرزندان خود کسب کرده ايم. همين



09 August 2009

سوءاستفاده جنسى از كودكان

پول مردم ما به جیب حماس ریخته می شود! بعدش حماسی ها گردن کلفت کرده
با دختر 9 ساله ازدواج می کنند





وقتی آن پیامبر بزرگوارشون بچه باز حرفه ای باشه از این حماسی های آش ولاش انتظار دیگری نباید داشت


بقیه عکسهای این انگلها را اینجا میتوانید ببینید

03 Juli 2009

( فلک را سقف بشکافیم ( 18 تیر

شمشیر ما، بابک وار ، از رو بسته شده است تا خاکمان را پس بگیریم


خمینی گفت آخوند یعنی اسلام و چند ده میلیون ایرانی، هم نوا، میگویند مرگ بر آخوند

اینکه قومی مفت خور و بیکاره بر آب و خاک نازنین ما ایران چیره گشته اند ، این را بر نمیتابد که ما فقط شاهدانی بی تفاوت باشیم و نسبت به تمام ظلم ها و بی کفایتهائی که در ایران عزیزمان، روا میگردد ، چشمان خود را ببندیم و بلیط های دوسره تعطیلات خود را به مقصد ایران، بر بدبختی نسل جوان فعلی و نسلهای آتی ترجیح بدهیم

معضل نخست، حضور تفکر مذهبی در ایران است، بایستی چهره دین و اسلام و آخوند و همه دکانداران دین ، از خاخام و پاپ و موبد و آخوند برای همگان هویدا گردد

آن پذیرش آخته به خونی که پسامد سلطه موبدان زرتشتی دوره ساسانیان ( با ردای سپیدشان )، تا حمله و تسلط عربهای موش خور ( با ردای سیاهشان )، همگی نتیجه حضور اقلیتی خود فروخته و اکثریتی نا آگاه هست

هر چند ایران بنا به خاصیت غیر قابل وصفش ، همه چیز را عوض میکند!1

وشکل شاهنشاهی پدر و پسر را به اسلام بخشید و سوشیانس خودش را تبدیل به مهدی کرد و با همه بی کفایتی اعراب ، حسین را ( که دعوایش با یزید بر سر یک زن بود! ) در میان آنان یافت تا جایگزین سیاوش سازد و بسیاری از آداب خود چون جشن نوروز را حفظ کرد ، مسلمان شد ولی عرب نشد

ایرانی نتوانست با قدرت اندیشه، خود را از شر دکاندار مذهبی رها سازد و متاسفانه با تجربه و خطای روشنفکر مأبانه و برنامه ریزی شده سال پنجاه و هفت ، مذهب در کنار قدرت را به راس قدرت نشاند و شاهد بدبختی امروزه مان هستیم، بدبختی بزرگی که بیشتر دامان نسل جوانی را گرفته است که هیچ دخالتی در اشتباه پدر و مادرهاشان نداشتند

در شهر لندن ، عده ای که هم از توبره میخورند و هم از آخور، با راه انداختن دکه های بی خردی و مذهبی سعی در تحمیق هر چه بیشتر مردم ساده و دل پاک ایرانی دارند

شدیدا به این گروه که دکانهایی چون سفره های رقیه و عباس و زینب و دیگر بی خاصیتها را راه انداخته اند و دیگر مفت- خورانی که یک روز شاهنامه میخوانند و یک روز قرآن و نوحه خوانی بر سر قبر مردگان ، اخطار میکنیم که تفاله های مذهبیشان را در کوله بار حماقتشان بریزند و دکانشان را در این شهر تخته کنند وگرنه چهره کثیف و کردارهای متفاوتشان را به لنز دوربین میسپاریم و در دسترس خاص و عام قرار خواهیم داد

دریوزگان مفت خور سفره های جمهوری اسلامی در مجمع های کثیف و تروریستی اسلامی هم بدانند که دوربینهای تیز بین ما ، رفت و آمد آنها را ضبط و در وقت لازم به حسابرسی و قضاوت آنها خواهد پرداخت

جمله ناقص تفکر هر کس برای خودش محترم است را با این جمله تکمیل مینماییم که تفکر هر کس برای خودش محترم است، تا زمانی که فضولی در زندگی خصوصی کس دیگری نکند و احترام هم متقابل باشد

زمانی که سر دختر هفت ساله در مدرسه به اجبار، روسری میپوشند، زمانی که دریا را چادر پوش کرده اند، زمانی که حق طبیعی زندگی را از انسان ها و خصوصا جوانان سلب کرده اند، زمانی که با وقاحت تمام و با این همه پیشرفتهای علمی ، هنوز خرافه های مذهبی را اصول جاری زندگی انسانها ساخته اند و عشق را شلاق میزنند، شادی را سر میبرند و ندا را در گلو خفه میکنند، ما را یارای نظاره گر بودن نیست

نگوئید با نام اسلام این کارها را میکنند! ، بلکه این واقعا خود اسلام است، مگر نماینده ای بهتر از آخوندها برای اسلام سراغ دارید؟ دیگر شمشیر ما ، بابک وار ، از رو بسته شده است

با کوله باری از تجربه وارد این گود شده ایم و هر چند، یک روز با ایده دین سپید، در مقابل دین سیاه، وارد شدیم تا آهن ، آهن را ببرد ، ولی خیلی زود تشخیص دادیم که در حال پرورش ماری در آستین خود بوده ایم

تنها راه خرد ورزی، آموزش علمی و زدودن پیرایه های متعفن تفکر مذهبی از عادتها، نوشتار، گفتار و کردار و اندیشه هامان است که ایران مترقی و آزاد را در پس گذشت چند دهه برای ما به ارمغان خواهد داشت

قرآن کتاب داستانی سرشار از اشتباهات فاحش، ونقض حقوق طبیعی انسانی است، همانگونه که انجیل و تورات و اوستا و اصول سرخ دیکتاتوری پرولتاریا ، راهگشای فردای ما نبوده اند و نخواهند بود

هدف ما آزاد اندیشی و خرد ورزی انسان است و نه اینکه با هر گونه ایدئولوژی وحتی سرخ گونه اش ، راه تفکر و انتخاب ازانسان سلب شود. انسان زندگی میکند تا آزاد باشد نه بنده و گوسفند و تقلید کار

قفل فردا با کلید دیروز هر گز باز نخواهد شد و دیگر آویزه های خرافی مذاهب ، داروی بیهوشی خرد انسان نخواهد بود. زمان پویش و پرسیدن چرا، از خود است. چرا ؟

راه درازی در پیش است و مردانه راه در گام گذاشته ایم و دست یاری شما را صمیمانه میفشاریم تا در فردای روز بزرگ ، شاهد آزادی ایران عزیزمان باشیم

زمانی که یک اصل بدیهی بخواهد پذیرفته شود سه مرحله را پشت سر میگذارد

نخست با آن به شدت مخالفت میشود، سپس مورد تمسخر واقع میگردد و در مرحله آخر پذیرفته میشود

به دولت نامردان و نامرادان جمهوری اسلامی، شدیدا اخطار میکنیم که خشم ما را بیش از این بر نیفروزید، تا شما را برای داوری و بخشش فردای روز بزرگ، نگاه داریم، وگرنه در روز بزرگ هر تیر چراغ برقی در ایران متحمل وزن و تاریکی وجود آخوندها و ایادی مفت خورشان به صورت حلق آویز خواهد شد و دیگر حمایت دولتهای اروپائی هم به کارتان نخواهد خورد

تا روز بزرگ و دیدار رو در روی ما با دشمن خانگی و با تلاش برای آینده ای روشن و سربلندی ایران ویرانمان آرشید و همرزمان مبارزه میکنند برای به زیر کشیدن غرور سرکش انسانها

02 Juni 2009

ثروتمندان فقیر


سنگ کوهت در و گوهر است ----- خاک دشتت بهتر از زر است



18 Mai 2009

! با واژه و تغيير نام که نمی توان رها گشت و خانه بازپس گرفت

مگر جز اين است که آنکس که سند کيستی ما را نوشت، ابوالقاسم فردوسی و آنکس که يک ايران فروش و تروريست درجه يک از کار در آمد، خسرو روزبه نام داشت. کما اينکه هم اينک هم، يک تريتا ی پارسی نسب زرتشتی است که پست ترين مهره ی اين نظام انيرانی اسلامی در خارج از کشور محسوب می شود

حاصل اينکه رسم خردمندی اينک شناخت اولويت و مبارزه ی تمام عيار در راستای نجات کشورمان از چنگال خونين ملايان است نه خريد زر و زيور برای عروسی که وجود ندارد. يعنی بکار گرفتن همه توش و توان مادی ومعنوی خودمان در راه مبارزه با اين نمايندگان تاريخی تازيان و پاسداران دستاورد های تجاوزات آنان در ايران اشغالی. آنهم مبارزه ی سياسی راستين که جای آنهم در خيابان ها و برابر نهاد های بين المللی و ميادين و پارلمان ها است، نه بر روی برگهای کاغذين و سايت های اينترنتی و پشت کامپيوتر ها و ميکروفون ها و دوربين ها

ورنه با اين مثلآ "مبارزات"؟! با نفوذ اعراب، آنهم تنها با تغيير نام و واژه پردازی ـ که براستی بسيار نازل و کودکانه است ـ، ديری نخواهد گذشت که ايران از هم پاشيده خواهد شد و آنگاه، ما خواهيم ماند و چند صد واژه ی هچل هفت و هزاران هزار پانته آ و آذرميدخت و پوراندخت و آپرانيک و آرتيمس فاحشه، آنهم اتفاقآ در سرزمين های همان اعرابی که ما داعيه ی مبارزه ی با نفوذ فرهنگی آنان را هم داريم، آنهم در ميکروشيخ نشين های آنان

ما خواهيم ماند و چند ميليون رستم شيره ای و بابک ترياکی، ما و هزاران هزار آرش و کوروش و داريوش و کيکاووس کارگر ساختمانی و ماشين شوی، البته باز هم در خيابان های همان شيخ نشين های عربی که حتا هم اکنون هم پر از دکتر و مهندس های ايرانی است که در آنجا به نوکری اعراب و عملگی مشغول هستند و سرانجام ما خواهيم ماند و يک جلد شاهنامه ی پاره پوره در طاقچه ی اتاقی در غربت، همين


همچنان پرداختن به اين مسائل سطحی، به فروپاشی ايران خواهد انجاميد و آنگاه، ما خواهيم ماند و هزاران هزار پانته آ و آذرميدخت و پوراندخت و آپرانيک و آرتيمس فاحشه در سرزمين های اعراب بی فرهنگ، ما خواهيم ماند و چند ميليون آرش و کوروش و داريوش و رستم و کيکاووس عمله بنا و ماشين شوی در خيابان های شيخ نشين های عربی ... و

هم ميهن گران ارج و مهربانی برای من نامه ـ ايميل ـ ی فرستاده بودند با يک نثر کاملآ بديع و پر از واژگان نو. نگارنده در ايميلی که برای اين هم ميهن فرهيخته فرستادم، جدای از پاسخ نوشتن برای درونمايه ی آن ايميل، اين را نيز آوردم که من متنی هم در مورد خود شيوه ی نگارش و واژگانی که ايشان بکار برده اند خواهم نوشت. اين نيز افزودم از آنجا که مراد من از متنی که خواهم نوشت، تنها و به ويژه شخص ايشان نيست، اين متن را بر روی سايت خود منتشر خواهم ساخت

زيرا که اين اپيدمی (بازی کردن با پارسی و واژه پردازی های خارج از قاعده) که در اين سالها به جان زبان ما افتاده، به باور من نه درست است و نه اصلآ ضروری. البته نانوشته نماند که برخی از اين واژگان نو، بسيار هم بر دل خوش می نشيند. آنچنانکه خود من نيز نه تنها در پاره ای از نوشته های خود از آنها سود می برم، بل که گاهی حتا پا را از اينهم فراتر نهاده و جسارت به خرج داده و واژه هم می سازم. همچنانکه بسياری از واژگانی که اين هم ميهن در نامه خود آورده اند، برای من اغواگر بود

پس، رسم دادگری اين است که بنويسم گر چه خود من نيز بگونه ای جزو همين ناخوش های واژه پرداز هستم، ليکن تفاوت من با بسياری در اين است که من اين کپی برداری و واژه پردازی ها را، صرفآ از سر شوق انجام می دهم. از اينروی هم زياد در بند اين نيستم که واژگانی که بکار می برم، پارسی سره هستند يا خير. در برابر اما پاره ای خود را به آب و آتش می زنند که مثلآ از واژگان بيگانه در نوشته های خود استفاده کنند. نتيجه اين اصرار بيجا هم اين شده که حال هر کسی برای خود يک دکان واژه سازی باز کرده و با زبان پارسی هم هرچه که دل تنگش می خواهد انجام می دهد

در حاليکه گذشته از اينکه اصلآ نود و نه درصد اين واژه پردازان صلاحيت اينکار را ندارند که خود من نيز يکی از همان بی صلاحيت ها هستم، چنانچه کسانی هم در اين زمينه دارای صلاحيت باشند، باز هم اين کار، کار سودمندی نيست. چرا که اين واژه هايی که ساخته می شوند، سليقه ای هستند نه توافقی. به تبع آنهم، نمی توانند کاربردی ملی داشته باشند

به زبانی ساده تر، از آنجا که در زمان ساختن اين واژگان هيچ توافق و هماهنگی ميان فرهنگوران بعمل نمی آيد، تبعآ اين واژه ها حالت شخصی پيدا می کنند. يعنی هر کسی از واژه ای استفاده می کند که خود آنرا ساخته و خود کاربرد درست آنرا می شناسد نه همه ی مردم. به همين سبب هم در فقدان يک نهاد ويژه ملی برای اينکار، هر کسی که يک واژه ی نو می سازد، بجای خدمت به زبان پارسی، آنرا آلوده تر و درهم و برهم تر هم می سازد، ولو که آن واژه پرداز اصلآ يک انسان فرهنگور و دارای صلاحيت واژه پردازی هم که باشد

به هر روی، همانگونه که آوردم، گر چه از ديد احساس، پاره ای از اين واژگان خيلی خوشايند به نظر می رسند، ليکن از پشت پنجره ی عقل، من که اينگونه واژه پردازی ها را در اوضاع کنونی، از سوی هر هم ميهن خردمند و با دانشی هم که باشد، فقط دردسری می بينم افزوده بر بيشمار دردسر های موجودی که ما حال داريم

اشتباه نشود که نگارنده هيچ مخالفتی با اين هم ميهنان واژه پرداز ندارم، بلکه مراد من اين است که خيلی دوستانه و صميمانه بنويسم که صرف نظر از عدم صلاحيت ما در واژه پردازی، درد اصلی ما اينک اصلآ از چهار واژه ی عربی در پارسی نيست که ما سفت و سخت بدين کار های روبنايی چسبيده ايم. آنچه بايد اينک برای ما ارزش حياتی داشته باشد، نه نقش ايوان، بلکه خود خانه ای است که اصلآ از پای بست ويران است

مادام هم که اين خانه استوار نگردد و چراغی سرای آنرا روشن نسازد و سماوری در ايوان آن در حال جوشيدن نباشد، اين اسباب آذين بندی و لامپ های رنگين و پرده های خوشرنگ، تنها به درد جمع کردن در يک کارتون دربسته و نهادن آن کارتن در يک انبار زيرزمينی خواهد خورد. انباری سرد و نمور و پر از جانور که تازه آنهم اصلآ در خاک خودمان نيست. پس از چندی هم که، نم و موش و موريانه، اين اسباب را کدر و بد رنگ ساخته و جويده و پوک و نابود خواهند ساخت

گذشته از همه اينها، زبان وسيله ای برای انتقال انديشه ها و خواست های درونی انسانها به همديگر است. پس، چه زيبا و بجا است که ما برای ايجاد رابطه ای هر چه نزديک تر با همديگر که لازمه آن هم بيان هر چه روشن تر انديشه ها و انتقال هر چه ژرف تر خواست های درونی خودمان است، از ساده ترين و هم فهم ترين واژگان و جمله بندی ها و متن ها مدد گيريم

درست است که پالايش زبان پارسی از زبان تازی و هر زبان ديگری و استفاده از واژگان بومی، کاری بسيار نکو و پسنديده است، ليکن همانگونه که نوشتم، اينکار، کار فرهنگستان در يک ايران آزاد است نه کار من بابا شمل بی خانمان و شما گراميان آواره از ميهن، آنهم به شکل برنامه ريزی شده و گام به گام

يعنی ابتدا دگرگون ساختن نظام آموزشی کشور و بکارگيری واژگان نو در کتابهای درسی که اينکار منجر به راهيابی اين واژگان به نوشتار ها و گفتار های مراکز آموزشی و علمی و آکادميک بشود. هم زمان با آن، مکلف ساختن وزارت خانه ها و نهاد های دولتی به استفاده از اين واژگان در مکاتبات خود. همچنين خواستن از ارگان های غيردولتی به رعايت اين امر در تماس با نهاد های دولتی. برگرداندن تمامی تابلو ها و سرنامه ها و ميثاق نامه ها به پارسی در صورت وجود يک يا چند واژه ی غير پارسی هم معنا در آنها

از پس اين گام، بی شک فرهنگوران و نويسندگان و روزنامه نگاران ما هم از اين واژگان در نوشته های خود استفاده خواهند کرد و پای اين واژگان حتا به فرهنگ لغات هم باز خواهد شد. برايند چنين فرايندی هم، رسميت يافتن اين واژگان، تکرار آن در ادبيات و مکاتبات و در نتيجه هم، همه فهم شدن اين واژگان در جامعه خواهد بود. وقتی هم که اين واژگان شکل ملی يافته و هم فهم شدند، بخودی خود وارد نوشته ها و سخن گفتن مردم نيز خواهند شد. حتا وارد نوشته های بسيار خصوصی (نامه نگاری های دوستانه) و خاطره نويسی ها و يادداشت های شخصی افراد

يعنی درست همان کاری که در سده های هفده و هژده، بوسيله ی پروتستانتيست ها در اروپا در مورد زبان انجيلی کليسايی«لاتين يا رومی» انجام شد. در نزد خودمان هم، يعنی همان کاری که فرهنگستان ايران در روزگار پهلوی اول مبادرت بدان کرد که ثمره آن کار سترگ فرهنگی هم مثلآ همين واژگان دانش آموز و دانشجو و دبستان و دبيرستان و دانشگاه و باشگاه و زايشگاه و پيراستن و آراستن و دلبستگی و همبستگی و پيوند و شادکامی و بهروزی و نيک انجامی و کاميابی... است

واژگانی پاکيزه، زيبا و سره که اينک، هم همه ی ما ايرانيان کاربرد درست آنها را می شناسيم، هم آنها را در ادبيات خودمان می خوانيم و هم اينکه ديگر همگی هم از روی شناخت و بگونه ای دلخواه آنها را در نوشته ها و گفتار های شخصی خود بکار می بريم

نه اينکه هر کدامی از ما بويژه در اين غربت، از سرخود بنشينيم و واژه پردازی کنيم و متن هايی بنويسيم که درست به اندازه خود متن، نيازمند پرانتز باز کردن و توضيح و تفسير باشد که نتيجه آنهم همانطور که آوردم، جز الکن تر کردن همين زبان ابتر و درهم و برهم ما هم چيز ديگری نباشد

اين بيزاری از بود واژگان تازی در زبان پارسی، البته در ميان ما چيز تازه ای نيست. اين دلزدگی ملی امری است که در ايران، ريشه ای دستکم يکصد و پنجاه ساله دارد. روشن ترين رگه های اين بيزاری را هم به خوبی در ادبيات روزگار مشروطه می توان مشاهده کرد. آنچه باعث شده که آن نفرت تاريخی حال به اوج خود رسد، برايند سه دهه ايران ستيزی و خيانت ها و جنايت های بی سابقه ی اسلام پناهان تازی خوی در ميهن ما است

با نگرشی تاريخی و دادگرانه به اين مسئله، اين بيزاری هم البته کاملآ بجا و قابل درک بود و هست. زيرا که اين نفرت، ابتدايی ترين و اساسآ کمترين واکنش طبيعی يک ملت اسير و تن زخمی در زندانی چهارده سده ای و در برابر هزار و چهارصد سال تازيانه خوردن از تازی ها و آيين اهريمنی آنان است. در برابر اين سفلگان ضد ايرانی هم که گونه ای از ايستادگی فرهنگی که پروانه داده نشود که اينان بتوانند هم چيز ما را عربی و اسلامی و يا حتا معرب سازند

مراد بيشترين ايرانيان هم از پالايش زبانی، در حقيقت تنها حذف همين واژگان عربی ملايی از زبان ما است نه ديگر واژگان بيگانه. زيرا ما خانه خراب اعراب و اسير دست نمايندگان فرهنگی آنان يعنی مشايخ دستاربند شديم و هستيم نه ملت و طايفه ای ديگر. چنانچه مثلآ اگر فرانسوی ها و ميسيونر های مذهبی آنان در حق ما اينهمه بيداد و ستم کرده بودند، بدون شک امروز واژگان فرانسوی و خود آن مردم و کاردينال ها و کشيش های فرانسوی آماج اين نفرت ما بودند نه تازيان و زبان عربی و ملايان

فراچشم داشته باشيد که آنچه امروز ما بنام زبان ترکی استانبولی می شناسيم، دستکم پنج برابر زبان فارسی واژگان عربی در درون خود دارد. همچنان که صد ها واژه ی سره ی پارسی و يونانی و لاتين و حتا آلمانی و فرانسوی هم در آن زبان هفتِ بيجار وجود دارد. با اينهمه هيچ کس در آن ديار، هيچ حساسيتی به اين واژگان بيگانه در زبان ترکی امروزين نداشته و هيچ دلزدگی تاريخی هم از ملت و طايفه ی ويژه ای ندارد

چرا که آنان نه تنها از اعراب و هيچ ملتی آسيب جدی نديده اند، بلکه تا جنگ عالمگير اول، اصلآ از يکهزار و دويست و نود نه تا يکهزار و نهصد و بيست و دو ميلادی، يعنی به مدت بيش از شش سده با امپراتوری عثمانی خود هم که تنها فراز تاريخی ايشان است، بر بخش بزرگی از مدیترانه، تمامی مناطق آسیای صغیر، بخش هايی از جنوب شرقی اروپا تا قفقاز و تمامی سرزمين های عربی و اسلامی در خاورمیانه و بين النهرين نيمه کردنشين و شمال افریقا هم حکومت کرده اند. يک تا يک و نيم ميليون ارامنه را هم که با بيرحمی تمام قتل عام کرده اند

پس مشاهده می کنيد که اين بيزاری ما بيش از آنکه برخاسته از يک وجدان فرهنگی و نياز زبانی باشد، جوشيده از يک سينه ی مجروح و دلی سوزان و يک غرور لگدمال شده و روانی خسته و تنی سياه گشته از ضربات تازيانه های يک قوم بی فرهنگ و متجاوز و خونريز است. از اينروی هم اين پالايش، يک نياز بی چون و چرای ملی و تاريخی است که بايد هم روزی در ايران با نيرومندی پی گيری شده و به انجام رسد

ليکن با تمامی اينها که آورم، دستکم خود من در چنين موقعيت بسيار سرنوشت ساز تاريخی، به اين گونه چيز ها هيچ بهايی نمی دهم. حتا با اينکه خود نيز يک نام عربی ـ حسين ـ را از مدارک شناسايی ـ پاسپورت و شناسنامه ی سوئدی ـ خود بگونه ی رسمی حذف کرده ام. زيرا با اين همه درد و مشکلی که ما اينک با آن دست بگريبان هستيم، اينگونه کار ها را، واکنش هايی احساسی و سطحی و زودگذر پنداشته و اصولآ هم از اولويت های کار مبارزاتی خود نمی انگارم

از ديد من، درد جگرسوز ما اکنون بسی جانکاه تر و کشنده تر از آن است که بتوان آنرا با نوشتن «حليم» تازی با هه ی دو چشم و «مرتضی» را به شکل «مرتزا» نوشتن مداوا کرده و يا حتا با دگرگون ساختن نام خود از غلامعلی و ام البنين و اصغر به آرش و ماندانا و بابک بدان مرحمی نهاد. ما، چه در گذشته و چه حتا امروز هم بسياری اصغر و اکبر و رعنا و ثريا و رضا در ميان خود داشتيم و داريم که هزاران بار خردمند تر و ميهن دوست تر از کسانی بودند و هستند که نام هاشان گيو و گودرز و سودابه و تهمينه و ماندانا و سيروس و کامران بود و هست

مگر جز اين است که آنکس که سند کيستی ما را نوشت، ابوالقاسم فردوسی و آنکس که يک ايران فروش و تروريست درجه يک از کار در آمد، خسرو روزبه نام داشت. کما اينکه هم اينک هم، يک تريتا ی پارسی نسب زرتشتی است که پست ترين مهره ی اين نظام انيرانی اسلامی در خارج از کشور محسوب می شود

حاصل اينکه رسم خردمندی اينک شناخت اولويت و مبارزه ی تمام عيار در راستای نجات کشورمان از چنگال خونين ملايان است نه خريد زر و زيور برای عروسی که وجود ندارد. يعنی بکار گرفتن همه توش و توان مادی ومعنوی خودمان در راه مبارزه با اين نمايندگان تاريخی تازيان و پاسداران دستاورد های تجاوزات آنان در ايران اشغالی. آنهم مبارزه ی سياسی راستين که جای آنهم در خيابان ها و برابر نهاد های بين المللی و ميادين و پارلمان ها است، نه بر روی برگهای کاغذين و سايت های اينترنتی و پشت کامپيوتر ها و ميکروفون ها و دوربين ها

ورنه با اين مثلآ "مبارزات"؟! با نفوذ اعراب، آنهم تنها با تغيير نام و واژه پردازی ـ که براستی بسيار نازل و کودکانه است ـ، ديری نخواهد گذشت که ايران از هم پاشيده خواهد شد و آنگاه، ما خواهيم ماند و چند صد واژه ی هچل هفت و هزاران هزار پانته آ و آذرميدخت و پوراندخت و آپرانيک و آرتيمس فاحشه، آنهم اتفاقآ در سرزمين های همان اعرابی که ما داعيه ی مبارزه ی با نفوذ فرهنگی آنان را هم داريم، آنهم در ميکروشيخ نشين های آنان

ما خواهيم ماند و چند ميليون رستم شيره ای و بابک ترياکی، ما و هزاران هزار آرش و کوروش و داريوش و کيکاووس کارگر ساختمانی و ماشين شوی، البته باز هم در خيابان های همان شيخ نشين های عربی که حتا هم اکنون هم پر از دکتر و مهندس های ايرانی است که در آنجا به نوکری اعراب و عملگی مشغول هستند و سرانجام ما خواهيم ماند و يک جلد شاهنامه ی پاره پوره در طاقچه ی اتاقی در غربت، همين.امير سپهر



22 März 2009

شماره حساب و موجودی بانکهای خارجی آخوندهای چپاولگر ایران

Foreign bank accounts of Iranian leaders


This was re- posted on daneshjoo.org

Interesting, although I am not sure if it’s true.Supposedly in August Bank employees in Iran sent this partial list outside f the country, if it’s true, it’s sad that our people don’t have safe water or enough food and the oil money is being hoarded by these supposed men of Islam....What do u guys think??On August 2000, a group of Iranian banks employees revealed the financial frauds of most Islamic republic's regime leaders and published part of their assets in foreign banks.

Based on this report sent to outside Iran, which made start indirectly a series of Public statements printed in many Iranian and Foreign Newspapers, Millions of dollars of Public funds have been transferred during the last 15 years while the Islamic leader (on this list) is asking for an investigation on Official corruption and his regime for more loans to supposedly help the Iranian economy.

Already and based on a scandal which shook the regime in 1997, Morteza Rafighdoost, brother of Mohsen Rafighdoost head of the Janbazan Foundation was indicted in connection with a Financial fraud of over 100 BILLIONS of Tomans (3 BILLIONS of US Dollars in official exchange rate and as most malversations were done based on Official rates which is a privilege of Governmental foundations). Irony is that Mohsen Rafighdoost still at the head of the Foundation nowadays.


The partial list was as follow:


1) Ali Khamenei
- Sparkasse Bank (Frankfurt/Germany) Acct.# 234075617: DM 112.1 Millions
- Corner Bank (Geneve/CH) Acct. # 217824: US$ 97 Millions
- Banque Cantonale (Lausanne/CH) Acct. # 71713: US$ 73.2 Millions

2) Ali Akbar Hashemi Rasfandjani
- Union Bank Suisse (Geneve/CH) Acct.# 223870390: SF 532.5 Millions
- Societe Generale (Zurich/CH) Acct.# 30064183: DM 477.2 Millions
- Sparkasse (Ciborg/Germany) Acct. # 2957132: DM 238.2 Millions

3) Mohammad Ali Tasskhiri
- Societe Generale (Geneve/Ch) Acct.# 500032654: DM 280.7 Millions
- Midland Bank (London/UK) Acct.# 832-150270: BP 12.2 Millions
- Dressdner bank (Dusserdolf/Germany) Acct.# 8354783: DM 48.3 Millions

4 ) Mohammad Golpayegani
- Credit Bank Suisse (Geneve/CH) Acct.# CEO7680: SF 85.7 Millions

5) Bijan Namdar Zangene
- Union Bank Suisse (Geneve/CH) Acct.# 314380320: US$ 141.7 Millions

6) Habibollah Asgar Aladi
- Corner Bank (Geneve/CH) Acct. # 3983BHK: US$ 180 Millions

7) Ahmad Jannati
- Midland Bank (London/UK) Acct.# 92114016: BP 54.2 Millions

8) Abdollah Nategh Nouri
- Union Banque Suisse (Geneve/CH) Acct.# 2102120321ND: USD 123.9 Millions
- Deutsh bank (Hamburg/Germany) Acct.# 03223486: DM 64.1 Millions

9) Mohsen Rafighdoost:
- Union Banque Suisse (Geneve/CH) Acct.# 2183130687: USD 122.7 Millions

10) Mohsen Hashemi Bahremani
- Deutsh bank (Munchen 3/Germany) Acct.# 1732736: DM 370.7 Millions
- Credit Bank (Geneve/CH) Acct.# 928530FC: USD 178.2 Millions

11) Abbas Vaez-Tabassi
- Corner Bank (Geneve/CH) Acct.# FAH7272: SF 97.2 Millions
- Sparkasse (Hamburg/Germany) Acct #. DFH72251660: USD 216.7 Millions

12) Hossein Shariatmadari
- Midland Bank (London/UK) Acct.# 34414011: BP 37.8 Millions

13) Mohsen Rezai
- Union Banque Suisse (Geneve/CH) Acct.# 442760430: USD 78.2 Millions
- Credit Bank (Geneve/CH) Acct.# FAH7967: SF 52.7 Millions

14) Massood Movahedian
- Commerz Bank (Koln/Germany) Acct.# 3528817: DM 287.8 Millions

15) Kamal Kharrazi
- Corner Bank (Geneve/CH) Acct.# AMF4567: USD 18.2 Millions

16) Ali-Reza Mo-ayeri
- Societe Generale (Geneve/CH) Acct.# 50024814: USD12.6 Millions

17) Hossein Kordi
- Corner Bank (Geneve/CH) Acct.#14710025: USD 14.7 Millions

18) Abbas-Ali Forooghi
- Corner Bank (Geneve/CH) Acct.# 12930034: USD 10.7 Millions

19) Mohammad Hashemi Bahremani
- Deutsh Bank (Munich 3/Germany) Acct.# 1734726: DM 177.2 Millions

23 Februar 2009

تازيان و تتر ها و مغول های ايرانی

چگونه يک آخوند پيشين «احمد قابل» به درستی و دقيقآ«نقش» قانون شکنان و ظالمان را از«مسئولان» قانون شکنی ها و ظلم ها تميز می دهد و روشنفکر فکلی در آن وا می ماند ... 1

حال وحشی ترين سرکردگان مغولان، بی فرهنگ ترين خـِزر ها و غُـز ها و گورکانيان... بخشی از خود ايرانيان هستند... امروز رضا براهنی و خانبابا تهرانی چنگيزخان و تيمور خان و علی اصغر حاج سيد جوادی و خامنه ای و خاتمی... سعد ابن ابی وقاص و یزید ابن مهلب و عمر ابن خطاب و علی ابن ابيطالب هستند ... 1

آيا شما تا کنون در جايی شنيده و يا خوانده ايد که يک کمونيست ايرانی وصيّت کرده باشد که پس از مرگ اش، جسد وی در ايران به خاک سپرده شود؟ ... واپسين آرزوی سادات و مواليان آنها هم دفن شدن در زير پای اعراب مدفون در نجف و سامرا و کاظمين يا دستکم در امام زاده ای در ايران و زير پای يک تازی يا تازی تبار است ... 1

تازيان و تتر ها و مغول های ايرانی

اگر تازيان پيش بينی می کردند که يورش به ايران چه بيچارگی هايی را برای امت عرب ببار خواهد آورد، هرگز دست به چنان حماقت بزرگی نمی زدند... 1
لنين به ياران نزديک خود گفته بود مبادا کمونيسم را به ايران ببريد که ايرانيان اين انديشه سوسياليسم را به... خواهند کشيد ! 1




از ايران و از ترک و از تازيان / نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود / سخن‌ها به کردار بازی بود
همه گنج‌ها زير دامن نهند / بميرند و کوشش به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم و رنج و شور/ که شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام / همه چاره‌ و تنبل و ساز دام
پدر با پسر کين سيم آورد / خورش کشک و پوشش گليم آورد
زيان کسان از پی سود خويش / بجويند و دين اندر آرند پيش
شود بنده‌ی بی‌هنر شهريار / نژاد و بزرگی نيايد به کار
به گيتی کسی را نماند وفا / روان و زبان‌ها شود پر جفا

بخش نخست، «حقيقت» دروغين ما

ما ايرانيان پيوسته از يورش تازيان و تتر ها (تاتار ها) و مغول ها به ايران، بعنوان ويرانگر ترين فتنه های سراسر تاريخ خودمان ياد می کنيم. آن دو قوم نخست را هم از تبار ترکان آسيای مرکزی دانسته، ايشان را بی تمدن ترين، وحشی ترين و خونريز ترين اقوام و قبيله ها در جهان به حساب می آوريم. همچنان که ما، قوم عرب را بَدو «دور از تمدن»، سوسمار خوار، وحشی و بی فرهنگ بحساب آورده و خود را ملتی بسيار شريف تر و متمدن تر و هوشمند تر و پيشرو تر از همه ی آنها می دانيم. 1

حال بگذريم از اينکه بخش بزرگی از مردم ما، اصلآ فرانسوی ها، آلمان ها، سويسی ها و انگليسی ها را هم داخل آدم نمی دانند، و همچنين آمريکاييان را. زيرا باور دارند که چون آنان فاقد تاريخ بلند و پيشينه ی مدنيّت هستند، پس مردمی بی فرهنگ و وحشی بحساب می آيند. يعنی همين ملت بزرگی را که اينک کشورشان تنها ابرقدرت صنعتی و نظامی و اقتصادی جهان است، 1

جز اين خودشيفتگی ها که آوردم، اساسآ بيشترين ايرانيان، هيچ قبول ندارند که عيب و ايرادی هم در فرهنگ ما وجود دارد. با همين نگرش هم هست که حتا گناه تمامی بی فرهنگی ها، زشت کرداری ها، زشت گفتاری ها و بدسگالی های خود را هم به گردن فرهنگ مهاجمان و بويژه اعراب نابکار می اندازند. بی اينکه اصلا و ابدا خود را مسئول زشتکرداری های خود بدانند. 1

پاره ای که اصلآ در اين زمينه تا آنجا پيش رفته اند که ديگر حتا سرقت بعضی از پناهندگان بسيار سياسی ما از فروشگاههای کشور هايی که به آنان پناهندگی داده اند را هم، به حساب تخريب فرهنگی اعراب می گذارند! همچنين زن آزاری ها و دروغگويی ها و ميهن فروشی های خود را. 1

بهر روی، حال غربيان پيشرو را به کناری می نهيم که اصولآ مقايسه ی ايرانی آبروباخته ی کنونی با اروپايی و آمريکايی، بيشتر به خويشتن را مسخره کردن شبيه است تا مقايسه، و در اينجا فقط اندک نگاهی می کنيم به اوضاع همان دو قوم. يعنی آن اقوام از ديد ما وحشی که ما تمامی کثافتکاری های کنونی خودمان را به حساب آنان واريز می کنيم. 1

يعنی می خواهيم ببينيم که اينک آن دو قوم بزعم ما، ناکس نابکار که ما را بی فرهنگ و دزد و حيز و بی آبرو و زن آزار و خائن و لاابالی ... ساختند، خود چگونه هستند، و ما ملت نازنين و متمدن ايران در چه جايگاه حيثيتی در اين جهان و کدامين بزنگاه تاريخی ايستاده ايم. 1

باری، شايد کسانی ندانند که چون در کشور مغولستان هم هر چهار سال يک بار، انتخابات پارلمانی انجام می شود، انتخابات آنها دقيقآ با نمايش های انتخاباتی جمهوری روضه خوان ها در ايران همزمان گشته «آيا اين همزمانی (طنز تاريخ است يا يک کشيده ی محکم به گوش ما ايرانيان خودشيفته) را، ديگر خودتان بايد تعبير کنيد!». 1

در مورد مغولستان و مغولان، از آنجا که من هم مانند بسياری از هم ميهنان، رخداد های سياسی در ديگر کشور ها را هم پيگيری می کنم، در رسانه های چندی خواندم که مغولستان، پس از چند کشور در شرق دور، يکی از آزاد ترين سيستم های انتخاباتی را در آسيا دارا است. در مورد دولت و ملت مغول هم شما هرگز در جايی نديده و نخوانده و نشنيده ايد که دولت مغولستان که سهل است، حتا يک شهروند مغول هم در نقطه ای از اين جهان، کاری بسيار زشت، جنايتی تکاندهنده و يا حتا سرقتی چشم گير کرده باشد که قابل درج و نقل در رسانه های بين المللی باشد. 1

با توجه به اينکه ما در اين سوئد هم مغولهای بسياری را داريم که برای کار به اين کشور می آيند، من خود از آنان بار ها شنيده ام که از سيستم سياسی کشور خود راضی هستند. تنها مشکل آنان از ديد خودشان، جمعيّت زياد، نداشتن معادن، عقبماندگی ابزار کشاورزی، فقدان صنعت پايه ای و اقتصاد بی رونق است که مغولان همه آنها را هم از ميراث های شوم سيستم کمونيستی می دانند. با توجه به اينکه اکثر ايشان در همين سوئد هم مردمی بسيار سخت کوش و کم توقع هستند، خود بسيار به آينده کشورشان اميدوار هستند. 1

و اما در مورد اعراب هم همين اندازه بنويسم که در حال حاضر حتا يک کشور عربی هم در جهان وجود ندارد که در آنجا حکم سنگسار وجود داشته باشد. هيچ کشور عربی هم ديگر آنچنان رژيم پست و پسمانده ای ندارد که حتا پوشيدن پيراهن آستين کوتاه و لباس رنگ روشن را هم قدغن کند، آنهم حتا برای مردان. 1

بيشترين اعراب در اين هزار و چهار صد ساله، بويژه در اين دهه های آخری، خود بگونه ای متحول شده اند که اينک حتا سعودی زادگاه خود محمد هم، در حال پوست اندازی کامل است. پادشاه کنونی آن کشور چون ديگر از جنس آن فسيل های تاريخی نيست، آن اندازه از قانون قصاص خجالت می کشد که چندی است دستور داده که نه ديگر کسی را به آسانی به قصاص محکوم کنند، نه ديگر مجرمی بايد بقول خودشان، در ملاء عام قصاص شود و نه اصلآ بايد خبر آن سالی چند قصاص، در جايی درج شود که مايه ی شرمساری عربستان شود. 1

تعداد زندانيان کشور سعودی هم به نسبت جمعيت، حتا يک پنجاهم کشور ما نيست.همچنان که هيچ کشور عربی و حتا غير عرب و مسيحی، بودايی، يهودی و هندو هم باز به نسبت جمعيّت خود، نه يک پنجاهم ما فاحشه دارند، نه به همين نسبت معتاد و نه اصلآ صنعتی بنام کليه فروشی! حال کشور های عربی که اصلآ محل شب زنده داری و عيش و عشرت هستند بجای خود، اکنون حتا در بسياری از هتلهای خود کشور سعودی هم ديگر مشروب الکلی سرو می شود. خانمها هم حق دارند که بی حجاب و حتا با پوششی بسيار باز در بار ها و رستوران ها و ديسکوتک ها ظاهر شوند. 1

آنان که پادشاه سعودی را می شناسند، همگی بر اين باورند که او آن اندازه روشن انديش است که اگر از نفوذ کلام ملا ها در ميان مردم پسمانده ی کشورش هراسی نداشت، چنانچه از پيوستن مردم به تروريست ها و به خطر افتادن پايه های تخت سلطنت اش نمی ترسيد، بی ترديد فورآ تمامی اين قوانين جاهلانه ی اسلامی را از ميان برمی داشت و جامعه ی سعودی را زير و زبر می کرد. 1

سوريه هم که تنها کشور مسلمان عرب حامی تروريست ها است، از نظر مدنيت و آزادی های اجتماعی، اصلآ قابل مقايسه با جمهوری روضه خوان ها نيست. زيرا که دمشق، اصولآ هميشه يکی از شاد ترين و آزاد ترين شهر های خاورميانه بوده و هست. تنها هدف سوريه از پيشتيبانی از تروريست های اسلامی، استفاده از آن جانيان در باج خواهی های سياسی است نه اينکه انگيزه ای مذهبی و يا حتا قومی در اين کار داشته باشد. حکومت لائيک آن کشور، اصلآ از دوران خود حافظ اسد، پدر حاکم کنونی آن کشور از انديشه ی مذهبی و پان عربيسم ناصری جدا شد. 1

پس در ميان تمامی کشور های اسلامی غيرعرب و معرب و حتا عرب و از همه مسلمان تر، تنها و يگانه کشوری که وحشی ترين و بی تمدن ترين حکومت را در جهان داراست، جمهوری روضه خوان های ايرانی است. نه تنها اين، که اين حکومت خود«غيرعرب و رافضی»، اينک با اجير کردن مشتی ياغی و تروريست عرب، اصلآ خود کشور های عرب مسلمان را هم به ستوه آورده. 1

چه در لبنان با اجير کردن تروريست های امل و حزب الله و ميشل عون مسيحی، چه با خريد جنايتکاران مزدور حماس و جهاد اسلامی در سرزمين های فلسطينی و چه در عراق با اجير کردن حکيم و لشگر بدر، مقتدا صدر و سپاه مهدی و انواع و اقسام آخوند، آخوند بچه، دسته و فرقه های کوچک سنی و شيعه و حتا با کمک مستقيم به القاعده ی وهابی. نه تنها اين، حکومت روضه خوان ها حتا افغانستان نيمه ايرانی را هم با کمک به القاعده و با اجير کردن گلبدين حکمتيار و اسماعيل خان (والی هرات)... بيچاره کرده. 1

اينک هم که حکومت امام زمانی روضه خوان های ايرانی، تنها حکومت در جهان است که به تمامی تروريست های عربی که در کشور های خود تحت پيگرد قانونی هستند، پول و اسلحه و همه گونه امکانات می دهد. بگونه ای که اينک، ايران به بهشتی امن و پر از آسايش و برکت برای خطرناک ترين تبهکاران و جانيان جهان بدل گشته. 1

اين سخن را هم در دل خود زندانی نمی کنم که به باور من اگر محمد و ابوبکر و عمر و علی و سرداران اسلام، پيش بينی می کردند که يورش به ايران، با ضرب شمشير ايرانيان را مسلمان ساختن و ايران را فتح کردن، در هزار و چهارصد سال بعد، چه دردسر ها و بيچارگی هايی را برای امت عرب ببار خواهد آورد، شک نکنيد که آنان هرگز دست به چنان حماقت بزرگی نمی زدند. 1

اين نيز بيافزايم که در گفتگوی تلفنی که چند شب پيش با جناب حکيمی ـ واپسين سفير شاهنشاه آريامهر در نروژ ـ داشتم، از آن بزرگوار فرهيخته شنيدم که در جايی خوانده است که لنين به ياران نزديک خود گفته بود، «مبادا کمونيسم را به ايران ببريد که به محض اينکه پای اين انديشه به ايران برسد، ايرانيان، کل انديشه سوسياليسم را به... خواهند کشيد»! 1

باری، آنچه آوردم البته بيشتر برايند عملکرد جمهوری اسلامی بود. يعنی از تبعات طبيعی ماجراجويی ها و بی فرهنگی های رژيمی که در دست طايفه ای طفيلی و بی سر و پا است، و مشتی لمپن دزد و چاقوکش که کارگذاران و لشگريان و سپاهيان آن دريوزگان هستند. يعنی هيئت حاکمه ای در مجموع ضد ايرانی و دزد که با مسئوليت ناشناسی و عدم دلبستگی به ايران، نام کشور و ملت ما را اينگونه در جهان به پلشتی و ننگ آلوده و ما را در جهان سکه ی يک پول کرده است. 1

ليکن همه ی اينها، تنها نيمی از حقيقت ما بود. آنهم نيم کوچک تر و کم ارزش تر آن. چرا که حقيقت يک ملت در فرهنگ و مبانی اخلاقی و مسئوليت پذيری و شرافت ملی آن ملت است. بيشتر هم در کردار و مسئوليت پذيری نخبگان هر ملت. نه در رفتار و کردار فلان روستايی بيسواد در سمنان و يا بهمان سقط فروش بيچاره مکتب نديده در دامغان که نه تريبون و ميکروفون و قلمی دارند و نه اگر اينها را داشته باشند اصلآ می توانند به رشد فرهنگی جامعه ی خود ياری رسانند. 1

مال باختگان پست تر از دزدان

اين پاره را با نوشتن اين راستی آغاز می کنم که وارون درک و گفته ی مثلآ روشنفکران ما، اساسآ حکومت، خود معلول و برايند آن ويژگی ها و فراز و فرود ها است که آوردم نه علت و يا حتا سبب اصلی ويرانی آنها. ولو حکومت های فاشيستی و ضد مردمی. همان ويژگی ها و فراز و نشيب های سياسی اقثصادی و حتا حيثيتی که وارون پندار نخبگان ما، مسئوليت پيشرفت و پسماندگی آنها، تمامآ با صاحبان قلم و انديشه وران يا بقول مردم ما، با روشنفکران جامعه است و در گرو آگاهی يا نادانی اين قشر. 1

برای اينکه درستی اين ادعا را نشان دهم، به يک استدلال مثلآ نخبگان خودمان اشاره می کنم. دليلی که اين بزرگ انديشمندان ما آنرا علت تمامی اين فلاکت های سی ساله به ما قالب می کنند. يعنی اين دليل که گويا آن انقلاب شکوهمند به سرقت رفته باشد، ورنه کشور ما امروز بهشت برين می شد. 1

گرفتم که اصلآ آن انقلاب، برحق، شکوهمند، بسيار بجا و برای دموکراسی بوده. تنها هم در اثر يک حادثه ی ناگوار و يا غفلتی به سرقت رفته. بسيار خوب، حال نبايد از خود بپرسيم که حاصل سی سال کوشش اين بزرگ انديشمندان ما برای جبران آن حادثه و يا غفلت به سرقت رفتن انقلاب چه بوده؟

اصلآ گيريم که همان سارقين انقلاب، هم امروز از کرده ی خود نادم و پشيمان گشته و خواستند که حکومت را به صاحبان اصلی آن انقلاب شکوهمند بسپارند. به دور از گنده گويی و عالم شعار و در دنيای راستين، آيا شما حتا پس از سی سال هم اينک فردی، گروهی، دسته ای، فراکسيونی، محفلی، حزبی، جمعيتی، صنفی، سنديکايی، شرکتی و کمپانی ای را سراغ داريد که بتواند ادعا کند که برنامه ای برای اداره ی کشور دارد و می تواند ايران را حتا پنج درصد بهتر از همين سفلگان و راهزنان و متجاوزان اداره کند؟

اگر سراغ داريد، لطفآ به من نادان هم آگاهی دهيد که نام آن چيست و آن فرد يا افراد بسيار آگاه و محترم، در کدامين نشانی مسکن و مأوا دارند که من نيز از نادانی بدر آيم. اما ترديد ندارم که هيچ کس چنين فرد و گروه و سازمانی را سراغ ندارد. 1

چرا که اگر چنين فرد و دسته و تشکيلاتی در کار بود که ما دستکم ديگر پس از سی سال می دانستيم که چه خاکی بايد بر سر خود ريزيم. پس، می بينيم که گير کار ما در بزير کشيدن اين نظام در جای دگر و درد تاکنون بی درمان ما، از ميکربهای ديگری است. و اين، همان موضوعی است که نويسنده در بخش دوم اين نوشته آن را پی خواهم گرفت.1

تازيان و تتر ها و مغول های ايرانی
بخش دوم

نخستين پاره: امروز کجا ايستاده ايم ؟
دومين پاره: جداسازی «مسئول جنايت» از «فرد جانی»
آخرين پاره و برآيند سخن: تازيان و مغول های امروزی ما



امروز کجا ايستاده ايم؟

چنانچه ما براستی خواهان برونرفت از اين گنداب جمهوری پر از کثافات و ميکرب های کشنده هستيم، آنچه بيش از هر چيزی که بايد انجام دهيم اين است که نخست اصلآ از اين خواب گران برخيزيم و بخود آييم. اين رويا را رها کنيم که آزادی و دموکراسی در همين يک قدمی است. آنگاه با واقع بينی بدانيم که کيستيم و کجا ايستاده ايم، راه برونرفت کدام است، درازی اين راه چيست، امکانات و توان ما چه ميزان است، موانع راه چيست و اصلآ چه کسانی در اين راه با ما همدل و همگام هستند و کدامين نيرو ها مانع ما. 1

اين حرف ها را هم رها کنيم که مثلآ آلمان و انگليس و فرانسه و چين و روس مانع دستيابی ما به آزادی هستند، يا جمهوری خواهان برای ما بهتر از دموکرات های آمريکا هستند، يا آن کشور ما را بيچاره کرد و آن ديگری با ما بد نيست، يا اينکه، فلان رهبر بهمان کشور بيگانه در مذاکره با جمهوری اسلامی، بايد در انديشه ی حقوق ما مردم ايران هم باشد و، و، و. 1

چه که اينگونه سخنان سطحی، برآمده از انديشه هايی بسيار کودکانه است که نه به درد کار آزاد سازی ايران می خورد و نه اصولآ سياسی است. در سياست، آنها بودند که با ما اينچنين کردند، اينها نمی گذارند که ما کاری انجام دهيم، ما که تقصيری نداريم... وجود ندارد. سياست عرصه ی اراده و عمل است، نه گورستانی برای ناليدن از جفای فلک و گلايه از تقدير نابکار. 1

آن کس که اين کشور و آن کشور را مسبب پريشانحالی های ما در عرصه سياست می پندارد ، نشان می دهد که اصلآ نفس سياست را نشناخته. يعنی درک نکرده که سياست اصلآ يعنی همين رقابت های بی رحم. يعنی همين کشتی گرفتن ها و پشت ديگران را بر خاک ماليدن ها. نام اين رقابت ها و کشتی گرفتن ها هم «هنر سياست ورزی» است نه خيانت به ديگر کشور ها. اينگونه سخنان تنها واماندگی ما در اين جهان بسيار پيچيده ی سياست را به رخ ما می کشد . 1

هر کشور و ملتی، هر کاری که کرده است و می کنند و خواهد کرد، طبيعی است که برای تامين منافع خود آن کشور و ملت آن بوده و هست و خواهد بود، نه برای ما. اصولآ حق همين است و بايد هم همينگونه باشد. دولتها که بنگاههای خيره و يتيم خانه نيستند. همچنانکه رهبران سياسی، پيامبران داد و مساوات و يا کارکنان بنگاههای نيکوکاری نيستند. هر ملتی بايد در فکر خود باشد. 1

اصلآ اگر دولتمداران کشوری منافع کشور و ملت خود را فدای منافع ما يا کشور های ديگر کردند، يک جای کار آن دولت و ملت عيب و ايراد دارد. کما اينکه ما خود جمهوری اسلامی را از اينروی يک حکومت ضد ملی می خوانيم که، هست و نيست مردم گرسنه ی ما را در جيب تروريست های اسلامی می ريزد و در فکر مردم ايران نيست. 1

اين هم که ملتی پار و پيرار چه بوده و چه داشته و چگونه مورد احترام بوده نيز، تنها برای خود آن ملت ارزشمند است. افتخارات ما و هر ملت تاريخی ديگری، برای ساير ملت ها فقط ارزش موزه ای دارد. پس پيشينه ی ما فقط به کار خود ما می آيد. به کار انگيزه دادن به ما. برای اينکه بدانيم که کِه بوديم و چه داشتيم و برخيزيم و از شرف و آبروی خود پدافند کنيم. 1

نه اينکه در سايه آن خاطرات خوش تاريخی غنوده و با شوکت ها و بزرگی های روزگاران گذشته عيش و عشرت کنيم. زيرا تمامی آن فر و شکوه و شوکت ديروز ما در جهان پيشرو امروز و در اين ميدان رقابت های بی رحم فرهنگی، اقتصادی و حتا نظامی، در نزد ديگران ديناری هم برای ما مشروعيّت و قدرت و اعتبار بهمراه نخواهد آورد. نيرو، نفوذ و جايگاه هر کشوری، همان است که امروز دارد، نه آنکه روزگاری آن را داشته. 1

برای مثال، بزرگی و نيرو و نفوذ مصر در معادلات جهان امروز، همين است که مصر امروزين دارد، نه آن که مصر باستانی فراعنه در پنج هزار سال پيش از اين داشت. يا مدنيت و سياست و صنعت و اقتصاد و ارزش و جايگاه کشوری بنام عراق، همين است که عراق امروزی دارا است. همين عراق مقتدا صدر، حکيم و ديگر وحوش مذهبی. از ديد جهانيان آن بين النهرين تاريخی که گهواره ی بزرگترين تمدن های بشری محسوب می شد، ديگر وجود ندارد. 1

بنابر اين ما بايد ببينيم که جايگاه امروزين ما در معادلات جهانی کجاست. اگر نسبت به گذشته تنزل کرده ايم که مانند روز روشن است که کرده ايم، برای چه بوده ؟ چنانچه خانه خراب گشته ايم که اين نيز روشن است، چرا و به چه دليلی بوده و مسئول اين خانه خرابی ها چه نيرو ها و عواملی بوده اند؟ سر انجام هم ببينيم که چگونه و از چه راهی بايد به اين خانه خرابی ها خاتمه دهيم و خود را از اين منجلاب متعفن ننگ و رسوايی بيرون کشيم. 1

اينکه چه کسانی به اين پست ترين قشر اجتماع ياری دادند تا آن حکومت ملی را سرنگون سازد را ديگر می دانيم، اين که چه ناايرانيانی آن اوايل به اين حکومت ياری دادند تا کار ايران فروشی و وحشيگری را بدينجا برساند را هم کم و بيش همه می دانيم. پس آنچه می ماند اين است که بدانيم حال ديگر چرا اين حکومت همچنان در ايران بر سر کار است؟

يعنی چرا و چگونه چنين حکومتی توانسته سی سال هر کاری را که دلش خواست انجام دهد و آب دهان بر رخسار ما بياندازد و همچنان هم سرحال و محکم بتواند بر جای خود بماند؟ از آنهم مهم تر، ببينيم که مسئول اين خونها که هنوز و همچنان و هر روز خاک ايران را گلگون می سازد، چه کسانی هستند آخر؟ آنهم پس از سی سال! 1

جداسازی «مسئول جنايت» از «فرد جانی» 1

گر چه تمامی اين تجاوز ها و جنايات و دزدی ها به دست ملايان و عوامل آنان صورت گرفته و می گيرد، ليکن هر کسی که مسئوليت تمامی اين خانه خرابی ها را هم به گردن اين سفلگان افکند، بی ترديد يک انسان ناآگاه است. زيرا مجرم فقط مسئول جرمی است که انجام می دهد. او ديگر مسئول زمينه ها و اسباب آن جرم هم نيست. 1

برای اينکه آنچه را که مراد دارم بهتر بيان کنم، ابتدا اصلآ از يک آخوند عبا و عمامه به باد داده چند جمله می آورم. از اينروی که نشان دهم حتا شعور سياسی يک ملا ی پيشين هم از اين دکتر ها و مهندسين و جامعه شناسان ما در اپوزيسيون به مراتب بيشتر است. کسانی که با افکندن بار مسئوليت تمامی نگونبختی ها بر دوش حکومت ها و دولتها، هم خود به همان لااباليگری های هميشگی ادامه می دهند و هم دستکم پنجاه ـ شصت سال است که مردم ما را در ناآگاهی و اشتباه نگه داشته اند. 1

يعنی در اين پندار غلط که گويا، مسئوليت هر آنچه که در ايران رخ داده و می دهد، فقط با حکومت ها و دولت ها بوده و هست. و يعنی نه ما بعنوان يک ملت مسئوليتی در اين خانه خرابی ها داشتيم و داريم و نه بخش اليت جامعه ی ما. يعنی مايی که خود را دانا ترين و باهوش ترين و حتا با غيرت ترين ملت جهان می پنداريم و نخبگان ما که لابد هزار بار از ما باهوش تر و غيرتمندتر هستند. 1

هم اينانی که چون هيچ هنری جز «نق زدن» و هيچ برنامه ای جز «طلبکار بودن» نداشتند و هنوز هم ندارند، روشنفکری و نخبه بودن را هم تنها در گنده گويی می پندارشتند و می پندارند. در حالی که وظيفه ی يک روشنفکر و نخبه ی سياسی اگر براستی خردمند و نخبه باشد، اساسآ آموزش اين اصل پايه ای«حاکم بودن انسان بر سرنوشت خويش» به مردم جامعه ی خود است. 1

مسئوليتی حياتی که اگر از آن غفلت شود، بطور طبيعی، سرنوشت جامعه و هر ملتی به دست نيرو های ديگری خواهد افتاد. نيرو هايی که در فکر خود و منافع خود خواهند بود، نه در خدمت آن مردم و در پی تأمين منافع آن کشور. از آنهم مهم تر، يکی از حياتی ترين رسالت های روشنفکران، ياد دادن مسئول پذيری به توده ها است. 1

باری، آقای احمد قابل که يک ملای تمام عيار اما ديگر فاقد نعلين و عبا است، در نامه ی سرگشاده ای که برای علی خامنه ای نوشته، می آورد که :«... باند حاکم بر کشور، همچنان نسبت به «سکوت اکثریت ملت در برابر قانون‌شکنی ها و ستمگری‌های حاکمیت» امیدوار است و دیر زمانی است که برای آن حساب ویژه‌ای بازکرده است. آنان از «عدم مطالبه‌ی حقوق» از سوی آحاد ملت، بهره‌های هنگفتی برده‌اند و قدرت مافیایی خود را در سراسر کشور گسترش داده‌اند... » پايان تکه ای از نوشته ی احمد قابل. 1

مشاهده می کنيد که آن آخوند پيشين چگونه به درستی و دقيقآ«نقش» قانون شکنان و ظالمان «خامنه ای و عوامل او» را از«مسئولان» قانون شکنی ها و ظلم ها «مردم و نخبگان آنها» را به نيکی تميز داده و جدا ساخته (در اين مورد نگاه کنيد به رساله ی «حقوق کیفری و جرم شناسی» دکتر محمود حسابی). 1

اين در حالی است که روشنفکران فکلی و دکلته پوش ما، تنها با ذکر مصيبت هايی که جمهوری روضه خوان ها بر سر ايران و ايرانی آورده و می آورند، نه مسئوليت مردم را به آنان يادآور می شوند و نه اصلآ خود کوچکترين احساس مسئوليتی از اين بابت می کنند. 1

برای دلجويی از مردم بينوا و ناآگاه هم، همچنان آنان را فريب داده و در اين ناآگاهی تاريخی نگه می دارند که گويا اين ملت طفلکی، هميشه قربانی جن و پری و عجوز مجوز شده اند. تنها هم بايد برای مصيبت هايشان گريست و به ظالمان ايشان فحش داد و آنانرا نفرين کرد، همين. تا مگر دادگر و درستکرداری از جايی رسد و داد اين مردم توسری خور را از ظالمان بستاند. ور نه خود اين ملت که نه عقل و شعوری دارند، نه اراده و توانی، نه رسالتی و نه اصلآ مسئوليتی در برابر خود و کشور و تاريخ و نسل های آتی ميهن خود . 1

برای اينکه اين دو مقوله ی «نقش» بيداد و «مسئوليت» بيدادگری را به روشنی از هم تفکيک کنم، به نزاعی بر سريک «علت» می پردازم که اکنون ميان ما و اين رژيم در جريان است. 1

آيا هيچ از خود پرسيده ايد که چرا وقتی رژيم عده ای مجرم خطرناک را بنام «اراذل و اوباش» به دار می کشد، ما بجای حمايت از رژيم که کشنده ی جانيان است، از جانيان دفاع می کنيم؟ آيا جز اين است که به پايوران جمهوری اسلامی اعتراض می کنم که شما باعث شديد که اين ايرانيان به جرم و جنايت و تجاوز روی آورند؟

اگر اينگونه است که هست، پس چگونه است که ما در آنجا به «علت» جرم و جنايت«رژيم» برخورد می کنيم، اما در مورد خودمان، علت«خودمان» را رها کرده، گريبان «معلول» که رژيم باشد را می گيريم؟! به ديگر سخن، همانگونه که رژيم سبب ساز آن جرم ها و جنايات است نه آن مجرمان، در مورد ما و رژيم هم، ما سبب ساز تمام جرم و جنايات اين رژيم هستيم نه خود رژيم. يعنی مسئوليت ناشناسی ما باعث شده که کشور سی سال تمام در دست اينان بماند و هر بلايی را هم که خواستند بر سر ما و کشورمان بياورند. 1

اينان که سی است ايران را در اشغال خود دارند که پايگاه اجتماعی و کيستی و نقش ويرانگر تاريخی شان برای همه ی ما روشن است. ما که نمی توانيم از مشتی بی سر و پای روضه خوان و مشتی چاقوکش، انتظاری بيش از اين داشته باشيم. اين جهان پر از بزهکار است. دزد و خلافکار و جانی و طفيلی هم در تمامی جوامع بشری پيدا می شوند.
1

پس هر کسی بايد از مايملک خود بگونه ای نگهداری کند که به بوسيله اين دزدان به سرقت نرود. هر انسانی بايد شرف و آبرو و ناموس خود را از تعرض و دست اندازی جانيان و متجاوزان دور نگهدارد که همه جا هستند. مگر می شود که همه چيز خود را بی صاحب رها کرد و اگر دست درازی به آن شد، تنها طفيلی ها و بی وجدان ها را مسئول به يغما رفتن جان و مال و ناموس خود به حساب آورد؟! 1

پس با آنچه آوردم، من اينجا فاش و بی هيچ لکنتی می نويسم که خود ملت ما مسئول تمامی اين مصيبت ها و ننگ ها و سيه روزی ها بوده و هستند نه جمهوری اسلامی. از همه هم خيلی بيشتر، اين بيچاره های خود بی عقل و هوش تر از مردم عادی که مردم بدبخت ما، ايشان را از خود خردمند تر و با هوش تر می پنداشتند. همين به اصطلاح روشنفکران و نخبگانی که اصلآ آورندگان اين حکومت جنايتکار بودند. 1

و حال برای اينکه بدين نوشته نظمی تاريخی
(Chornological)
دهم، آنهم برای اينکه سخن را با تاريخ خودی پيوند زده و از آن يک نتيجه گيری بومی و آشنا به دست دهم، به سراغ خود تاريخ ايران می روم. به سراغ آن ويرانگر ترين فتنه های ايرانسوز که در تاريخ ما آمده. 1

از اينروی که فتنه ای ايرانکش بنام «انقلاب اسلامی» هم، بدون شک نه تنها در رديف آن فتنه های بزرگ بود، بلکه هزينه ی اين فتنه و تبعات ويرانگر آن در پاره ای از زمينه ها، اصلآ حتا تا کنون هم چند برابر فتنه های پيشين بوده است. «تا کنون» را بدين خاطر آوردم که هنوز هم آتش اين فتنه در حال سوزاندن ايران است. و چنانچه ما هر چه زود تر بخود نيامده و بپا نخيزيم، ای بسا که اين آتش اهريمنی تمامی خرمن هستی ايران را بسوزاند و از آن پس، ما ديکر بر سر گور ايران خاکستر شده بنشينيم و اشک ريزيم. 1

برآيند سخن: تازيان و مغول های امروزی ما

حمله ی اسکندر، يورش تازيان در قادسيه ی اول، هجوم تاتار و مغول، حمله ی تيمور لنگ و هلاکو خان و محمود افغان، از بزرگترين فتنه هايی بوده که بر ما نازل گشته. پس از آنهم که فتنه ی انقلاب «کمونيستی اسلامی روشنفکری» بهمن که بدان اشاره کردم. البته در آن ميان، ضربات کشنده ی ديگری هم بر سر ايران خورده است. بيشتر هم از نواحی شمال شرقی ايران و از مرز های خراسان يا مرو که شمار آنها حتا از رقم دويست و پنجاه هم فرا تر می رود. 1

همچنين فتنه های پياپی انگليس از مرز های جنوبی و فتنه های بسيار بسيار پر هزينه ی روس ها از مرز های شمالی کشور ما در عهد فتحعلی شاه قاجار و ولايتعهدی عباس ميرزا. هزينه آن آخرين فتنه ها هم که از دست رفتن هفده شهر ما بود. پيش از آنهم، از دست رفتن سيادت ما بر سرزمين ارمنستان و مالکيت ما بر بخش بزرگی از ترکيه ی امروزين. 1

با اينهمه در ميان تمامی اين بلا های تاريخی، تنها دو تای آنها هستند که در حافظه ی تاريخی ملت ما حک شده اند. يعنی فتنه ی تازيان در قادسيه ی اول و فتنه ی تاتار و مغول. دليل آنهم، بزرگی آن فتنه ها بوده. همچنين گرانی هزينه های انسانی و مالی و تبعات ويرانگری که داشته اند. بويژه تبعات کمرشکن فرهنگی قادسيه ی اول که ما هنوز و هم چنان هم نتوانستيم که کمر راست کنيم. 1

به همين دلايل هم هست که ما هنوز هم در برخورد با بی فرهنگی ها، پلشتی های رفتاری و کرداری، دروغ ها، بی وفايی ها و ميهن فروش های پاره ای از ايرانيان، همچنان به تازی و ترک و مغول و ختن و غُـز می تازيم و همچنان هم آنانرا مسئول تمامی اين سيه روزی های امروزين خود می دانيم. بی توجه به اينکه، ديگر آن دشمنی ها، اينک معنا و بعد فيزيکی ندارند. چرا که ديگر اصلآ دوره ی کشورگشايی ها گذشته است. 1

پس آنچه ما امروز با آن دست به گريبان هستيم، تبعات فرهنگی و انديشه ای آن فتنه ها است. به ديگر سخن، بخشی از آن دشمنان و يورش آورندگان به ايران که در ايران ماندند، در دارازای سده ها اقامت در ايران و بقول اعراب، متوطن گشتن در سرزمين ما، اينک بظاهر ايرانی هستند و شناسنامه ی ايرانی هم دارند. ليکن در بعد انديشه ای و فرهنگی، همچنان دشمن ايران هستند. 1

از اين رو است که دستکم من امير سپهر، بار ها نوشته ام که شخصآ دوستی يک ابو حامد يمنی و ابن عباس عدنی را، هزار بار به دوستی يک سيد ابراهيم اهل رضائيه و يک آخوند به دنيا آمده در اصفهان ترجيح می دهم. هميطور که يک رضا براهنی، زاده ی تبريز را هزاران بار بيش از يک ايغور نامی از کشور مغولستان، دشمن ايران و ايرانی می دانم. زيرا آن اويغور و هيچ مغول ديگری، ديگر ادعای ارضی و دشمنی با من ايرانی ندارند. 1

همچنانکه اگر ما جايگاه راستين خود را در منطقه و جهان دو باره به دست آوريم، اعراب حال نه تنها هيچ کاری با ما نخواهند داشت«يعنی زَهره ی اين کار را نخواهند داشت»، بلکه بزرگی ما را هم بر خود خواهند پذيرفت. همانگونه که در گذشته اين چنين بود. بگونه ای که پادشاه ما حتا در تعيين پادشاه عربستان سعودی هم نقش بسيار تعيين کننده و مستقيمی ايفا می کرد. بيشترين کشور های عرب هم در اختلافات خود، او را داور قرار می دادند. 1

مغول های بيچاره امروزی هم که خود آن اندازه مشکلات دارند که اصلآ حتا ديگر نمی دانند که ايران در کجای اين جهان وانفسا واقع شده است. ديگر اقوام پورشگر آسيای ميانه هم در انديشه ی جبران عقبماندگيهای ميراث مانده از دوران شوم استيلای کمونيسم بر سرزمين خود هستند. 1

پس، حال آنکه مرا دشمن خونين خود می خواند، اين تبريزی است نه آن مغول. اين است که با پيوند زدن نسب و تبار خود به مغولان و ترکان آسيای مرکزی، خواهان تکه پاره کردن ميهن من است نه آن مغول. البته پاره ای از اين اجنبی پرست ها، رسمآ از ايرانيان نام نمی برند و از اين دشمنان خونين خود، با واژه ی «فارس ها» ياد می کنند. 1

به اين نکته ی بسيار مهم توجه داشته باشيد که اينجا، من ايرانی «حتا شخصآ آذری» نيستم که دعوای نژادی دارم. او است که من آذری را هم به جرم ميهن دوستی«ايران دوستی» و خواستار يکپارچگی ميهنم بودن، از نژاد دشمن خونين خود و حتا شوونيست فارس؟! به حساب می آورد. 1

بنابر اين می بينيد که حال وحشی ترين سرکردگان مغولان، بی فرهنگ ترين خـِزر ها و غُـز ها و گورکانيان... بخشی از خود ايرانيان هستند. کسانی که بخشی از آنها اصلآ خود را جزو اپوزيسيون اين نظام هم می خوانند. آنهم در حاليکه در برخورد به مقوله ی ميهن و ميهن پرستی، هيچ تفاوتی با ملا ها ندارند. چون آنان هم تاريخ و آموزه های ملی ما را به مسخره می گيرند. 1

به جرم ميهن پرستی و دلبستگی به پادشاهان خدمتگذارمان هم، ما را شوونيست و لمپن و شاه الهی می خوانند. همين ها که بدبختانه شناسنامه ايرانی دارند. کسانی چون خانبابا تهرانی که براستی يک چنگيز خان است، ناصر زرافشان، فريبرز رئيس دانا، محمد علی عمويی، ناصر پور پيرار، عبدالله شهبازی، فرخ نگهدار و علی کشتگر وعلی جوادی ... از ديد من که هيچ تفاوت ماهوی ميان علی اصغر حاج سيد جوادی تازی زاده با اسدالله لاجوردی و سعيد امامی و سعيد مرتضوی و سردار رادان موالی گشته وجود ندارد

من پيش از اين هم در جايی نوشتم که کمونيست ايرانی، مارکسيسم و سوسياليسم را نه بعنوان يک راهکار سياسی بلکه به شکل يک دين پذيرا می شود. يعنی او به مارکسيسم و لنين ايسم و تروتسکيسم يا مائو ايسم ايمان می آورد. درست هم همان تعصبات جاهلانه و دگم های يک حزب الهی را هم نسبت به ايمان تازه اش دارد. 1

او فقط مرجع تقليد و رساله ی دينی خود را عوض می کند نه اينکه از فرهنگ اسلامی جدا شود. اگر مرجع تقليد يک حزب اللهی آخوند مکارم شيرازی يا مصباح است و رساله ی مرجعش هم راهکار زندگی او، کمونيست ايرانی هم مارکس و لنين را مراجع تقليد خود می سازد و کتاب سرمايه مارکس را رساله ی دينی خويش قرار می دهد. و حاج سيد جوادی ها، هم سادات هستند و هم از اين جنس چپ ها. همچنانکه سيد جعفر پيشه وری کمونيست هم از سادات علوی بود.
1

اينکه بار ها نوشتم يک کمونيست ايرانی نمی تواند ميهن پرست باشد، هرگز شعار يا تهمت نبوده. آيا شما خود تا کنون در جايی شنيده و يا خوانده ايد که يک کمونيست ايرانی وصيّت کرده باشد که پس از مرگ اش، جسد وی در ايران به خاک سپرده شود؟ من که هرگز نشنيده ام. همچنان که واپسين آرزوی سادات و مواليان آنها هم دفن شدن در زير پای اعراب مدفون در نجف و سامرا و کاظمين است. اگر هم امکان آن نباشد در قم و مشهد و ری و يا دستکم در امام زاده ای در ايران و يعنی باز هم در زير پای يک تازی يا تازی تبار بظاهر ايرانی گشته.
1

در مورد آسيب تازی ها، اينک اين اوباش لنگ بر سر و سادات کثيف و ضد ايرانی و مواليان آنان هستند که روزگار من ايرانی را در کشور خودم سياه کردند و مرا به فرار واداشتند. نه اعراب مکه. سعد ابن ابی وقاص و یزید ابن مهلب و عمر ابن خطاب و علی ابن ابيطالب... امروز من، در درون ايران هستند و پارسی سخن می گويند. همين بظاهر ايرانی شدگان هستند که بر تاريخ پيش از اسلام من آب دهان می اندازند. اين مسلمانان راستين و بظاهر ايرانی هستند که اجداد مرا خر و گاو و استر و بی شعور می خوانند. 1

اين اراذل هستند که به زبان خودم و بنام ايرانی، نوروز جمشيدی و سده و مهرگان و اسپندگان و چهارشنبه سوری مرا مسخره می کنند، نه اعراب کوفه و مدينه. تازی راستين من امروز خاتمی و خامنه ای و جنتی و رفسنجانی و مصباح و مکارم شيرازی و سروش و کديور و احمدی نژاد و سحرخيز و سحابی و ابراهيم يزدی ... است. 1

اين تازه بخشی از تبعات فرهنگی آن فتنه ی شوم است. چه که نگارنده ميان سيد علی رضا نوری زاده فکلی، سيد ابراهيم نبوی عرقخور، شيرين عبادی نوبلی، پاسدار گنجی روشنفکر شده، پاسدار دکتر محسن سازگارای آمريکا نشين، سيد حسين و سيد ولی الله نصر فکلی و مسعود رجوی و ماه تابان او که خود را دشمن اين آخوند ها هم می خواند، با سيد علی خامنه ای و سيد محمد خاتمی و سيد محمد علی ابطحی و حسين الله کرم و مسعود ده نمکی هم تفاوتی نمی بينم. اختلافی اگر ميان آنان هست، بر سر چگونگی اجرای آن ايدئولژی ايرانسوز است نه بر سر اصل آن. 1

آيا شما تفاوتی ماهوی می بينيد ميان ام المؤمنين ها، شيرين عبادی، نرگس محمدی، اعظم طالقانی، نيره توحيدی و مريم رجوی ماه تابان با عشرت شايق و معصومه ابتکار و مريم بهروزی و فائقه رفسنجانی و عاتقه رجايی و فاطمه رجبی و جميله کديور و الهه کولايی؟

بسياری از مردان تازی يا موالی شدگان هم، فقط عبا و عمامه را با کت و شلوار و کراوات و پوشِـت جايگزين ساخته اند و به رخت متمدن ها در آمده و مردم را به اشتباه انداخته اند. در حالی که در درون، دلشان با اعراب است. اسلامشان هم اصلی ترين هويّت آنان است. بزرگانشان هم حسن و حسين و زين العابدين و جعفر صادق عرب هستند نه مانی و مزدک و مازيار و بابک ايرانی. 1

شرافتآ من هنوز هم نمی توانم درک کنم که مثلآ آقای نوری زاده چگونه می توانند بگويد که هم سيد اولاد تازی است و هم يک ايرانی اصيل و دوستدار اهورا مزدا و کوروش و داريوش و عاشق تيسفون و پاسارگاد و کاخ کسرا. آخر بايد يکی از اين دو ادعا دروغ و حقه بازی باشد. 1

من البته هيچ دشمنی شخصی با آقای نوری زاده ندارم. دشمنی من با حقه بازی، دودوزه بازی و با يکجا«رفيق دزد و دوست مالباخته» بودن است. اگر او را به ويژه مثال زدم از اينروی بود که اين آدم، ناسلامتی خود را نويسنده و روشنفکر هم می خواند، ور نه توقعی از يک چغندر کار بيسواد پشت کوه سبلان که خود را سيد می پندارد نيست. آن بيچاره نمی داند که اصلآ سيد بودن يعنی چه و چگونه پای اولاد محمد تازی به آن روستای بريده از اين جهان رسيده.
1

پس با آنچه آوردم، تازيان و مغولان و تتر ها و گورکانيان راستين و امروزين خود را خوب بشناسيم. با اين شناخت هم، هيچ حسابی روی ياری آنان باز مکنيم که اينها نه دوست، که از ريشه ای ترين دشمنان ما و ميهن و فرهنگ و تاريخ و کيستی ما هستند. 1

اين نيز بدانيد که پس از آن تجربه ی خونبار و خانمان برباده انقلاب اسلامی، هر گونه اميد بستن به روشنفکران نسل پيشين هم، يک نادانی محض است. کار آزادی ايران به دست کسانی شدنی است که يا اصلآ در آن خودسوزی ملی شرکت نداشتند يا کسانی که اگر داشتند، توانسته باشند که ابتدا خود خويشتن را از زندان ذهنيت های گذشته ی خود آزاد کرده باشند. يعنی با پذيرش مسئوليت و با بيان بسيار روشن آن خطای خانمانسوز با جملاتی عاری
از «اما» و «ولی». 1

در جهان سياست مسئولانه امروز، حتا يک تصادف جاده ای منجر به مرگ يک بی گناه در اثر بی مبالاتی يک کارگر وزارت راه هم، برای هر وزير راهی، پوزش خواهی، استعفا و کنار گيری هميشگی از کار سياست را به همراه می آورد. چه رسد به مباشرت در فتنه ای ايرانسوز و جهانگستر که دنيای ما را به دوزخی ناامن و خطرناک بدل کرده و تاکنون هم جان چند ميليون انسان بی گناه ايرانی و غير ايرانی را گرفته است، همين.امير سپهر